شعری از دفتر «اسفار کلمه و رویا»
۱. درونجا. خانهی اموات.
انبوهِ کلاغهایِ بعدازظهر اند،
درختهایِ ناپیدایی که صدایشان هست
و خورشیدِ بیغروب
چراغِ صدوُلتِ کوچکیست در ابتدایِ سقف.
آنجا تهیترین جایِ جهان است،
با اشیایی که میاندیشند و
چهرهای که به یاد میآورد:
پرندگانِ موهوم آواز میخوانند،
رویاها بیرونِ تو اند،
و هر صدایِ پایی، انگار
تکرارِ نامِ توست در راهرویِ سیمانی.
۲. درونجا. رویِ پتویِ کهنه.
کلمات در تو نیستند، کنارِ تو اند؛
قطعههایی کوچک اند از خاطره و خیال
تا در چشمهایِ خاموشات
هزار پرنده و بوسه و باد
رها شود.
۳. درونجا. نامهایی بر دیوارها.
گاهی به یادشان میآوری،
ـ «آنها» را میگویم ـ
نامیرایانِ سحرگاه،
نامیرایانِ «نه، امضا نمیکنم!»
نامیرایانِ تبعید...
فرا میخوانیشان، با آتشزدنِ کلمهای
و تمامیشان
در زمزمهی سرودی،
با تو همآواز میشوند.
۴. بیرونجا. ما.
ما اینجا ایم:
انبوهِ اشباحِ بعدازظهرها، کلاغها
و خورشیدمان هنوز بر میآید و فرو میرود.
اینجا سرشارترین جایِ جهان است،
با اشیایی که خاموش اند و
چهرهای که دیگر نیست.
در باد میگذرند خیابانها
و چیزی شبیهِ دلتنگی.
فرا میخوانمتان با گیراندنِ سیگاری
و با هزار پرندهی موهوم
همآواز میشوم.
@interventions
Post #199
300