creator: @ixabolfazl
@abolfazl_devs
این پیام رو اول بخونید
https://t.me/iipoem/32
Channel Public Channel
یه یه شعر
@iipoem
- Subscribers
- 56
- Photos
- 1
- Videos
- 0
- Links
- 1.6K
Recent Posts 20 shown
Post #1604
10
Post #1603
11
حافظ | غزلیات | غزل شمارهٔ ۶۲
مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس
طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست
زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من
بر امید دانه ای افتاده ام در دام دوست
سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشر
هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست
بس نگویم شمه ای از شرح شوق خود از آنک
دردسر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست
گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیا
خاک راهی کـ آن مشرف گردد از اقدام دوست
میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق
ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست
حافظ اندر درد او می سوز و بی درمان بساز
زان که درمانی ندارد درد بی آرام دوست
#حافظ | گنجور
📍@iipoem
مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس
طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست
زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من
بر امید دانه ای افتاده ام در دام دوست
سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشر
هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست
بس نگویم شمه ای از شرح شوق خود از آنک
دردسر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست
گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیا
خاک راهی کـ آن مشرف گردد از اقدام دوست
میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق
ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست
حافظ اندر درد او می سوز و بی درمان بساز
زان که درمانی ندارد درد بی آرام دوست
#حافظ | گنجور
📍@iipoem
Post #1602
12
بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شمارهٔ ۱۵۰۱
تا دل از انجمن وصل تو مأیوس نبود
جوهر ناله درین آینه محسوس نبود
شب که شوق تو خسک در جگر محفل ریخت
شعله شمع به بیتابی فانوس نبود
بسکه نرنگ دو عالم به خرامت فرش است
نقش پا هم به رهت جز پر طاووس نبود
یاد آن عیش که در انجمن ذوق وصال
داشت پیغام جضوری که به صد بوس نبود
سعی پرواز من آخر عرقی ریخت به خاک
اشک هم اینقدرش کوشش معکوس نبود
تا بر آییم ز خجلتکده دام امید
بال برهم زدنی جز کف افسوس نبود
سیر آیینه دل ضبط نفس می خواهد
ورنه آزادی ما اینهمه محبوس نبود
نوبهاری که تصور به خیالش خون است
ما به آن رنگ ندیدیم که محسوس نبود
جلوه در محفل ما جمله نقاب آرایی ست
شمع آن بزم نیفروخت که فانوس نبود
در تظلمکده دیر محبت بیدل
ناله فریاد دلی داشت که ناقوس نبود
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
تا دل از انجمن وصل تو مأیوس نبود
جوهر ناله درین آینه محسوس نبود
شب که شوق تو خسک در جگر محفل ریخت
شعله شمع به بیتابی فانوس نبود
بسکه نرنگ دو عالم به خرامت فرش است
نقش پا هم به رهت جز پر طاووس نبود
یاد آن عیش که در انجمن ذوق وصال
داشت پیغام جضوری که به صد بوس نبود
سعی پرواز من آخر عرقی ریخت به خاک
اشک هم اینقدرش کوشش معکوس نبود
تا بر آییم ز خجلتکده دام امید
بال برهم زدنی جز کف افسوس نبود
سیر آیینه دل ضبط نفس می خواهد
ورنه آزادی ما اینهمه محبوس نبود
نوبهاری که تصور به خیالش خون است
ما به آن رنگ ندیدیم که محسوس نبود
جلوه در محفل ما جمله نقاب آرایی ست
شمع آن بزم نیفروخت که فانوس نبود
در تظلمکده دیر محبت بیدل
ناله فریاد دلی داشت که ناقوس نبود
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
Post #1601
13
Post #1600
11
Post #1599
13
بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شمارهٔ ۱۵۱۹
جایی که سعی حرص جنون آفرین دود
در سنگ نقب ریشه چو نقش نگین دود
تردامنی ست پایه معراج انفعال
این موج چون بلند شود برجبین دود
بر جادهء ادب روشان پا شمرده نه
لغزش بهانه جوست مباد از کمین دود
خست به منع جود خبیسان مقدم است
هرچند دست پیش کنند آستین دود
ای مایل تتبع دونان چه ذلت است
دم نیست فطرتت که قفای سرین دود
گرد سواد وادی حسرت نشاندنی ست
اشکی خوش است با نگه واپسین دود
تحصیل دستگاه تنعم دنایت است
چندان که ریشه موج زند در زمین دود
آزار دل مخواه کزین چینی لطیف
مو گر دمد ز هند شبیخون به چین دود
شوخی به چر ب و نرمی اخلاق عیب نیست
روغن به روی آب بهارآفرین دود
راه طواف مرکز تحقیق بسته نیست
پرگار اگر شوی قدم آهنین دود
شرم است دستگاه فلکتازی نگاه
در دامن آنکه پا شکند اینچنین دود
بیدل غنیمت است که عمر جنون عنان
پا در رکاب خانه بدوشان زین دود
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
جایی که سعی حرص جنون آفرین دود
در سنگ نقب ریشه چو نقش نگین دود
تردامنی ست پایه معراج انفعال
این موج چون بلند شود برجبین دود
بر جادهء ادب روشان پا شمرده نه
لغزش بهانه جوست مباد از کمین دود
خست به منع جود خبیسان مقدم است
هرچند دست پیش کنند آستین دود
ای مایل تتبع دونان چه ذلت است
دم نیست فطرتت که قفای سرین دود
گرد سواد وادی حسرت نشاندنی ست
اشکی خوش است با نگه واپسین دود
تحصیل دستگاه تنعم دنایت است
چندان که ریشه موج زند در زمین دود
آزار دل مخواه کزین چینی لطیف
مو گر دمد ز هند شبیخون به چین دود
شوخی به چر ب و نرمی اخلاق عیب نیست
روغن به روی آب بهارآفرین دود
راه طواف مرکز تحقیق بسته نیست
پرگار اگر شوی قدم آهنین دود
شرم است دستگاه فلکتازی نگاه
در دامن آنکه پا شکند اینچنین دود
بیدل غنیمت است که عمر جنون عنان
پا در رکاب خانه بدوشان زین دود
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
Post #1598
12
بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شمارهٔ ۱۲۵۶
عید است غبار سر راه تو توان شد
قربانی قربان نگاه تو توان شد
امید شهید دم شمشیر غروری ست
بسمل ز خم طرف کلاه تو توان شد
باید همه تن دل شد و آشفت و جنون کرد
تا محرم گیسوی سیاه تو توان شد
تسلیم ز آفات جهان باک ندارد
در جیب خودم محو پناه تو توان شد
ای خاک خرامت گل فردوس به دامن
کو بخت که پامال گیاه تو توان شد
سهل است شفاعتگری جرم دو عالم
گر قابل یک ذره گناه تو توان شد
بیدل دل ما طاقت آیات ندارد
تاکی هدف ناوک آه تو توان شد
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
عید است غبار سر راه تو توان شد
قربانی قربان نگاه تو توان شد
امید شهید دم شمشیر غروری ست
بسمل ز خم طرف کلاه تو توان شد
باید همه تن دل شد و آشفت و جنون کرد
تا محرم گیسوی سیاه تو توان شد
تسلیم ز آفات جهان باک ندارد
در جیب خودم محو پناه تو توان شد
ای خاک خرامت گل فردوس به دامن
کو بخت که پامال گیاه تو توان شد
سهل است شفاعتگری جرم دو عالم
گر قابل یک ذره گناه تو توان شد
بیدل دل ما طاقت آیات ندارد
تاکی هدف ناوک آه تو توان شد
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
Post #1597
12
بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شمارهٔ ۲۵۹۴
ما غربت آشیانیم ای بلبلان وطن کو
هر چند پر فشانیم پرواز آن چمن کو
از شمع بزم مقصود نی شعله ای ست نی دود
باید پری به هم سود پروانه سوختن کو
ما را برون آن در پا در هوا خروشی ست
آنجاکه خلوت اوست امکان یاد من کو
چندی به قید هستی مفت است رقص و مستی
هر گه قفس شکستی اشغال پر زدن کو
افسانه گرم دارد هنگامه توهم
از بوی یوسف امروز جز حرف پیرهن کو
خلقی به وهم هستی نامحرم عدم ماند
هر حرف کز لبش جست نالید کان دهن کو
صورت پرستی از خلق برد امتیاز معنی
هر چند کعبه سنگ است تسکین برهمن کو
آیینه داری وهم برق افکن شعور است
از شمع اگر بپرسی می کند انجمن کو
عمر و شرار یکسر محمل کش وداعند
ای برقتاز فرصت جز رفتن آمدن کو
سر رشته ای ندارد پیچ و خم تعلق
از طره ام نشان ده تا گویمت شکن کو
تسکین هر غباری بر دامنی نوشتند
آواره گرد یأسم یارب نصیب من کو
بید ل لباس هستی تاکی شود حجابت
ای غره تعین آن خرقه کهن کو
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
ما غربت آشیانیم ای بلبلان وطن کو
هر چند پر فشانیم پرواز آن چمن کو
از شمع بزم مقصود نی شعله ای ست نی دود
باید پری به هم سود پروانه سوختن کو
ما را برون آن در پا در هوا خروشی ست
آنجاکه خلوت اوست امکان یاد من کو
چندی به قید هستی مفت است رقص و مستی
هر گه قفس شکستی اشغال پر زدن کو
افسانه گرم دارد هنگامه توهم
از بوی یوسف امروز جز حرف پیرهن کو
خلقی به وهم هستی نامحرم عدم ماند
هر حرف کز لبش جست نالید کان دهن کو
صورت پرستی از خلق برد امتیاز معنی
هر چند کعبه سنگ است تسکین برهمن کو
آیینه داری وهم برق افکن شعور است
از شمع اگر بپرسی می کند انجمن کو
عمر و شرار یکسر محمل کش وداعند
ای برقتاز فرصت جز رفتن آمدن کو
سر رشته ای ندارد پیچ و خم تعلق
از طره ام نشان ده تا گویمت شکن کو
تسکین هر غباری بر دامنی نوشتند
آواره گرد یأسم یارب نصیب من کو
بید ل لباس هستی تاکی شود حجابت
ای غره تعین آن خرقه کهن کو
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
- 💔 1
Post #1596
14
بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شمارهٔ ۲۱۵۶
به حسرت غنچه ام یعنی به دلتنگی وطن دارم
خیالی در نفس خون می کنم طرح چمن دارم
سپند من به نومیدی قناعت کرد از این محفل
تو از می چهره می افروز من هم سوختن دارم
کف خاکسترم بشکاف و داغ دل تماشا کن
چراغ لاله ای در رهن مهتاب و سمن دارم
وداع آماده شو گر ذوق استقبال من داری
که من چون برق از خود رفتنی در آمدن دارم
نمی دانم چه نیرنگ است افسون محبت را
که خود را هم تو می پندارم و با خود سخن دارم
به خاموشی ز ساز عجز تصویرم مشو غافل
شکست دل فغانها دارد از رنگی که من دارم
که دارد فکر بی سامانی وضع حباب من
به رنگی گشته ام عریان که گویی پیرهن دارم
به غفلت خانه امکان چه امکان است یکتایی
دویی می پرورم در پرده تا جان در بدن دارم
دو عالم خون شود تا نقش بندم شوخی رنگی
قیامت انتخابم نسخه ها بر همزدن دارم
درین صحرا ز بس فرشست اجزای شهید من
غباری هم گر از خود چشم پوشد من کفن دارم
گر آگاهم و گر غافل نگردد حیرتم زایل
تو بر آیینه مرهم نه که من داغی کهن دارم
به هر افسردگی بیدل مباش از ناله ام غافل
که من برقی به جان عالمی آتش فکن دارم
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
به حسرت غنچه ام یعنی به دلتنگی وطن دارم
خیالی در نفس خون می کنم طرح چمن دارم
سپند من به نومیدی قناعت کرد از این محفل
تو از می چهره می افروز من هم سوختن دارم
کف خاکسترم بشکاف و داغ دل تماشا کن
چراغ لاله ای در رهن مهتاب و سمن دارم
وداع آماده شو گر ذوق استقبال من داری
که من چون برق از خود رفتنی در آمدن دارم
نمی دانم چه نیرنگ است افسون محبت را
که خود را هم تو می پندارم و با خود سخن دارم
به خاموشی ز ساز عجز تصویرم مشو غافل
شکست دل فغانها دارد از رنگی که من دارم
که دارد فکر بی سامانی وضع حباب من
به رنگی گشته ام عریان که گویی پیرهن دارم
به غفلت خانه امکان چه امکان است یکتایی
دویی می پرورم در پرده تا جان در بدن دارم
دو عالم خون شود تا نقش بندم شوخی رنگی
قیامت انتخابم نسخه ها بر همزدن دارم
درین صحرا ز بس فرشست اجزای شهید من
غباری هم گر از خود چشم پوشد من کفن دارم
گر آگاهم و گر غافل نگردد حیرتم زایل
تو بر آیینه مرهم نه که من داغی کهن دارم
به هر افسردگی بیدل مباش از ناله ام غافل
که من برقی به جان عالمی آتش فکن دارم
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
- 💔 1
Post #1595
13
بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شمارهٔ ۱۵۴۷
اشک ز بیداد عشق پرده گشا می شود
فهم معماکنید آبله وا می شود
ذوق طلب عالمی ست وقف حضور دوام
پر به اجابت مکوش ختم دعا می شود
گاه وداع بقاست زور نفس در امل
چون به گسستن رسید رشته رسا می شود
جوهر اهل صفا سهل نباید شمرد
آینه گر قطره ایست بحر نما می شود
حرص به صد عزوجاه در همه صورت گداست
گر به قناعت رسی فقر غنا می شود
آنطرف احتیاج انجمن کبریاست
چون ز طلب درگذشت بنده خدا می شود
چند خورد آرزو عشوه برخاستن
غیرت امداد غیر نیز عصا می شود
عذر ضعیفی دمی کاینه گیرد به دست
آبله در پای سعی ناز حنا می شود
از کف بیمایگان کارگشایی مخواه
دست چو کوتاه شد ناخن پا می شود
غیر وداع طرب گرمی این بزم چیست
تا سحر از روی شمع رنگ جدا می شود
خاک به سر می کند زندگی از طبع دون
پستی این خانه ها تنگ هوا می شود
بگذر از ابرام طبع کز هوس هرزه دو
حرص خجل نیست لیک کار حیا می شود
بیدل ازین دشت و در گرد هوس رفته گیر
قافله هر سو رود بانگ درا می شود
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
اشک ز بیداد عشق پرده گشا می شود
فهم معماکنید آبله وا می شود
ذوق طلب عالمی ست وقف حضور دوام
پر به اجابت مکوش ختم دعا می شود
گاه وداع بقاست زور نفس در امل
چون به گسستن رسید رشته رسا می شود
جوهر اهل صفا سهل نباید شمرد
آینه گر قطره ایست بحر نما می شود
حرص به صد عزوجاه در همه صورت گداست
گر به قناعت رسی فقر غنا می شود
آنطرف احتیاج انجمن کبریاست
چون ز طلب درگذشت بنده خدا می شود
چند خورد آرزو عشوه برخاستن
غیرت امداد غیر نیز عصا می شود
عذر ضعیفی دمی کاینه گیرد به دست
آبله در پای سعی ناز حنا می شود
از کف بیمایگان کارگشایی مخواه
دست چو کوتاه شد ناخن پا می شود
غیر وداع طرب گرمی این بزم چیست
تا سحر از روی شمع رنگ جدا می شود
خاک به سر می کند زندگی از طبع دون
پستی این خانه ها تنگ هوا می شود
بگذر از ابرام طبع کز هوس هرزه دو
حرص خجل نیست لیک کار حیا می شود
بیدل ازین دشت و در گرد هوس رفته گیر
قافله هر سو رود بانگ درا می شود
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
Post #1594
12
Post #1593
13
بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شمارهٔ ۶۲۹
نقاش ازل تا کمر مو کمران بست
تصویر میانت به همان موی میان بست
از غیرت نازست که آن حسن جهانتاب
واگرد نقاب ازرخ و برچشم جهان بست
شهرت طلبان غره اقبال مباشید
سرهاست در اینجا که بلندی به سنان بست
سامان کمال آن همه بر خویش مچینید
انبوهی هر جنس که دیدیم دکان بست
منسوب کجان معتمد امن نشاید
زآن تیر بیندیش که خود را به کمان بست
ترک طلب روزی از آدم چه خیال است
گندم نتوانست لب از حسرت نان بست
مردیم وزتشویش تعلق نگسستیم
بر آدم بیچاره که افسار خران بست
چون سبحه جهانی به نفس کلفت دل چید
هرجاگرهی بود براین رشته میان بست
هر موج در این بحر هوسگاه حبابی ست
پنسان همه کس دل به جهان گذران بست
کس محرم فریاد نفس سوختگان نیست
شمع از چه درین بزم به هر عضو زبان بست
عمری ست ز هر کوچه بلند است غبارم
بیداد نگاه که بر این سرمه فغان بست
بیدل همه تن عبرتم از کلفت هستی
جز چشم ز تصویر غبارم نتوان بست
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
نقاش ازل تا کمر مو کمران بست
تصویر میانت به همان موی میان بست
از غیرت نازست که آن حسن جهانتاب
واگرد نقاب ازرخ و برچشم جهان بست
شهرت طلبان غره اقبال مباشید
سرهاست در اینجا که بلندی به سنان بست
سامان کمال آن همه بر خویش مچینید
انبوهی هر جنس که دیدیم دکان بست
منسوب کجان معتمد امن نشاید
زآن تیر بیندیش که خود را به کمان بست
ترک طلب روزی از آدم چه خیال است
گندم نتوانست لب از حسرت نان بست
مردیم وزتشویش تعلق نگسستیم
بر آدم بیچاره که افسار خران بست
چون سبحه جهانی به نفس کلفت دل چید
هرجاگرهی بود براین رشته میان بست
هر موج در این بحر هوسگاه حبابی ست
پنسان همه کس دل به جهان گذران بست
کس محرم فریاد نفس سوختگان نیست
شمع از چه درین بزم به هر عضو زبان بست
عمری ست ز هر کوچه بلند است غبارم
بیداد نگاه که بر این سرمه فغان بست
بیدل همه تن عبرتم از کلفت هستی
جز چشم ز تصویر غبارم نتوان بست
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
Post #1592
13
بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شمارهٔ ۱۰۶۵
رنگ در دل داشتم روشنگر ادراک برد
همچو سیل این خانه را افسون رفتن پاک برد
در سرم بی مغزی شور هوس پیچیده بود
وصل گوهریابد آن موجی که این خاشاک برد
کرد شغل جاه خلقی را به بیدردی علم
لابه ای چند آبروی دیده نمناک برد
حیف اوقاتی که کس منت کشد از هر خسی
وقتی پیری خوش که بی دندانی اش مسواک برد
هستی از گرد نفس باری به دوشم بسته است
چون سحر بر آسمان می بایدم این خاک برد
بهر نام دیگران تا چند شغل جان کنی
مزد عبرت زین نگینها صنعت حکاک برد
قاصد مجنون دپندشت اندکی لغزیده بود
جاده ها هر سو به منزل صد گریبان چاک برد
گر همه در آفتاب محشرم افتاده راه
یاد آن مژگان مرا در سایه های تاک برد
می روم محمل به دوش آمد و رفت نفس
تا کجا یارب ز خویشم خواهد این بیباک برد
ما ضعیفان هم امیدی داشتیم اما چه سود
کهکشان ناز شکست رنگ برافلاک برد
بیدل اقبال گرفتاری درین وادی کراست
ای بسا صیدی که رفت و حسرت فتراک برد
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
رنگ در دل داشتم روشنگر ادراک برد
همچو سیل این خانه را افسون رفتن پاک برد
در سرم بی مغزی شور هوس پیچیده بود
وصل گوهریابد آن موجی که این خاشاک برد
کرد شغل جاه خلقی را به بیدردی علم
لابه ای چند آبروی دیده نمناک برد
حیف اوقاتی که کس منت کشد از هر خسی
وقتی پیری خوش که بی دندانی اش مسواک برد
هستی از گرد نفس باری به دوشم بسته است
چون سحر بر آسمان می بایدم این خاک برد
بهر نام دیگران تا چند شغل جان کنی
مزد عبرت زین نگینها صنعت حکاک برد
قاصد مجنون دپندشت اندکی لغزیده بود
جاده ها هر سو به منزل صد گریبان چاک برد
گر همه در آفتاب محشرم افتاده راه
یاد آن مژگان مرا در سایه های تاک برد
می روم محمل به دوش آمد و رفت نفس
تا کجا یارب ز خویشم خواهد این بیباک برد
ما ضعیفان هم امیدی داشتیم اما چه سود
کهکشان ناز شکست رنگ برافلاک برد
بیدل اقبال گرفتاری درین وادی کراست
ای بسا صیدی که رفت و حسرت فتراک برد
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
Post #1591
12
بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شمارهٔ ۳۷۲
یا حسن گیر صورت آفاق یا نقاب
فرش است امتیاز تو از جلوه تا نقاب
گوهر چه عرض موج دهد دردل صدف
دارد لب خموش به روی صدا نقاب
نیرنگ حسن عالمی از پا فکنده است
مشکل که خیزد از رخ او بی عصا نقاب
ممنون سحربافی اوهام هستی ام
ورنه من خراب کجا وکجا نقاب
حرف مجازجزبه حقیقت نمی کشد
لبیک گوست جلوه به فریاد یا نقاب
از برگ گل به معنی نکهت رسیده ایم
ما را به جلوه های توکرد آشنا نقاب
ای عشق جذبه ای که قدم پیشتر زنیم
یعنی رسانده ایم پی خویش تا نقاب
از چهره ات که آینه معنی حیاست
چون پرده های دیده نگردد جدا نقاب
شاید عدم به مطلب نایاب وارسد
ای دیده خاک شوکه فشرده است پا نقاب
بیدل تأملی که چه دارد بهار وهم
رنگ پریده است به تصویر ما نقاب
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
یا حسن گیر صورت آفاق یا نقاب
فرش است امتیاز تو از جلوه تا نقاب
گوهر چه عرض موج دهد دردل صدف
دارد لب خموش به روی صدا نقاب
نیرنگ حسن عالمی از پا فکنده است
مشکل که خیزد از رخ او بی عصا نقاب
ممنون سحربافی اوهام هستی ام
ورنه من خراب کجا وکجا نقاب
حرف مجازجزبه حقیقت نمی کشد
لبیک گوست جلوه به فریاد یا نقاب
از برگ گل به معنی نکهت رسیده ایم
ما را به جلوه های توکرد آشنا نقاب
ای عشق جذبه ای که قدم پیشتر زنیم
یعنی رسانده ایم پی خویش تا نقاب
از چهره ات که آینه معنی حیاست
چون پرده های دیده نگردد جدا نقاب
شاید عدم به مطلب نایاب وارسد
ای دیده خاک شوکه فشرده است پا نقاب
بیدل تأملی که چه دارد بهار وهم
رنگ پریده است به تصویر ما نقاب
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
Post #1590
15
بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شمارهٔ ۳۱۱
وفاق تخم ثباتی نکاشت در دل و دین ها
به حکم یأس دمیدیم از این فسرده زمین ها
چو غنچه در پس زانوی انتظار جدایی
نشسته در چمن ما هزار رنگ کمین ها
در این زمانه سر نخوتی کشیده به هرسو
ز نقشخانه پا در هوای چنبر زین ها
غم معاش به تاراج حسن تاخته چندان
که لاغری ز میان رفته فربهی ز سرین ها
نم مروتی از خلق اگر رسد به خیالت
چکیده گیر به خاک از فشار چین جبین ها
نظر نکرده به دل مگذر ای بهار تعین
تغافل از چه به صیقل زنند آینه بین ها
حضور عبرت و اسباب راحت این چه خیال است
مژه نبسته به خواب است چشم سایه نشین ها
به نام شهرت اقبال زندگی نفروشی
که زهر در بن دندان نهفته اند نگین ها
نفس گداخت خجالت به خاک خفت قناعت
ولی چه سود علاج غرض نمی شود این ها
تظلم دم پیری کجا برم من بیدل
رسید مو به سپیدی کشید پوست به چین ها
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
وفاق تخم ثباتی نکاشت در دل و دین ها
به حکم یأس دمیدیم از این فسرده زمین ها
چو غنچه در پس زانوی انتظار جدایی
نشسته در چمن ما هزار رنگ کمین ها
در این زمانه سر نخوتی کشیده به هرسو
ز نقشخانه پا در هوای چنبر زین ها
غم معاش به تاراج حسن تاخته چندان
که لاغری ز میان رفته فربهی ز سرین ها
نم مروتی از خلق اگر رسد به خیالت
چکیده گیر به خاک از فشار چین جبین ها
نظر نکرده به دل مگذر ای بهار تعین
تغافل از چه به صیقل زنند آینه بین ها
حضور عبرت و اسباب راحت این چه خیال است
مژه نبسته به خواب است چشم سایه نشین ها
به نام شهرت اقبال زندگی نفروشی
که زهر در بن دندان نهفته اند نگین ها
نفس گداخت خجالت به خاک خفت قناعت
ولی چه سود علاج غرض نمی شود این ها
تظلم دم پیری کجا برم من بیدل
رسید مو به سپیدی کشید پوست به چین ها
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
Post #1589
19
حافظ | غزلیات | غزل شمارهٔ ۳۱
آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
یا رب این تأثیر دولت در کدامین کوکب است
تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد
هر دلی از حلقه ای در ذکر یارب یارب است
کشته چاه زنخدان توام کز هر طرف
صد هزارش گردن جان زیر طوق غبغب است
شهسوار من که مه آیینه دار روی اوست
تاج خورشید بلندش خاک نعل مرکب است
عکس خوی بر عارضش بین کآفتاب گرم رو
در هوای آن عرق تا هست هر روزش تب است
من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام می
زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است
اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زین
با سلیمان چون برانم من که مورم مرکب است
آن که ناوک بر دل من زیر چشمی می زند
قوت جان حافظش در خنده زیر لب است
آب حیوانش ز منقار بلاغت می چکد
زاغ کلک من بنامیزد چه عالی مشرب است
#حافظ | گنجور
📍@iipoem
آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
یا رب این تأثیر دولت در کدامین کوکب است
تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد
هر دلی از حلقه ای در ذکر یارب یارب است
کشته چاه زنخدان توام کز هر طرف
صد هزارش گردن جان زیر طوق غبغب است
شهسوار من که مه آیینه دار روی اوست
تاج خورشید بلندش خاک نعل مرکب است
عکس خوی بر عارضش بین کآفتاب گرم رو
در هوای آن عرق تا هست هر روزش تب است
من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام می
زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است
اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زین
با سلیمان چون برانم من که مورم مرکب است
آن که ناوک بر دل من زیر چشمی می زند
قوت جان حافظش در خنده زیر لب است
آب حیوانش ز منقار بلاغت می چکد
زاغ کلک من بنامیزد چه عالی مشرب است
#حافظ | گنجور
📍@iipoem
- ❤ 1
Post #1588
15
بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شمارهٔ ۱۱۸۸
مکتوب شوق هرگز بی نامه بر نباشد
ما و ز خویش رفتن قاصد اگر نباشد
هرجا تنید فطرت یک حلقه داشت گردون
در فهم پرگار حکم دو سر نباشد
خاشاک را در آتش تاکی خیال پختن
آنجاکه جلوه اوست از ما اثر نباشد
مغرور فرصت دهر زین بیشتر مباشید
بست وگشاد مژگان شام و سحر نباشد
برقی ز دور داردهنگامه تجلی
ای بیخودان ببینید دل جلوه گر نباشد
ما را به رنگ شبنم تا آشیان خورشید
باید به دیده رفتن گر بال و پر نباشد
هرچندکار فرداست امروز مفت خودگیر
شاید دماغ وطاقت وقت دگر نباشد
زاهد ز وضع خلوت نازکمال مفروش
افسردن ازکف خاک چندان هنر نباشد
آیینه خانه دل آخر به زنگ دادیم
زین بیش آه ما را رنگ اثر نباشد
خواهی به خلق روکن خواهی خیال او کن
در عالم تماشا بر خود نظر نباشد
آسودگی مجویید از وضع اشک بیدل
این جوهر چکیدن آب گهر نباشد
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
مکتوب شوق هرگز بی نامه بر نباشد
ما و ز خویش رفتن قاصد اگر نباشد
هرجا تنید فطرت یک حلقه داشت گردون
در فهم پرگار حکم دو سر نباشد
خاشاک را در آتش تاکی خیال پختن
آنجاکه جلوه اوست از ما اثر نباشد
مغرور فرصت دهر زین بیشتر مباشید
بست وگشاد مژگان شام و سحر نباشد
برقی ز دور داردهنگامه تجلی
ای بیخودان ببینید دل جلوه گر نباشد
ما را به رنگ شبنم تا آشیان خورشید
باید به دیده رفتن گر بال و پر نباشد
هرچندکار فرداست امروز مفت خودگیر
شاید دماغ وطاقت وقت دگر نباشد
زاهد ز وضع خلوت نازکمال مفروش
افسردن ازکف خاک چندان هنر نباشد
آیینه خانه دل آخر به زنگ دادیم
زین بیش آه ما را رنگ اثر نباشد
خواهی به خلق روکن خواهی خیال او کن
در عالم تماشا بر خود نظر نباشد
آسودگی مجویید از وضع اشک بیدل
این جوهر چکیدن آب گهر نباشد
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
Post #1587
15
بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شمارهٔ ۳۷۳
باز درگلشن ز خویشم می برد افسون آب
در نظر طرز خرامی دارم از مضمون آب
شورش امواج این دریا خروش بزم کیست
نغمه ای تر می فشارد مغزم از قانون آب
برنمی دارد دورنگی طینت روشندلان
در رگ موجش همان آب است رنگ خون آب
همچو شبنم اشک ما آیینه آه است و بس
بر هوا ختم است اینجا وحشت مجنون آب
شد عرق شبنم طرازگلستان شرم یار
این گهر بود انتخاب نسخه موزون آب
آرزوگر تشنه رفع غبار حسرت است
با وجود تیغ او نتوان شدن ممنون آب
نیست سیر عالم نیرنگ جای دم زدن
عشق دریاهای آتش دارد و هامون آب
معنی آسودگی نفس طلسم خامشی ست
برمن ازموج گهرشد روشن این مضمون آب
طبعم از آشفتگی دام صفای دیگر است
درخور امواج باشد حسن روزافزون آب
قلزم امکان نم موج سرابی هم نداشت
تشنگیهاکرد ما را اینقدر مفتون آب
وحدت از خودداری ما تهمت آلود دویی ست
عکس در آب است تا استاده ای بیرون آب
صاف طبعانند بیدل بسمل شوق بهار
جاده رگهای گل دارد سراغ خون آب
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
باز درگلشن ز خویشم می برد افسون آب
در نظر طرز خرامی دارم از مضمون آب
شورش امواج این دریا خروش بزم کیست
نغمه ای تر می فشارد مغزم از قانون آب
برنمی دارد دورنگی طینت روشندلان
در رگ موجش همان آب است رنگ خون آب
همچو شبنم اشک ما آیینه آه است و بس
بر هوا ختم است اینجا وحشت مجنون آب
شد عرق شبنم طرازگلستان شرم یار
این گهر بود انتخاب نسخه موزون آب
آرزوگر تشنه رفع غبار حسرت است
با وجود تیغ او نتوان شدن ممنون آب
نیست سیر عالم نیرنگ جای دم زدن
عشق دریاهای آتش دارد و هامون آب
معنی آسودگی نفس طلسم خامشی ست
برمن ازموج گهرشد روشن این مضمون آب
طبعم از آشفتگی دام صفای دیگر است
درخور امواج باشد حسن روزافزون آب
قلزم امکان نم موج سرابی هم نداشت
تشنگیهاکرد ما را اینقدر مفتون آب
وحدت از خودداری ما تهمت آلود دویی ست
عکس در آب است تا استاده ای بیرون آب
صاف طبعانند بیدل بسمل شوق بهار
جاده رگهای گل دارد سراغ خون آب
#بیدل_دهلوی | گنجور
📍@iipoem
About this channel
- How can I read @iipoem without a Telegram account?
- TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for یه شعر: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
- How many subscribers does یه شعر have?
- یه شعر (@iipoem) has 56 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
- Does یه شعر know I viewed it here?
- No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.