🔰در میان سطرهای «دختر شینا»؛
این دلتنگیها هیچوقت از جبهه برنمیگردند
🔸جنگ شاید مردها را به جبهه ببرد، اما همیشه فقط مردها را زخمی نمیکند. بعضی زخمها برمیگردند؛ مینشینند پشت سفره، کنار تخت بچهها، در اتاقی که یک نفر کم دارد و سالها بعد، میان چند صفحه کتاب، دوباره دهان باز میکنند
🔸این کتاب، روایت زنی است که جنگ را در جبهه ندیده، اما اثر گلولههایش را سالها در خانهاش زندگی کرده است. زنی که هر بار همسرش میرفت، بخشی از آرامشش را همراه او میفرستاد و هر بار که برمیگشت، انگار دوباره خودش را پیدا میکرد. تا یک روز که دیگر برنگشت. بعد از آن، کتاب شکل دیگری پیدا میکند. دیگر خبری از انتظار برای صدای قدمهای ستار نیست؛ حالا یک جای خالی واقعی وسط زندگی قدمخیر افتاده. جای خالی مردی که پنج فرزند از او به جا مانده و زنی که باید هم مادر باشد، هم پدر، هم پناه.
🔸شاید هم سختترین قسمت «دختر شینا» همینجاست؛ جایی که میفهمی شهادت برای یک نفر اتفاق میافتد، اما فقدانش برای یک خانواده، سالها ادامه پیدا میکند. یک نفر میرود و چند نفر باید با «نبودنش» زندگی کنند. قدمخیر، اما اهل نمایش دادن رنجش نیست. دردش را آنقدر ساده تعریف میکند که گاهی همین سادگی، بیشتر از هر توصیف سنگینی آدم را میشکند. انگار نشسته روبهرویت و فقط دارد از زندگیاش میگوید؛ از روزهایی که گذشتهاند و دیگر نمیشود به آنها برگشت.
🔸عجیب اینجاست که «دختر شینا» اصلا از همان اول بوی شهادت نمیدهد. بوی زندگی میدهد. بوی خانهای که تازه شکل گرفته، بوی بچههایی که یکییکی به دنیا میآیند، بوی دلخوریهای زن و شوهری، بوی آشتی، بوی نگرانی و حتی آن دوست داشتنی که آدم را وادار میکند از رفتن کسی بترسد. و شاید همین، درد کتاب را بیشتر میکند. چون ما از همان ابتدا میدانیم پایان این عشق چیست؛ اما قدمخیر نمیداند. او فقط هر بار رفتن ستار را تحمل میکند و به برگشتنش دل میبندد.
ibna.ir/x6Kgd
@ibna_official
Post #32068
89