در حکایتی پندآموز از روزگارِ انوشیروانِ عادل آمده است که روزی به صحرا رسید و پیرمردی سالخورده را دید که درختی مینشاند، از او پرسید: "چه درخت مینشانی؟" گفت: "درختِ جوز (گردو) و زیتون"
انوشیروان از او پرسید: "ثمر دادنِ این نهال چند سال طول میکشد؟" دهقانِ صاحبتجربه پاسخ داد: "سی سال طول میکشد تا این نهال به بار آید و انتفاعِ آن به اهل روزگار برسد."
انوشیروان از دهقانِ پیر پرسید: "چند سال از عمرت گذشته است؟" دهقان گفت: "صد و بیست سال که مدت عمر طبیعی است."
انوشیروان با تعجب گفت: "نهال نشانیدنِ این پیرمرد پس از صد و بیست سال نشانهی خِرفت شدن (پیری و زوال عقل) است، تو کجا به میوهی این درخت خواهی رسید؟"
پیرمرد گفت: "ای پادشاه، درخت کاشتنِ من از روی خِرفت شدن نیست بلکه به مصلحت است همانگونه که من از درختانِ دیگران میوه خوردهام و تَمَتُع بردهام، دیگران نیز از درختانِ من میوه خواهند خورد."
به نظم (شعر): دیگران کاشتند و ما خوردیم،
ما بکاریم و دیگران بخورند...
از عادتهای نیکوی انوشیروان این بود که هرگاه سخن نیکویی میشنید میگفت: "زهی، احسنت!" و دستور میداد خزینهداران چهار هزار درهمِ زر به آن گوینده انعام بدهند.
انوشیروان در پاسخ به پیرمرد گفت: "زهی، احسنت! نیکو گفتی." و دستور داد چهار هزار درهمِ زر به او پاداش دادند.
پیرمرد که شیرینگفتار بود در پاسخ گفت: "مگر پادشاه نفرمود که این درختها دیر میوه خواهند داد؟ پس چه خوش که زود میوه دادند...!"
انوشیروان گفت: "باز زهی، احسنت!" و چهار هزار درهم زرِ دیگر به پیرمرد عطا کرد.
پیرمرد بار دیگر گفت: "شگفتتر آنکه درختان معمولاً سالی یک بار میوه میدهند اما این درختانِ من در یک سال دو بار میوه دادند...!"
انوشیروان باز گفت: "زهی، احسنت!" و دستور داد چهار هزار درهم زرِ دیگر هم به پیرمرد انعام بدهند، سپس سوار بر اسب شد و به راه افتاد و گفت: "خزینهی من به شیرینگوییِ این پیر وفا نمیکند..." و سپس روان شد.
از کتاب "ارشاد الزراعه"
نوشتهی "قاسم بن یوسف ابونصری هِروی" از نویسندگان اوایل دورهی صفوی
@Honarrvareh
Post #6885
489
کانال هُنرواره | Art 921 ارشاد الزراعه.pdf
- ❤ 19
- 👌 2
- 😍 2