TGViewer
Channel Public Channel
HOME✍💌

HOME✍💌

@homelaan

من مینویسم تو بخون✍️🍒
Hi @durov @telegram
This channel does not go against the law.
And it  has no pornograph

ناشناس من
@Myhomesbotin_bot
Subscribers
226
Photos
2
Videos
0
Links
3
Recent Posts 20 shown
Post #210 28
امیدوارم همونقدر که سختی و استرس کنکور کشیدین همونقدرم نتیجه خوبی داشته باشین🫶
  • 😢 2
  • ❤ 1
Post #207 69
HOME✍💌 #پارت_نهم دیدیم که مامان کنار ماشین افتاده و هردو دستانش را روی صورتش گذاشته.بابا دوید و من هم پشت سر بابا با سرعت دویدم که زودتر به مامان برسیم.بابا کامل روی زمین کنار ماشین نشست و دستای مامان را از روی صورتش برداشت،پشت سرهم تکرار میکرد برو برای مامان آب…
دیگه دوستتون ندارم کم ری اکت میدین😒☹️☹️
  • ❤ 3
  • 🍓 1
Post #206 78
HOME✍💌 Photo
کتاب این دخترمون تازه چاپ شده حمایت یادتون نره!
  • ❤ 7
  • 🔥 6
  • 🍓 2
Post #205 80
  • ❤ 12
Post #198 95
خیلییی خوش اومدید
متقابل چنلاتون رو اینجا بفرستید؛
@Myhomesbotin_bot
  • ❤ 2
  • 👏 2
  • 🍓 1
Post #182 148
#پارت_نهم
دیدیم که مامان کنار ماشین افتاده و هردو دستانش را روی صورتش گذاشته.بابا دوید و من هم پشت سر بابا با سرعت دویدم که زودتر به مامان برسیم.بابا کامل روی زمین کنار ماشین نشست و دستای مامان را از روی صورتش برداشت،پشت سرهم تکرار میکرد برو برای مامان آب بیاور من هم هردو پاهایم میلرزید و کل وجودم استرس گرفته بود حتا از جاییم تکون نمیخوردم فقط گریه میکردم و داد میزدم نمیتونم نمیتونم.دوست بابا و بقیه متوجه شدن و دور مامان شلوغ شد ولی هنوز هیچکدوم نمیدانستیم دلیل این اتفاق چه بود انقدر ترسیده بودیم که فقط به مامان فکر میکردیم که در همین حال پسری از سمت مغازه با عجله به سمت ما آمد و رو به یکی از مغازه دارهای که آنجا بود گفت؛مامان گفته بیارینش خانه تا زنگ زدم پزشک بیاد کمی استراحت کند.بابا نگاهی به من انداخت و با اشاره به مامان گفت؛بیا دخترم تا استراحت کند اصلا حالش خوب نیست.مامان را بلند کردیم و سمت خانه ی مغازه دار راه افتادیم،همه کسانی که آنجا بودن از ما جدا شدن و رفتن.مامان روی تخت اتاق مغازه دار و همسرش خوابیده بود و بابا هم که جایی را بلد نبود با مغازه دار رفت تا داروهای همیشگی مامان را بگیرد.مامان همچنان روی تخت خوابیده بود و من پایین کنارش نشسته بودم،به قاب عکس های اتاق نگاه میکردم که یکی از آنها عکس زمان عروسی شان بود،دیگری عکس خانوادگی شان که شمال رفته بودن بود،و یک قاب عکس دیگر هم عکس دختری شاید15یا16ساله بود که بالای قاب نوار سیاه بود ظاهرا از اعضا خانواده یا عزیزانشان بوده که از دنیا رفته.دکتر که رسید من را از اتاق بیرون کرد تا به وضعیت مامان برسد،خانم صابخونه درحالی داشت ظرف هایش میشست آروم گریه میکرد.چشمانم از تعجب گرد شده بوده حتا نمیدانستم بپرسم چه اتفاقی افتاده یا نه چی ممکنه درست باشد و چه نه.آروم آروم به سمت در خروجی رفتم،روی پله ها نشستم و به کسانیی که از این خیابون رد میشدند نگاه میکردم،در این فکر بودم که همه این ها برای مسافرت آمده ان یا مثل ما مادر بزرگ یا یکی از عزیزانشان آنجاست که سر بزنن.بالاخره بعد از نیم ساعت بابا و آقای صاحب خانه رسیدن،بابا با عجله از ماشین خارج شد و از پله ها بالا آمد بدون معطلی پرسید:
-مامان چی شد؟
+نمیدانم به من گفتن بیرون باشم
-باشه بمان تا خبرت بدهم
دوپای دیگر هم قرض گرفت و با سرعت به سمت مامان رفت.سرم را روی زانوهایم گذاشتم و چشمانم را بستم،انگار برای۵یا۱۰دقیقه ای خوابم برد چشمهایم که باز کردم بابا و دکتر  دم در ایستاده بودن و بابا میگفت:خیلی زحمت کشیدید واقعاً ازتوت متشکرم.دکتر لبخندی زد و در جواب گفت؛امیدوارم صحیح و سلامت باشید.
با خوشحالی به داخل رفتم،زن صاحب خانه کنار مامان نشسته بود و این بار عمیق تر گریه میکرد و میگفت:شما را که دیدم یاد دختر خودم افتادم،چه دختر زیبایی،چه سر و رویی،اشاره به همان قاب عکس با نوار سیاه کرد و گفت:عکسش هم این است میبینید؟مامان دستش را گرفت و گفت:پس چه اتفاقی افتاده؟از جایش بلند شد و قاب عکس را پایین آورد، بغل کرد و نشست،در ادامه گفت:من و همسرم هردو گیلان به دنیا آمدیم اما من توی شهر بزرگ شده بودم و همسرم روستا،همسرم من را توی مغازه پدرم دیده بود و پسندیده بود،وقتی بحثش را پیش میکشد پدرم انگار توهینی بزرگی بهشان کرده باشد گفت دختر دست گلم را بدهم به یک پسرک بیکار؟ خواهر و برادر نداشتم و تنها بودم،در نقطه مرکز توجه پدر و مادرم قرار داشتم بعد از کلی برو و بیا هنوزم پدرم راضی نمیشود زن آقا سعید بشوم،ولی راضی میشود،آخر هم راضی میشود.بعد از ازدواج هم مثل زواج های دیگر زندگی نکردیم،همش سختی،اجاره خونه،مشکل نمیتونستیم بچه دار بشیم و خیلی چیزهای دیگر.بعد از۱۶سال ما یک دختر زیبا به نام"عسل"پا درخانه مان گذاشت همه چیز خوب بود تا دبیرستان تیزهوشان گیلان قبول میشود،ماهم برای راحتی خودش میگفتیم به خانه پدربزرگش یعنی پدر من برود که مادرم هم سال هاست از دنیا رفته و پدر تنهاست عسل کنارش باشد.عسل روز به روز و دور از چشم ما آنجا افسرده میشود و هیچ جا نمیرفته،همش در اتاقی که پدرم برایش چیده بود میماند.ما نمیدانستیم و چون زیاد به آنجا نمیرفتیم دخترم هم کمتر میدیدیم.یک روز پدرم زنگ میزند که حال عسل خوب نیست سریع به بیمارستان بیایدوقتی میرویم به قصد پایان زندگی خود همه قرص های پدر را میخورد و حالش بد میشود،من با اینکه همه حتا همسرم مخالف بود میخاستم عسل به خانه برگرد تا انجا پزشک بالا سرش باشد و توی خانه خودش باشد،خانم صابخانه محکم دست مامان فشار میدهد و در ادامه گفت:البته دور از جان شما باشد دقیقا در همین اتاق در همین تخت بعداز سه روز جانش را از دست میدهد.من هنوز مقصر مرگ او خودم میدانم و قطعا من تقصیر کار بودم ولی حالا شما استراحت کنید تا برایتان سوپ بیاورم،از جایش بلند میشود که سوپ بیاورد...
  • ❤ 8
  • 🔥 4
  • 🍓 4
  • 🌚 1
Post #181 87
اصلا ببینم چند نفر میخونن؟
  • ❤ 4
Post #180 100
پارت جدید امشب میزارم ولی اگه بهش توجه نکنید ناراحت میشم چون واقعاٌ براش وقت گذاشتم؛
  • ❤ 4
Post #178 220
خیلییی خوش اومدیدد🥹🤏
  • 🍓 6
  • 🌚 5
  • ❤ 1
Post #176 251
#پارت_هشتم
بابای با صدای لرزان میگفت:چیشده مامان خوبه؟عمو که انگار چند ثانیه سکوت کرد و بعد چیزی گفت.بابا سریع گوشی اش را داخل جیبش گذاشت و گفت:باید برویم،هرچه زودتر بریم.مامان که لبخند کوچیکی هم که روی لبش بود کامل محو شد و گفت:خب چه شده؟چرا عجله داری؟ بابا درحالی که قدم هایش را بلندتر برمیداشت گفت در راه برایتان میگم فقط برویم.سوار ماشین شدیم و به سمت مدرسه راه افتادیم.بابا که انگار بغضش را قورت داد گفت:زنگ زدن حال مامان خوب نیست باید هرچه زودتر به آنجا برسیم و کنارش باشم،الان هم بالا همه چیز را جمع کنید تا ظهر نشده حرکت کنیم.در مسیر هیچکس صحبت نمیکرد و هرکس در فکر و خیال خودش بود،به مدرسه که رسیدیم پیاده شدیم،بابا آماده در جعبه عقب ماشین را باز کرد و با تمام توانی که پاهایش داشت به سمت اتاقی که در آن بودیم میرفت،مامان هم پشت سر بابا راه افتاد گفت:هرچه سریع تر بیا مینا تا بابات عصبانی نشده.
ساعت10:16دقیقه صبح بود و تقریبا تمام وسایل ها را جمع کرده بودیم.بابا کلید را تحویل داد و تسویه حساب کرد و به سمت ماشین برگشت.به سمت خانه مادربزرگ راه افتادیم.بابا ناراحت بود ولی از ته چشم هایش عصبانیت خاصی دیده میشد،شاید از این که نتوانسته کار مادربزرگ باشد درحالی که نیاز به کمک داشته خودش را مقصر میدانسته.در راه دیگه بابا آهنگای مسخره تعمیرکار روشن نکرد و تماما سکوت بود.سر دفتر خاطراتم را باز کردم،خودکار را برداشتم و خاطراتی که جا مانده بود نوشتم.خاطرات تا قسمت کلانتری که رسیدم جوهر خودکارم تمام شد،با ناراحتی سرش را بستم و داخل کیفم گذاشتم.به مامان و بابا نگاهی انداختم و نفس عمیقی کشیدم و سکوت را شکستم
_خودکارم تمام شد
بابا از توی آیینه نگاهی به من انداخت و گفت:.نگران نباش دختر قشنگم به مغازه ای رسیدیم برایت میخریم.مامان هم در ادامه سکوت را تنها گذاشت و گفت:تمام خاطراتت را با تاریخ دقیق نوشتی؟با لبخند گفتم حتا چه موقعه ای هم بوده نوشته ام.بابا در ادامه گفت:آفرین مارکوپولو کوچیک من.لبخند بزرگی زدم وگفتم ولی مارکو که پسر بود،نبود؟مامان از ته دل خندید و گفت: روی دست مارکو هم زدی اینقدر کامل نوشتی خاطراتت را.بابا به جلو نگاهی انداخت گفت:اینجا توقف میکنیم تا خودکار و هرچی لازم است بخرید اما سریع تر تا به گرگان برسیم.با مامان از ماشین پیاده شدیم و به سمت فروشگاه رفتیم،مردی با تیشرت و شلوارک و موهای بهم ریخته،سیگار به لب قسمت تخمه ها میگشت و داد میزد؛آقا کدوم تخمه تازه تره؟ من و مامان هم اول سمت خوراکی ها رفتیم،بعد از خوراکی ها سمت یخچال ها رفتیم تا آب یخ بگیریم،به یخچال بغلی که بستنی ها بود با عشق نگاه می کردم اما نمیتونستم به مامان بگویم بخرد حتما میگوید کسی در سفر که بستنی نمیخورد حالش بد شود.مامان آب یخ را که برداشت گفت خب چیزی جا گذاشتیم؟ کمی سکوت کردم و گفتم فکرنکنم اما جز خودکار من.با جدیت گفت:فراموش نکرده ام.مرد که جلوتر از ما خرید هایش کرده بود با غرور ایستاده بود و داشت حساب می کرد،من هم از سر تا نوک پاهایش را نگاه میکردم و تحلیل میکردم.با این استایل و نامرتبی میخورد خودش راننده بوده،دست چپش حلقه بود پس ازدواج کرده است و ممکنه بچه هم داشته باشد،در میان خرید هایش همه چیز کم و یکی بود پس احتمالا خودش تنهایی مسافرت آمده است،بعد از حساب کردن گفت راستی بهم یک پاکت سیگار...
من متوجه نشدم اسم سیگار چی گفت حتا خانواده ما هیچکدام نزدیک به سیگار هم نشدن چه برسد سیگار بکشن و اسمشان را بلد باشم.بعد از حساب کردن خریدهای ماهم به سمت ماشین رفتیم،هرچه داخل ماشین نگاه میکردیم بابا نبود،نگران اطراف را نگاه میکردیم تا اینکه صدای خنده بابا بلندشد،پشت یک ماشین سنگین صدایش می آمد.مامان بدون معطلی گفت؛برو صدایش بزن دخترم تا برویم.سریع به سمت بابا دویدم تا اینکه رسیدم یک مردی کنار بابا بود آشنابود،آهاا یادم امد همان مردی که در فروشگاه دیدم بود.بابا را صدا زدم وگفتم بابا،مامان گفته بیا برویم،بابا لبخندی زد و گفت بیا دخترم اینجا بیا.آرام آرام قد برداشم و سمت بابا رفتم،دستم را گرفت و رو به آن مرد گفت؛دخترم مینا،یادته میاد که؟بعد نگاهی به من انداخت و گفت؛این دوست منه دخترم آقا سیاوش،وقتی مامانت سر تو حامله بود یک شب با همسر سابقش به خانه مان آمد و تو فرداشبش به دنیا آمدی و مهمانی ما به بیمارستان منتقل شد.چیزی نگفتم و فقط به دوست بابا نگاه میکردم و صدای تو سرم میگفت:بابا این مدل دوست ها هم دارد؟
بابا سریع خداحافظی کرد و سمت ماشین رفتیم،دیدیم که مامان کنار ماشین افتاده...
  • ❤ 5
  • 🔥 5
  • 🍓 2
Post #166 483
HOME✍💌 شعبه اصلی در تلگرام: https://t.me/homelaan شعبه2در بله(فعلا تا قعطی ها) @homellaan
بله هم بیاین
  • ❤ 2
Post #164 583
HOME✍💌 HAPPY100🩷
HAPPY200🩷
  • 🔥 5
  • 🍓 3
  • ❤ 1
Post #161 750
خوشحال میشم نظری،انتقادی یا پیشنهادی بود با من در ارتباط بگذارین؛🍓
@Myhomesbotin_bot
  • ❤ 5
  • 🍓 4
Post #160 787
#پارت_هفتم
دیدم که بابا بدون هیچ استرسی هنوز خواب است و تنها مامان استرس دارد و به دنبال کار های باباست.کمی بعد پلیس صدایش کمی بالاتر برد و گفت:حتما باید همسرتون به کلانتری بیایند و پرونده تشکیل بدیم.
پلیس رفت و مامان روی سکوه کلاس نشست وگفت:خب دیگه ما فردا میریم کلانتری.بابا پتو را روی سرش برداشت و با چشم های نیمه باز گفت:هدف اصلی ما فراموش شده؟ما هرچه زودتر باید کنار مادرم باشیم.مامان از جایش بلندشد و سمت    پتو ها رفت تا جمع کند گفت فراموش نکرده ایم ولی بیخیال بشویم؟کسی که کار اشتباهی میکند باید تاوانش را ببیند،کسی که اینجور سرعت در خیابان ها میروند آن هم نصف شب باید درس عبرتی بشود تا دیگر سرعت نرود.بابا ادامه نداد فقط دوباره سرجایش خوابید.
صبح روز بعد،یعنی یکشنبه4ام خراد ماه بود،هوا انقدرها هم گرم نشده بود و می توانستیم ساعت ها بیرون بمانیم.طبق معمول با صدای بابا از خواب بلندشدم،بابا نق نق کنان می گفت بلندشو دخترم ما باید هرچه زودتر به کلانتری برویم.دوباره چشم هایم بستم و گفتم شما بروید من می مانم.مامان درحالی داشت لقمه نان و پنیر می گرفت گفت نمیشود مینا اینجا خانه خودمان نیست تنها بمانی باید همراه ما بیایی.با بی میلی از جایم بلندشدم و آماده  شدم.ساعت7صبح بود و خوابم می آمد،تمام راه یک کلام هم صحبت نکردم فقط اتفاقی که تا به الان افتاده بود می نوشتم.بعد از نیم ساعت به کلانتری رسیدیم،در بزرگ باز بود و ماشین پلیس به آرومی وارد میشد،در کوچک هم باز بود و تعدادی رفت و آمد می کردن.وارد که شدیم بابا شلوغی را که دید دستم را محکم گرفت و نگاهی به مامان انداخت که دستم را بگیرد.جلوی ما مردی با پسر نوجووانش بودن که فقط با سرباز بحث میکردند و سروصدا راه انداخته بودن.مرد میگفت یعنی چی ما اجازه ورود نداریم این رفتار درست با یک شهروند ساده اس؟سرباز فریاد میزد من فقط اینجا مأمورم نمی توانم اجازه ورود به شما بدهم همین الان همسر و مادرتان رفتن و جلوی خودتان گفتن فعلا شما نه مگر نشنیدید؟بابا دستم را محکم تر گرفت و به جلوتر رفت،رو به سرباز گفت:ما باید به داخل برویم.نگاهی به بابا و مامان و بعد من انداخت و گفت:اون خانم همس-
بابا نذاشت حرفش را تمام کند و گفت بله این ها همسر و دختر من هستند.نگاهی دوباره به من انداخت و گفت ولی دختر شمانمی تواند وارد شود. بابا آهی کشیدو گفت ما مهمان شهرشمایم پسرم دخترم تنها در خیابان درست نیست.سربازبعد از کلی بحث راضی شد.وارد حیاط که شدیم جمعیت شلوغی به چشم میخورد،وارد سالن اصلی شدیم،بابا به صندلی ها اشاره کرد و گفت شما اینجا بنشینید تا من سوالی بپرسم و بیایم.من و مامان روی صندلی ها نشستیم و با دقت به اطراف و آدم های که آنجا بودن نگاه می کردیم،خانم و آقای که ظاهرا همسر همدیگه بودن و به مشکل خورده بودن،پدری که گریه میکرد که پسرمن یک ماه است در کما هست و خبری از کسی که با او تصادف کرده نیست یا دو آقایی که دعوا کرده بودن و با تنفر به همدیگرنگاه می کردند.بابا برگشت و با ناامیدی گفت احتمالا 5یا10دقیقه دیگر صدایمان میکنند فعلا باشیم تا چه میشود.بابا داشت از خاطره یکی از دوست های قدیمی اش که اتفاقی مثل بابا برایش افتاده بود برای مامان صحبت می کرد و من به کسایی که اینجا بودند و رفت و آمد میکردند نگاه میکردم.15دقیقه گذشت و خبری از صدا زدن نشد.این بار مامان بلندشد و گفت باید بپرسم خب چه خبره این همه وقت ما بیکار که نیستیم.درحالی که داشت کیفش را برمی داشت سربازی صدا زد: آقای محمدی،آقای علی محمدی؛به سمت سرباز رفتیم و گفتیم من هستم من علی محمدی ام.سرباز بدون معطلی گفت پس وارد اتاق بشوید.بعداز نگاه کردن پلیس به پرونده گفت باید هنوز دنبالش باشیم و نشونه ای از راننده پیدا کنیم.بابا گفت ما اینجا نیستیم و مسافریم.پلیس هم گفت پس ما پرونده را به هرروقت به شهرتان برگشتید انتقال می دهیم و رسیدگی کنید اما اینجا چون اتفاق افتاده کارتان زودتر راه میوفتد.
بعد ازکلی حرف زدن قرار شد بابا بعد از دیدارمامان بزرگ به اینجا بیاید و پرونده اش را تکمیل کند.
از کلانتری خارج شدیم،بابا گوشی اش را که روشن کرد10بار زنگ خورده که بیشتر از طرف عمه یا عمو بود دوبارش هم خود مادربزرگ.مامان هم که گوشی اش روشن کرد با او هم تماس گرفته بودند.بابا به عمه زنگ زد اما جوابی نداد،به عمو که زنگ زد سریع برداشت،بابا با صدای لرزان میگفت چه شده مامان...
  • ❤ 8
  • 🍓 5
Post #157 418
HAPPY100🩷
  • ❤ 4
  • 🍓 3
Post #148 545
به نام واژه و روایت،
بدین‌ وسیله از شما دعوت میشود تا به جمعی بپیوندید که در آن، کلمات جان میگیرند و داستان‌ها از دلِ خیال و تجربه، به تصویر درمی ‌آیند.
این چنل، مأمنِ روایت‌ هاییست که از جنس اندیشه، احساس و تخیل‌اند،
جایی برای همراهی با قلمی که مینویسد، می‌ آفریند و جهان‌ های تازه میسازد.
حضور شما، بی‌تردید، بر جمع ما شکوه می افزاید : https://t.me/homelaan
  • ❤ 6
  • 🌚 4
  • 🍓 3
Post #145 270
به قول یکی یادش بخیر قبلا اینجا رو بیشتر دوست داشتید😔
  • ❤ 7
  • 😢 3
  • 🍓 2
Post #143 303
#پارت_ششم
"نمی شود مینا بیمارستان جای بچه ها نیست"
زیر لب گفتم؛بیمارستان؟یعنی چه شده و چه اتفافی افتاده؟
هردو پسرها نگاهی به من انداختن و یکی از آنها به ادامه تماشا سریال برگشت اما دیگری با نگرانی به من نگاه می کرد،بعد از کمی مکث گفت:فقط با مامان و بابات به اینجا آمده ای؟فقط سرتکان دادم و با نگرانی به ادامه فیلم نگاه می کردم.
ساعت12:20شب بود و هنوز خبری از مامان و بابا نبود،دوقلوها به اتاقشان برگشته بودند و سالن خلوت شده بود.با بی میلی از جایم بلند شدم و به اتاق برگشتم.دفتر خاطراتم را باز کردم و تمام اتفاق های امروز را نوشتم،در نهایت سر دفتر را بستم و دراز کشیدم.قلبم تند تند میزد انگار تصمیم داشت از جایش در بیاید،از جایم بلندشدم و از پله ها به پایین رفتم.در اتاق آقای مدیر را زدم اما جوابی نگرفتم،با عجله در را که خواستم خودم باز کنم قفل بود و ناامیدانه به اتاق برگشتم.کف اتاق درازکشیده بودم و به سقف خیره شده بودم.دمای اتاق گرم و گرم تر میشد،از جایم بلندشدم تا پنجره را بازکنم،یکی از در ها را که باز کردم دیدم بابا و مامان به داخل حیاط میاین.نمی دونستم آن لحظه چطود در را باز کردم و از پله ها پایین آمدم که به بابا برسم.بابا با لبخند همیشگی درحالی که دست راستش شکسته بود،من را که دید با خوشحالی گفت:دختر عزیز من چطوره؟بغضم گرفته بود وفقط به دستش که توانایی انجام هیچ کاری را تا مدتی نداشت فکر می کردم.راجب چه اتفاقی افتاده هیچ کس مخصوصا بابا که عاشق تعریف کردن بود صحبتی نبود.به پله ها که رسیدیم خانمی با چادر سفید و گل های آبی درحالی قابلمه غذایش دستش بود با اطمینان کامل پرسید؛مشخصه از جایی بلند افتادی.بابا که حوصله حرف زدن نداشت فقط سر تکون داد،مامان هم محکم تر بازوی بابا گرفت و گفت:ببخشید حالش زیاد خوب نیست باید سریع استراحت کند، و ادامه راه را رفتن.به اتاق که رسیدیم بابا سریع روی زمین دراز کشید،چشم هایش بست و گفت:مینا لطفا اون پلاستیک دارویی را از کیف من بیرون بیاور و بهم بده.مامان کیف را برداشت و به من داد تا هم داروها بردارم و هم کیف سر راهش نباشد که جای خواب را آماده کند.
مامان با عجله جای خواب را درست می کرد و زیرلب انگار چیزی با خودش می گفت.همه سرجایمان خوابیدیم.
صبح با صدای در و مامان از خواب بلند شدم،چشم هایم را که نمیه باز کردم پلیس با دفتر و خودکاری به دست بیرون اتاق ایستاده بود و مامان داشت توضیح میداد و حرف میزد،سرم را برگردانندم دیدم بابا...
  • ❤ 8
  • 🍓 4
Post #138 193
HOME✍💌 1404\3/19
A year passed so quickly؛
Happy birthday,my home🤍🍓
  • ❤ 7
  • 🍓 3
Older posts →

About this channel

How can I read @homelaan without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for HOME✍💌: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does HOME✍💌 have?
HOME✍💌 (@homelaan) has 226 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does HOME✍💌 know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →