TGViewer
HOME✍💌 HOME✍💌 @homelaan · 210 subscribers
Post #182 166
#پارت_نهم
دیدیم که مامان کنار ماشین افتاده و هردو دستانش را روی صورتش گذاشته.بابا دوید و من هم پشت سر بابا با سرعت دویدم که زودتر به مامان برسیم.بابا کامل روی زمین کنار ماشین نشست و دستای مامان را از روی صورتش برداشت،پشت سرهم تکرار میکرد برو برای مامان آب بیاور من هم هردو پاهایم میلرزید و کل وجودم استرس گرفته بود حتا از جاییم تکون نمیخوردم فقط گریه میکردم و داد میزدم نمیتونم نمیتونم.دوست بابا و بقیه متوجه شدن و دور مامان شلوغ شد ولی هنوز هیچکدوم نمیدانستیم دلیل این اتفاق چه بود انقدر ترسیده بودیم که فقط به مامان فکر میکردیم که در همین حال پسری از سمت مغازه با عجله به سمت ما آمد و رو به یکی از مغازه دارهای که آنجا بود گفت؛مامان گفته بیارینش خانه تا زنگ زدم پزشک بیاد کمی استراحت کند.بابا نگاهی به من انداخت و با اشاره به مامان گفت؛بیا دخترم تا استراحت کند اصلا حالش خوب نیست.مامان را بلند کردیم و سمت خانه ی مغازه دار راه افتادیم،همه کسانی که آنجا بودن از ما جدا شدن و رفتن.مامان روی تخت اتاق مغازه دار و همسرش خوابیده بود و بابا هم که جایی را بلد نبود با مغازه دار رفت تا داروهای همیشگی مامان را بگیرد.مامان همچنان روی تخت خوابیده بود و من پایین کنارش نشسته بودم،به قاب عکس های اتاق نگاه میکردم که یکی از آنها عکس زمان عروسی شان بود،دیگری عکس خانوادگی شان که شمال رفته بودن بود،و یک قاب عکس دیگر هم عکس دختری شاید15یا16ساله بود که بالای قاب نوار سیاه بود ظاهرا از اعضا خانواده یا عزیزانشان بوده که از دنیا رفته.دکتر که رسید من را از اتاق بیرون کرد تا به وضعیت مامان برسد،خانم صابخونه درحالی داشت ظرف هایش میشست آروم گریه میکرد.چشمانم از تعجب گرد شده بوده حتا نمیدانستم بپرسم چه اتفاقی افتاده یا نه چی ممکنه درست باشد و چه نه.آروم آروم به سمت در خروجی رفتم،روی پله ها نشستم و به کسانیی که از این خیابون رد میشدند نگاه میکردم،در این فکر بودم که همه این ها برای مسافرت آمده ان یا مثل ما مادر بزرگ یا یکی از عزیزانشان آنجاست که سر بزنن.بالاخره بعد از نیم ساعت بابا و آقای صاحب خانه رسیدن،بابا با عجله از ماشین خارج شد و از پله ها بالا آمد بدون معطلی پرسید:
-مامان چی شد؟
+نمیدانم به من گفتن بیرون باشم
-باشه بمان تا خبرت بدهم
دوپای دیگر هم قرض گرفت و با سرعت به سمت مامان رفت.سرم را روی زانوهایم گذاشتم و چشمانم را بستم،انگار برای۵یا۱۰دقیقه ای خوابم برد چشمهایم که باز کردم بابا و دکتر  دم در ایستاده بودن و بابا میگفت:خیلی زحمت کشیدید واقعاً ازتوت متشکرم.دکتر لبخندی زد و در جواب گفت؛امیدوارم صحیح و سلامت باشید.
با خوشحالی به داخل رفتم،زن صاحب خانه کنار مامان نشسته بود و این بار عمیق تر گریه میکرد و میگفت:شما را که دیدم یاد دختر خودم افتادم،چه دختر زیبایی،چه سر و رویی،اشاره به همان قاب عکس با نوار سیاه کرد و گفت:عکسش هم این است میبینید؟مامان دستش را گرفت و گفت:پس چه اتفاقی افتاده؟از جایش بلند شد و قاب عکس را پایین آورد، بغل کرد و نشست،در ادامه گفت:من و همسرم هردو گیلان به دنیا آمدیم اما من توی شهر بزرگ شده بودم و همسرم روستا،همسرم من را توی مغازه پدرم دیده بود و پسندیده بود،وقتی بحثش را پیش میکشد پدرم انگار توهینی بزرگی بهشان کرده باشد گفت دختر دست گلم را بدهم به یک پسرک بیکار؟ خواهر و برادر نداشتم و تنها بودم،در نقطه مرکز توجه پدر و مادرم قرار داشتم بعد از کلی برو و بیا هنوزم پدرم راضی نمیشود زن آقا سعید بشوم،ولی راضی میشود،آخر هم راضی میشود.بعد از ازدواج هم مثل زواج های دیگر زندگی نکردیم،همش سختی،اجاره خونه،مشکل نمیتونستیم بچه دار بشیم و خیلی چیزهای دیگر.بعد از۱۶سال ما یک دختر زیبا به نام"عسل"پا درخانه مان گذاشت همه چیز خوب بود تا دبیرستان تیزهوشان گیلان قبول میشود،ماهم برای راحتی خودش میگفتیم به خانه پدربزرگش یعنی پدر من برود که مادرم هم سال هاست از دنیا رفته و پدر تنهاست عسل کنارش باشد.عسل روز به روز و دور از چشم ما آنجا افسرده میشود و هیچ جا نمیرفته،همش در اتاقی که پدرم برایش چیده بود میماند.ما نمیدانستیم و چون زیاد به آنجا نمیرفتیم دخترم هم کمتر میدیدیم.یک روز پدرم زنگ میزند که حال عسل خوب نیست سریع به بیمارستان بیایدوقتی میرویم به قصد پایان زندگی خود همه قرص های پدر را میخورد و حالش بد میشود،من با اینکه همه حتا همسرم مخالف بود میخاستم عسل به خانه برگرد تا انجا پزشک بالا سرش باشد و توی خانه خودش باشد،خانم صابخانه محکم دست مامان فشار میدهد و در ادامه گفت:البته دور از جان شما باشد دقیقا در همین اتاق در همین تخت بعداز سه روز جانش را از دست میدهد.من هنوز مقصر مرگ او خودم میدانم و قطعا من تقصیر کار بودم ولی حالا شما استراحت کنید تا برایتان سوپ بیاورم،از جایش بلند میشود که سوپ بیاورد...
  • ❤ 9
  • 🔥 4
  • 🍓 4
  • 🌚 1
More from @homelaan
  1. Oct 11, 2026شما بگید چطورین
  2. Oct 11, 2026چقدم افت داشته چنل🥲
  3. Oct 11, 2026سیلام🤚😁
  4. Oct 3, 2026امیدوارم همونقدر که سختی و استرس کنکور کشیدین همونقدرم نتیجه خوبی داشته باشین🫶
  5. Sep 14, 2026خیلییی خوش اومدید متقابل چنلاتون رو اینجا بفرستید؛ @Myhomesbotin_bot
  6. Aug 31, 2026اصلا ببینم چند نفر میخونن؟
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →