«پدر»
تو دیگر در سیاهی میزیی، پدر،
اما من هنوز درگیر سایهات.
پاهای بزرگت بر تمام زمین گسترده بود،
و من، دختری ترسان، در کفشت جا میگرفتم.
پدر، من تو را کشتهام،
اما سایهات هنوز در رگهایم میدود.
هر زبانی که میگویم، تو را بازمیخواند،
و هر واژه، بوسهای است بر سنگ قبرت.
پدر، باید بگویم: دیگر بس است.
دیگر در تو نمیمیرم،
چرا که هر زن باید
روزى پدرش را بکشد،
تا زنده شود.
#سیلویاپلات
https://t.me/hezar_khom
Post #9446
703

- ❤ 12