6️⃣🔃
📗چنین گفت زرتشت
👤فریدریش نیچه
🔁 داریوش آشوری
📑بخش دوم (ص۲)
در فصلِ «از بینش و معما»
برای نخستین بار اندیشهی «بازگشت ابدی» به شکل نمادین ظاهر میشود. زرتشت در خوابی یا مکاشفهای با کوتولهای روبهرو میشود که روی شانهاش نشسته. کوتوله نماد عقلِ محدود و ترس از معناست. آن دو بر سر اینکه زمان خطی است یا دَوَرانی، بحث میکنند. زرتشت به او میگوید: «اگر این لحظه باید بازگردد و بارها تکرار شود، آیا آن را تحمل میکنی؟» بدین ترتیب نیچه سنگ بنای یکی از عمیقترین مفاهیم فلسفهاش را میگذارد: انسان باید چنان زندگی کند که اگر همهچیز قرار بود بیپایان تکرار شود، باز هم بگوید: «آری، میخواهم.»
در گفتار «از کوهستان و خلوت»
زرتشت درمییابد که هنوز زمان بازگشت میان مردم نرسیده است. میگوید باید دوباره به تنهایی برگردم تا خود را کاملتر کنم. او احساس میکند هنوز نمیتواند راز بازگشت ابدی را بر زبان آورد، چون انسانها آمادگی فهمش را ندارند. پس به خلوت میرود تا در سکوت و رنج، اندیشهاش را بپرورد.
در پایان بخش دوم، زرتشت حالا دیگر همان پیامبر آغاز نیست. او به مرز «انسان برتر» نزدیک شده، اما هنوز از او عبور نکرده است. درونش تضادی بزرگ میجوشد: از یکسو، عشق به زندگی و آفرینش؛ از سوی دیگر، آگاهی از تکرار بیپایان رنج و پوچی. اما او تسلیم نمیشود. در آخرین گفتار میگوید: «من به زمین وفادارم، حتی اگر زمین مرا در خود فرو بَرَد.»
در بخش دوم، زرتشت یاد میگیرد پیامبر بیرونی نباشد، بلکه پیامبر درون شود. او درمییابد که انسان برتر از میان اطاعت و ایمان زاده نمیشود، بلکه از درون رنج، آگاهی، و خودپیروزی میروید: از «نه» گفتن به ارزشهای کهنه، به «آری» گفتن به زندگی.
#ادمینپیج
https://t.me/hezar_khom/8963?single
6️⃣🔃
Post #8971
497