3️⃣🔃
📗چنین گفت زرتشت
👤فریدریش نیچه
🔁 داریوش آشوری
📑بخش اول (ص ۱)
#نیچه از پیامبری که تازه از کوه پایین آمده، تبدیل میشود به کسی که باید خودش را با واقعیت انسانها درگیر کند. اینجا زرتشت هنوز امیدوار به تغییر مردم است، اما کمکم درمییابد که بیشتر آنها حتی شایستهی شنیدن حرفش هم نیستند. تمام مفهوم «تبدیلشدن به انسان برتر» همینجا پایهریزی میشود.
آغاز موعظهها
زرتشت بعد از تجربهی پیشدرآمد، دوباره از کوه پایین میآید و شروع میکند به سخن گفتن برای مردمان شهرها و دشتها. هنوز درونش نور امید هست، فکر میکند میتواند انسان را از خواب اخلاق و اطاعت بیدار کند. اما همین بخش، نمایش تدریجی شکستِ این خیال است. نیچه در این قسمت ۲۲ گفتار قرار داده، که هر کدام مثل قطعهای از پازلِ فلسفهی زرتشتاند:
۱. از سه دگردیسی روح
یکی از معروفترین فصلهاست. زرتشت توضیح میدهد که روح انسان سه مرحلهی تحول را طی میکند:
شتر: روحی که همهی بارهای ارزشهای کهن را به دوش میکشد. مطیع، مؤمن، و بردبار است. شتر میگوید: «باید!» و ارزشهای دیگران را حمل میکند.
شیر: روحی که میخواهد آزاد شود. او میگوید: «من میخواهم!» و با اژدهای «باید» میجنگد. شیر نماد نفی است، نفیِ بندگی و اطاعت.
کودک: روحی که دوباره بیگناه و خلاق میشود. کودک میگوید: «آری!» و آغازگر ارزشهای تازه است.
این سهگانه، اساس تمام فلسفهی نیچه است: از اطاعت به طغیان و از طغیان به آفرینش.
زرتشت در اینجا میگوید: آزادی واقعی فقط زمانی ممکن است که انسان بتواند خود را از نو بسازد.
۲. از کرسیهای فضیلت
در این گفتار، زرتشت به کسانی حمله میکند که فضیلت را آموزش میدهند ولی خود درکش نکردهاند. آنها با واژهها زندگی میکنند نه با اراده.
او میگوید: «آنچه فضیلت را زیبا میکند، حرکت است، نه فرمان.»
یعنی اخلاقِ ایستا، اخلاقِ مرده است. باید اخلاقِ زنده ساخت، اخلاقی که از نیرو بجوشد نه از ترس.
۳. از پشت بازار
زرتشت هشدار میدهد از شلوغی و هیاهوی بازار بگریز. مردم شهر، «مگسهای بازارند» که با سر و صدا و دروغ تو را آلوده میکنند. میگوید: «به گوشِ آرامِ خود گوش بده، نه به وزوز جماعت.» این فصل یکی از تندترین نقدهای نیچه به جمعگرایی و تودهباوری است. زرتشت از همان ابتدا ضدِ جمع است: حقیقت از دلِ فرد بیرون میآید، نه از دهان جمع.
۴. از دوست
در این بخش، زرتشت مفهوم دوستی را از نو تعریف میکند: «دوستت باید دشمن تو باشد، اگر تو را به پیش میبرد.» دوستی حقیقی یعنی رقابت برای رشد، نه آرامش. دوستِ واقعی کسی نیست که تو را دلداری دهد، بلکه کسی است که تو را در آتش بیندازد تا قویتر شوی. زرتشت با این نگاه، دوستی را به بخشی از فرآیندِ شدن تبدیل میکند.
۵. از هزار و یک هدف
زرتشت میگوید هر قوم و ملت، ارزشها و هدفهای خود را دارند. هیچ «خیر و شر» مطلقی وجود ندارد.
ارزشها ساختهی انساناند، نه الهی. اما انسان هنوز نمیداند که خودش خالق ارزشهاست. او هنوز در بندِ قانونهای مرده است. پس زرتشت میگوید: «خود، هدفِ خویش شو.»
۶. از همسایهدوستی
اینجا زرتشت به اخلاق مسیحی میتازد. میگوید انسانها به دیگران محبت میکنند چون از خویشتن گریزانند: «تو به همسایهات عشق میورزی تا از خودت فرار کنی.» به جای عشقِ ترحمآمیز، باید عشقِ آفریننده داشت، عشقی که از سرِ قدرت میجوشد نه از ضعف.
۷. از راه و هدف
زرتشت توضیح میدهد که هر انسان باید راه و هدف مخصوص به خود را داشته باشد: راهِ دیگران برای تو مرگ است. اگر هدف خود را نیابی، در مسیرِ جمع حل میشوی: «بگذار راهت دشوار باشد، اما از آنِ تو باشد.»
۸. از عشق به همسایه
باز هم ادامهی نقد اخلاق سنتی است. زرتشت میگوید مردم از تنهایی میترسند، برای همین به همسایه پناه میبرند. اما «عشق حقیقی، عشق به دورتَر است، نه به نزدیک.» او از عشق به انسانِ آینده حرف میزند، عشقی که زایش میآورد، نه تکرار.
۹. از تارعنکبوت
در این گفتار، زرتشت دربارهی مردانی سخن میگوید که «قربانیِ ضعف خود را فضیلت مینامند.» آنها مثل عنکبوت، از ترس، تارِ اخلاق میتنند و دیگران را در آن گرفتار میکنند: مراقب باش نیکیات از ترس نباشد.
#ادمینپیج
https://t.me/hezar_khom/8945?single
3️⃣🔃
Post #8952
609