مولانا و صداهای خدا (۱)
شماری از جانبخشترین و ایمانافزاترین شعرهای مولانا روایت اوست از خطابهای خداوند. چگونه میشود انسانی صدای خداوند را بازتاب دهد؟ پاسخ را خودِ او داده است:
چه نزدیک است جان تو به جانم
که هر چیزی که اندیشی بدانم
_
ذات من نقش صفات خوش توست
من مگر خود صفتِ ذات توام
نقش و اندیشه من از دم توست
گویی الفاظ و عبارات توام
عجیب است این تعبیر: «گویی الفاظ و عبارات توأم». اتصالی است میان آدمی و خدا. به قول او: «اتصالی بی تکیّف بیقیاس / هست ربّ الناس را با جان ناس». وقتی مولانا راوی خطابهای خدا میشود، درکِ این اتصال دشوار نیست. نام یکی از کتابهای شعر دکتر شفیعی کدکنی «آیینهای برای صداها» است. گمان میکنم برای این مجموعه از شعرهای مولانا نیز همین تعبیر مناسب باشد. وقتی او، آینهای برای صداهای خداوند میشود.
کیفیتی در این دسته از شعرهای مولانا است که اگر به آن دل بدهیم، بعید است کششی آن سویی را احساس نکنیم. بعید است شریک آن ذوق و آن چشش نگردیم. بعید است خاطرهای ازلی در ما بیدار نشود. بعید است دلمان برای ایمانی چنین گرم، غنج نرود.
شمس میگفت:
«هزار خُمِ خَمر آن نکند که کلام رب العالمین کند.»(مقالات، تصحیح محمدعلی موحد، ص۹۴)
و از ابوالحسن خرقانی نقل است:
«هر که خوشی و حلاوت سخن خدای ناچشیده از این جهان برود او را چیزی نرسیده باشد.»(تذکرةالاولیاء، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۷۶۱)
در این دسته از شعرهای مولانا، خداوند در «کمالِ لطف» خود حاضر است. مانندِ دوستی نزدیک، منتظر و مشتاق از مخاطب دلجویی و دلبری میکند. گویی اوست که وصلخواه است و اوست که آتش وصلخواهی را در جان آدمی میافروزد:
من خود چه کسم که وصل جویم؟
از لطف، توأم همی کشانی!
(غزلیات شمس)
از وفای خود میگوید و مخاطب را برمیانگیزد تا به عهد ازل، وفادار بماند:
اَلَستُ گفتیم از غیب و تو بلی گفتی
چه شد بلیّ تو، چون غیب را عیان کردیم؟
_
ترا با من نه عهدی بود ز اوّل؟
بیا بنشین، بگو آن را چه کردی؟
مانند طبیبی پرمهر که مشفقانه بیمار خود را تفقد میکند:
بیا به جانب دارالشفای خالق خویش
کز آن طبیب ندارد گریزْ بیماری
صدایی لطیف و نرم که خواهان آراستگی بیشتر ماست. میخواهد در بنگاه انسانی آتشی درافکند و از خارهای جان، گلزاری روحانی بیافریند:
تو نطفه بودی خون شدی، وان گه چنین موزون شدی
سوی من آ ای آدمی، تا زینْتْ نیکوتر کنم
_
شعله در بنگاهِ انسانی زنیم
خار را گلزارِ روحانی کنیم
صدایی امیدبخش که حتی ابلیس را ناامید نمیکند:
ابلیس ز لطف تو اومّید نمیبُرّد
هر دم ز تو میتابد در وی اَمَلی دیگر
هر چه از قدرتِ عاطفی این کلمات گفته آید کم است. زیستن در این شعرها به ما کمک میکنند تا از آنچه مولانا چشیده و تجربه کرده است بویی و حظّی ببریم.
صدیق قطبی
Post #799
224