روایت شروع نگارش بربادرفته در لحظهای از رهایی
در بهار سال ۱۹۲۶، مارگارت میچل پس از آنکه با آسیبی در قوزک پا، مبتلا به آرتریت شد، از روزنامهنگاری در آتلانتا ژورنال کناره گرفت و به ناچار به خانه تبعید شد. این خلوت ناخواسته، برای زنی پرشور و پرجنبوجوش همچون او، رنجی بود طاقتفرسا. اما همین انزوای سرشار از سکونی بیرحم، تبدیل شد به سرآغازی برای خلق اثری سترگ. آنگاه همسرش، جان مارش، کوشید دردمندانه به همسرش تسلی دهد، ابتدا با آوردن انبوهی از کتابهای تاریخی از کتابخانهی عمومی و سپس با گفتنی بهیادماندنی:
«اگر دنبال کتابی برای خواندن هستی، چرا خودت یکی نمینویسی؟»
در این فضای متاثر از محرومیت و خلوت، میچل مسیری تازه پیش پای قلم خود گشود: با گذاشتن ماشین تحریر روی میز خیاطی کهنهاش، نوشتن آغاز شد. گفته میشود او بخش عمدهای از رمان را در سه سال و با ترتیبی نامنظم از پایان آغاز کرده و سپس باقی فصلها را یکییکی نگاشته و تکمیل کرده است. او فصلها را در پاکتهای مانیلایی قرار میداد و وقتی میهمانی میآمد، روی آنها را با حوله میپوشاند تا راز خود را حفظ کند. در سال ۱۹۳۵، هارولد لاتهام، یکی از ویراستاران مکمیلان در نیویورک، در جستوجوی متونی جدید در جنوب ایالات متحده بود. شنید میچل مشغول نوشتن است و از او خواست بخواند؛ اما میچل در ابتدا انکار کرد. سرانجام، پس از تحسینی از سوی یکی از دوستان، دستنوشتههایش را به او داد؛ بهاندازهای که لاتهام برای حملشان نیاز به خرید یک چمدان داشت.
#ادمینپیج
https://t.me/hezar_khom/7380
Post #7381
2.77K