ز شرم در حرمِ وصل جانِ محرم سوخت
فغان که تشنهی ما در کنارِ زمزم سوخت
گذشت پرتوِ رویِ تو بر بساطِ چمن
عقیقِ لاله و گل در دهانِ شبنم سوخت
بس است سوختنِ خارزارِ تهمت را،
به نور چهره چراغی که شرمِ مریم سوخت
ز حد گذشت چو باران، ز برق کمتر نیست
بهار و باغِ من از گریهی دمادم سوخت
ز چربنرمیِ بدباطنان ز راه مرو
که داغهای من از چشمِ نرمِ مرهم سوخت
ز انقلابِ جهان زینهار امن مباش!
که شمعِ سور، مکرّر برای ماتم سوخت
دلِ گرفتهی ما را به حالِ خود بگذار
که درگشودنِ این غنچه، صبح را دم سوخت!
ز چشمِ خیرهی تردامنان مشو ایمن
که گل به آتشِسوزانزچشمِشبنم سوخت
همان ز خندهی بیجا به مرگِ خویش نشست؛
اگر چه برقِ فنا خانومانِ عالم سوخت
همان چراغِ مرا نیست روشنی، صائب!
اگر چه از نفسِ گرمِ من دو عالم سوخت
غزلیات #صائب ؛ تصحیح محمد قهرمان، انتشارات علمی و فرهنگی ۱۳۶۴ ،
جلد2، غزل ۱۶۴۷ ، صفحه ۸۱۳
درود بر دوستانِ جان
صبحتان به مهر و نیکی🕊🍃
https://t.me/hezar_khom
Post #7154
1.74K
- ❤ 20
- ❤🔥 2
- 🕊 2
- 👍 1
- 👏 1