از چند نامهی شارلوت برونته دربارهی امیلی
نامهی شارلوت به الن نَسی. دسامبر ۱۸۴۸ پس از مرگ امیلی
«امیلی دیگر نیست. او بعد از ظهر در همان اتاقی که در آن متولد شده و بیشتر عمرش را در آن گذرانده بود، درگذشت. او همانگونه مرد که زیست. با ارادهای چنان قوی که گویی میتوانست بر خودِ مرگ نیز فرمان براند. هیچگاه شکایت نکرد؛ از دردش سخنی نگفت. سکوتش پر از غرور بود، و حتی وقتی کاملاً ناتوان شده بود، هیچ کمکی نپذیرفت. هرگز تسلیم نشد.»
نامهی شارلوت به ناشر – ۱۸۵۰. در مقدمهی چاپ دوم بلندیهای بادگیر
«از مردی قویتر، و از کودکی سادهتر، طبیعت او یگانه بود. ذهنی نیرومند، اصیل، و وامنگرفته داشت. زیاد مطالعه نمیکرد، اما عمیقاً میاندیشید. زندگیاش پنهان بود، اما روحش آزاد.»
نامهی شارلوت به خانم گاسکل – ۱۸۵۰
دربارهی خلق و روحیهی امیلی
«هرگز در برابر اقتدار سر فرود نیاورد، نه به ستایش محتاج بود و نه به دلسوزی. خانهاش را دوست داشت، آن چند دوست برگزیدهاش را، و آزادیاش را. دشتها همدمش بودند، و بیشتر با باد سخن میگفت تا با آدمها.»
نامهی شارلوت دربارهی شعر امیلی (در مقدمهی چاپ دوم شعرها)
«اشعار الیس بل (امیلی) از سرِ هیجانهای معمولی نیستند و به هیچوجه شبیه اشعار من (کرر) یا آن (اکتون) نیستند. آهنگ آنها وحشی و بلند است؛ اندیشههایشان عجیب، و گاه تیره و غمزده.»
از نامهی شارلوت به الن نَسی – ۱۸۴۹
زمانی که تنها شارلوت زنده مانده بود
«من تنها بازماندهام ـ آخرین نفر از ششتایی که بودیم ـ و زندهام چون باید زنده باشم. مرگ امیلی بیرحمانهترین بود؛ حتی برای خداحافظی هم سکوتش را نشکست.»
https://t.me/hezar_khom/6886
Post #6887
1.02K