سال بلوا
عباس معروفی
روح آدم را میجَوَند تا حرف خودشان را به کرسی بنشانند ! نه به عشق فکر میکنند نه به گذشتهها
و یادشان نمیآید که روزی روزگاری گفتهاند: "دوستت دارم" !
جاوید مگسهای بیجانِ آخرِ فصل را توی هوا میگرفت و میبرد بیرون ولشان میکرد.
گفتم: «چرا نمیکشیشان و اینهمه به خودت زحمت میدهی؟!»
جاوید گفت: «خوشیمان را به رنج دیگران نمیخریم.»
به پشت سر برگشتم، چند درخت خشک پیدا بود و بر بالای پلهها یک در بزرگ چوبی بیرنگ و رو، زوزهٔ باد را میکشید.
گفت: مرا یادت هست؟
دویدم و در راه فکر کردم من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همهٔ تاریخ است؟ و چرا آدمها در یاد من زندگی میکنند و من در یاد هیچ کس نیستم!
صورتم را به شانهاش گذاشتم و گفتم: دوست دارم ماه من و تو همیشه پشت ابر بماند و هیچکس از عشق ما باخبر نشود.
آدمها حسودند
زمان بخیل است
و دنیا عاشق کش است.
Post #4739
778

- 👍 5
- 👏 3
- ❤ 2
- 🙏 1