ملک آسیاب
غزاله علیزاده
رو به باغ رفت،پا به علفزار گذاشت، آوای سیرسیرکها او را احاطه کرد. زیر شاخههای توت بر تختهسنگی نشست و ساقهی خشک گندمی را از زمین برداشت بین دو انگشت چرخاند، فکر کرد چه زندگی ملالآوری، بلاهت محض، دور باطل، آسیاب دوباره به آنها برگشته بود بیفایده، هیچ چیز عوض نمیشد. زندگی او شبیه تعطیلاتی پایانناپذیر ادامه مییافت
اعتراف می کنم در تمام زندگی باور نکرده ام که کسی دوستم داشته باشد. آدم ها را رشته هایی از توهم به هم نزدیک می کند، بعد دور می شوند...
غزاله علیزاده/ملک آسیاب
https://t.me/hezar_khom
Post #4639
565

- 👍 4
- 👏 3
- 🙏 2
- ❤ 1