🔃2
حدادیان شهردار پیشین که میاندیشد برای حکومت داری باید چون شیر بی باک بود و مانند روباه حیله گر و قدرتمندان باید بی رحم باشند و تنها حکومتی که پابرجا میماند، حکومتی است که زیردستان خود را خرد کند. او به فرمان برداری بی چون و چرا باور دارد. برخلاف او، شوکت میگوید مردم درک میکنند و نیاز به پوزه بند ندارند.
یونس خوش چهره نیست ولی به گفته لقا «استحکامی ایزدی در چشمانش هست. جادوگر شاعر، وقتی به زاویه تاریک زندگی تک تک افراد نور میتاباند تازه حقایق زندگی همه و چطور به وجود آمدن حس دادخواهی هرکس آشکار میشود».
قباد همان جوانک عاشق که عاشقتر از آن عاشق کمک به مردم و دادخواهی است و حالا حسرت روزهای از دست رفته را میخورد. حسرت میخورد کاش کنار مادربزرگ باقی میماند و باهم زندگی میکردند. مادربزرگ همیشه از او گلایه دارد و میگوید قباد زندگی کرد، چون در کنارش همیشه خطر بود؛ ولی من سالهای زیاد زندگی ام را انتظار کشیدم. اکنون قباد نمیخواهد مترسک سر جالیز دیگران باشد، میخواهد زندگی خودش را داشته باشد. میگوید: «به مردم محبت کردم و هیچ چیزی از آنها دریافت نکردم، و تنها چیزی که طی این پنجاه سال درک کردم این بود که آنها جلاد غاصب میخواهند...» و باز هم به خاطر این مردم این بار جانش را در ازای این سالها میگذارد.
رکسانا که در آخر جلد یک وارد داستان میشود، زن جوانی است بسیار شبیه رحیلا. نقش او این بار نه تنها به خانم ادریسیها بلکه به همه آنان زندگی دوباره میبخشد. او همه رازهای خانه ادریسیها را میداند، چون رعنا آموزگارش بودهاست، و مهمترین چیزی که از او آموخته حس آزادی خواهی است. رکسانا که به گفته خودش شخصیت حقیقی خود را در پس شخصیتهای ساخته دست دیگران از دست داده، اکنون دیگر خسته است از این همه تکرار، تکلیف و دلبستگی به دیگران.
📍خلاصه کتاب :
#خانه_ادریسی_ها
#غزاله_علیزاده
https://t.me/hezar_khom
Post #4625
554
- 👍 5
- 👏 3
- 🙏 1