🔃
زندگی نمیکند، حالا ماکوندو شهری متروکه است. او فقط به کافه داری بر میخورد که به او عرق تعارف میکند، آنها مینوشند و آئورلیانو مست در میان شهر میافتد. وقتی به خود میآید به یاد بچهاش میافتد و دوان دوان به جستجویش میرود ولی هنگامی به او میرسد که مورچه ها در حال خوردنش هستند.
آئورلیانو به خاطر میآورد که این واقعه در مکاتیب ملکیادس پیشبینی شده بود، او داستان زندگی خانواده بوئندیا را که از پیش نوشته شده بود می خواند و در می یابد که پس از خواندن آخرین کلمات مکاتیب، داستان زندگی خودش نیز به پایان می رسد، یعنی داستان ماکوندو ...
Post #3937
588
📚«کتابخوانه»ی هزارخُم | «کتابخوانه»ی هزارخُم 🔃 از خویشان خانواده ی خوزه و اورسلا است . دخترک استخوان های پدر و مادرش را با خود آورده بود که در نامه از اورسلا و شوهرش خواسته شده بود که استخوان ها را طبق رسوم مذهبی به خاک بسپارند . آن ها اگر چه چنین خویشانی را به یاد نمی آوردند ، اما استخوان ها را به…
- 👏 6
- ❤ 4
- 👍 2
- 👎 1
- 🙏 1