🔃
از خویشان خانواده ی خوزه و اورسلا است . دخترک استخوان های پدر و مادرش را با خود آورده بود که در نامه از اورسلا و شوهرش خواسته شده بود که استخوان ها را طبق رسوم مذهبی به خاک بسپارند . آن ها اگر چه چنین خویشانی را به یاد نمی آوردند ، اما استخوان ها را به خاک سپردند و دختر بچه را پیش خود نگه داشتند .
روزی سرخپوستی که با خانواده زندگی می کرد به آنها گفت این بدترین مرض است چون باعث از دست دادن حافظه می شود. به طوری که کم کم خاطرات کودکی را از یاد می برید و به ترتیب نام و مورد استفاده ی اشیا و بعد حتی نام خودشان را فراموش می کنید. و بالاخره در حالت نسیان فرو می روید. اما هیچ کس حرف او را باور نکرد.
اهالی حرف سرخ پوست را باور نکردند ولی کمی بعد دیدند که همگی به مرض بی خوابی مبتلا شدند. اب نبات های اورسولا بیماری را در تمام شهر پراکنده کرده بود؛ نه داروهای گیاهی و نه هیچ نسخهی دیگری فایده نداشت.
اهالی اوایل از بی خوابی راضی بودند و می توانستند به تمام کار های عقب مانده شان برسند اما با تمام شدن کار های عقب مانده، بی تابی مردم را فرا گرفت .
خوزه که متوجه شد بیماری همه جا را گرفته دستور داد چند زنگوله بخرند و به تازه واردان سالم بدهند تا با بستن آن مراقب خود باشند و بیماری را از ماکاندو بیرون نبرند. بیماری به تدریج رشد می کرد طوری که مجبور بودن تمام اشیا و کاربرشان را روی آنها بنویسند. اما قطعا روزی می رسیدکه خواندن هم از یادشان می رفت.
سرانجام روزی مکیادس که مرده بود با شربتی به ده باز می گردد. اهالی ماکاندرو شربت را می خورند و بیماری از بین می رود و به پاس این لطف مکیادس، خانواده بوئندیا از او خواهش می کنند که تا آخر عمر با آن ها زندگی کند. مکیادس در خانه آن ها مستقر می شود و شروع به نوشتن چیز هایی بر روی پوست میکند که رمز این نوشتهها ، صد سال بعد کشف میشود ...
با شروع جنگ های داخلی ، اهالی ماکوندو نیز سپاهی را به فرماندهی سرهنگ آئورلیانو بوئندیا (فرزند دوم خوزه آرکادیو بوئندیا) برای جنگ بر ضد نظام محافظه کار تشکیل می دهند . در ماکوندو، آرکادیو (نوه بنیانگذار روستا و فرزند پیلار ترنرا و خوره آرکادیو) از سوی عموی خود به ریاست شهر منسوب و تبدیل به دیکتاتوری مستبد می شود و پس از فتح شهر از سوی نیروهای محافظه کار، او را تیرباران می کنند.
جنگ ادامه می یابد و سرهنگ آئورلیانو چندین بار از مرگ حتمی ، جان سالم به در می برد تا اینکه خسته و بی رمق از جنگ بی حاصل به معاهده صلح تن می دهد و تا پایان عمر خانه نشین می شود.وی پس از امضای معاهده صلح به سینه خویش شلیک می کند تا به زندگی اش پایان دهد، اما از این خطر هم جان سالم به در می برد. سپس به خانه اش باز می گردد و از سیاست کناره گیری کرده و باقی عمرش را به ساختن ماهی های کوچک طلایی می پردازد .
آئورلیانو تریسته، یکی از هفده فرزند سرهنگ آئورلیانو بوئندیا، یک کارخانه یخ سازی در ماکوندو تاسیس میکند و برادرش آئورلیانو سنتنو، به سرپرستی آن میرسد .
آئورلیانو تریسته، خود و با هدف آوردن قطار از ماکوندو میرود. چندی بعد در ماکوندو ریل قطار کشیده میشود و این مسئله رونق فراوانی به ده میبخشد و به این ترتیب، آن شهر به مرکز فعالیت های منطقه تبدیل میشود و هزاران نفر را از اطراف و اکناف به خود جذب میکند.
بعضی از خارجی ها یک مزرعه موز در نزدیکی ماکوندو تاسیس می کنند. شهر همچنان به رشد و توسعه اش ادامه می دهد تا اینکه روزی کارگران مزرعه موز اعتصاب میکنند که برای پایان دادن به اعتصاب ارتش ملی مداخله میکند و تمامی کارگران معترض را کشته و اجسادشان را به دریا می ریزند. پس از کشتار کارگران شرکت موز، بارانی که چهار سال و یازده ماه و دو روز طول میکشد، شهر را در بر می گیرد. آنگاه اورسولا میگوید که در انتظار پایان بارندگی است تا بمیرد.
آئورلیانو بابیلونیا به دنیا میآید که آخرین فرزند از نسل بوئندیا است. نام او در ابتدا آئورلیانو بوئندیا است تا اینکه با کشف رمز مکاتیب ملکیادس در می یابد که نام فامیل پدری اش بابیلونیا است. هنگامی که باران قطع می شود، اورسولا می میرد و شهر ماکوندو خالی از سکنه می شود. تعداد اعضای خانواده کاهش می یابد و در ماکوندو کسی دیگر خانواده بوئندیا را به یاد نمی آورد؛ آئورلیانو خود را در آزمایشگاهش زندانی کرده و سرگرم کشف رمز مکاتیب ملکیادس است که در این میان خاله اش آمارانتا اورسولا از بروکسل بازمی گردد.
آنها با هم یک ماجرای عشقی دارند و از این رابطه عاشقانه آمارانتا اورسولا باردار می شود، ولی پس از زایمان متوجه می شوند که کودک دم خوک دارد. او بر اثر خونریزی زایمان می میرد. آئورلیانو بابیلونیا ناامیدانه از خانه خارج می شود و در به در دنبال کسی میگردد تا او را یاری کند، اما در شهر دیگر کسی
🔃
Post #3936
576
📚«کتابخوانه»ی هزارخُم | «کتابخوانه»ی هزارخُم خلاصه کتاب: #صد_سال_تنهایی #گابریل_گارسیا_مارکز دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب ترا لمس کند. "صد سال تنهایی" حاصل 15 ماه تلاش و کار "گابریل گارسیا مارکز" است که به گفتهی او در تمام این 15 ماه خود را در خانه حبس کرده بوده است ! چاپ…
- ❤ 8
- 👍 4
- 👏 4
- 👎 1
- 🙏 1