خلاصه کتاب:
#صد_سال_تنهایی
#گابریل_گارسیا_مارکز
دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب ترا لمس کند.
"صد سال تنهایی" حاصل 15 ماه تلاش و کار "گابریل گارسیا مارکز" است که به گفتهی او در تمام این 15 ماه خود را در خانه حبس کرده بوده است !
چاپ نخست آن در سال ۱۹۶۷ در آرژانتین با تیراژ ۸۰۰۰ نسخه منتشر شد. این رمان از آثار مهم ادبیات آمریکای جنوبی است. نوبل ادبی 1982 به این اثر تعلق گرفت .
صد سال تنهایی در مدتی کوتاه شهرتی جهانی پیدا کرد و به 27 زبان دنیا ترجمه شد .
« صد سال تنهایی به عنوان رمان برگزیده قرن نیز انتخاب شده است.»
🔸خلاصه داستان صد سال تنهایی
داستان در یکی از شبه جزایر کارائیب و به طور کلی در کشور های آمریکای جنوبی آغاز میشود. این کتاب داستان زندگی 6 نسل از خانواده ای را نقل میکند که در دهکده ماکاندرو زندگی میکنند .
داستان از صحنه اعدام سرهنگ اوئرلیانو بوئندیا آغاز میشود که رو به روی جوخه اعدام ایستاده و خاطرات گذشته اش را مرور میکند . سرهنگ به کودکیاش میرود ، زمانی که در سراسر ده، فقط 20 خانه خشتی بود.
ماجرای پدید آمدن دهکده ماکاندرو این گونه است: وقتی خوزه آرکاردیو بوئندیا و اورسلا با هم ازدواج میکنند، زن جوان که میدانست حاصل ازدواج خاله اش با پسر دایی خوزه، بچه ای با دم تمساح بود، از بچه دار شدن میترسید. اهالی ده خوزه را بابت این مسئله مورد تمسخر قرار می دادند. خوزه که از این مسئله عذاب میکشید، یکی از دوستانش را که خروس باز بود، برای دوئل دعوت میکند.
به دنبال این دوئل، خوزه دوستش را میکشد و پس از آن وی خود را لایق طرد شدن میداند و به این ترتیب با اورسلا ، همسرش و تعدادی دیگر از زوج های ده که از بچه دار شدن میترسیدند، مهاجرت کردند.
پس از 14 ماه ، اورسلا و خوزه صاحب فرزندی می شوند که هیبت تمساح نداشت ....
بعد از چندین ماه آوارگی، یک شب خوزه در خواب میبیند که در همان مکان، شهر بزرگ و زیبایی با دیوار های آئینهای بر پا کردهاند ...واین گونه آن دسته افرادی که به دنبال عذاب وجدان از محل زندگیشان بیرون آمده بودند، ده زیبای ماکاندرو را بنا کردند.
ورود کولیها، هر سال باعث آشفته شدن وضع مردم ده میشد. اهالی ده در آرامش و به دور از اختراعات و اکتشافات جدید، با کمترین امکاناتشان زندگی میکردند، اما کولیها با آمدنشان، سیلی از ابزار و اطلاعات جدید به ده میآوردند.
اولین اختراعی که به ماکاندرو وارد شد ، آهن ربا بود . خوزه آرکاردیو بوئندیا ، پدر آئورلیانو ، زمانی ریاست دهکده را برعهده داشت ، اما با گذر زمان ، به موجودی خیال باف تبدیل شده بود که تمام دارایی خانوادهاش را با خرید آهن ربا برای یافتن طلا و دوربین و نقشه جغرافیایی به باد داده بود. به همین دلیل تمام بار مسئولیت خانواده بر دوش همسرش اورسلا ، و فرزندانش بود .
او دوستی ویژه ای با ملکیادس دارد، او کولیی است که به نوعی پل ارتباط جهان بیرون با فضای محدود و بسته روستای ماکوندو است. او یکی از شخصیت های اصلی داستان است که چند بار در روند داستان می میرد و سرانجام نقش تعیین کننده ای را در سرنوشت خانواده بر عهده دارد.
در این مدت، پسر بزرگ خوزه و اورسلا( آئورلیانو) در یک ماجرای عاشقانه شکست بدی خورد و پس از آن از ده خارج شد. اورسلا که به شدت نگران پسرش بود به دنبال او از ده خارج شد و تا چند وقت خبری از اورسلا و پسرش نبود. تا این که چند ماه بعد، اورسلا با عده ای غریبه به ده باز می گردد. غریبه ها که متوجه خاک حاصل خیز ماکاندرو شده بودند در ده باقی ماندند و کم کم ده آرام ، به جنب و جوش افتاد .کم کم فروشگاه های کوچک و جاده های شنی ، ده را رونق بخشیدند.
در این زمان آئورلیانو تمام وقت خود را صرف زرگری می کرد و مادرش نیز با تولید و فروش آب نبات به درامد خانواده می افزود.
آمدن دندان مصنوعی توسط کولی ها به ده، باعث شد که فکر مهاجرت کردن به ذهن اهالی ده از جمله خوزه آرکادیو بیفتد. اما اورسلا با مهارت توانست این فکر را از ذهن اهالی بیرون کند. پس از این اتفاق ، خوزه از فکر های عجیب و غریبش دست کشید و بیشتر زمانش را صرف آموزش و تربیت فرزندانش کرد .
چندی بعد دختر 11 ساله ای همراه با تاجران به ده آمد که نامه ای داشت که نشان میداد ،
🔃
Post #3935
554
- 👍 6
- 👏 5
- ❤ 3
- 👎 1
- 🙏 1