برای دیدن حسن آمدهام. فقط دیدن. چون این دو روز حتی ده دقیقه هم با هم گفتگوی دوستانه یا خلوتی نداشتهایم. این بار مصاحبت بصری است. احتیاجی هم به گفتگو نیست. یاد مولانا افتادم: حرف و گفت و صوت را بر هم زنم_ تا که بی این هر سه با تو دم زنم. دم زدن با هم! در مورد حسن بسیار حس کردهام که هیچکدام حرفی برای گفتن نداریم زیرا نیاز به گفتن چیزی نیست و در سکوت نوعی رابطهٔ بیخدشه و بکر، نوعی پیوند ناپیدا و نیاشفته برقرار شده است، مثل وقتی که آدم آب شفاف چشمهای را به هم نمیزند تا صورت آیینهای زلال پریشان نشود. خیلی وقتها کافی است که آدم دم زدن خاموش دیگری را دریابد. مردم کمتر حرکت سکوت را پاس میدارند و با حرف به آن تجاوز میکنند. سخن به صورت افزار تجاوز درمیآید، مثل سلاحی آزاردهنده، تا عقیده یا خواست، اراده، شخصیت یا هر چیز دیگر خود را به دیگری تحمیل کنند.
۷۹/۷/۱۳
روزها در راه، جلد اول، شاهرخ مسکوب، صفحه ۱۰۱
این روزها بهنظرم میآید که زمانِ حالِ من مدّت ندارد؛ چون آینده ندارد. زمان را از راهِ آینده و در نسبت با گذشته میتوان سنجید، اندازه گرفت و مدّت آن را حس یا تجربه کرد. هر دو طرف این معادله بههم خورده. بارِ گذشته چنان سنگین است که انگار آینده هم در گذشتهای جای گرفته که نیست؛ دیده نمیشود.
زمانِ حال بدون مدّتْ نوعی هیچی، تهی مداوم است. دشتِ بیمنظره، راهِ بی دررو و یا حرکتِ ایستاست.
روزها در راه
شاهرخ مسکوب
مدّتی باران و تاریکی را گوش کردم. چه لذّتی دارد از فردای نیامده نترسیدن، گوش به باران دادن، چای درست کردن، پادشاه وقت خود بودن ...
روزها در راه
شاهرخ مسکوب
اگر نعمت فراموشی نبود آدمیزاد میترکید.
روزها در راه
شاهرخ مسکوب
مدتهاست که مامان را ندیدهام، دلم خیلی برایش تنگ شده. چقدر مرگ ما را از هم جدا کرده، حتی خوابش را هم نمیبینم.
۸۹/۰۲/۱۵
روزها در راه، جلد دوم، شاهرخ مسکوب ص۴۱۲
در چنین روزهایی که دنیای ما دارد زیر و زبر می شود، من نه کاری از دستم برمی آید و نه حتی حرفی دارم. هفته پیش یک صبح تا غروب نشستم که مقاله ای بنویسم، نتوانستم، چیزی برای گفتن نداشتم. بالاخره وا دادم… نمی دانم چه باید بکنم و چه کاری درست است. در کنار مردم بودن، خود را به سیل نهضت سپردن کافی نیست. نه ایمان به اسلام می تواند مرا جا کن کند و نه مارکسیسم که در نهایت دو بستر این جریان بنیان کن و خروشنده اند… “چشم عقل” من نگران آینده است، آینده ای که در بهترین حال با سال ها دیکتاتوری مذهبی روبرو خواهیم بود.
روز ها در راه
شاهرخ مسکوب
پیری دمِ درگاه ایستاده است و وراندازم میکند. وقتی به آینه نگاه میکنم میبینم از توی چشمهای خودم دارد نگاهم میکند. به روی خودم نمیآورم و طوری رفتار میکنم که انگار نیست. ولی راستش توی تن خودم خانه کرده و دارد مرا را از آنجا میراند، آرام و سمج به بیرون میراند؛ در زانوی ورمکرده، در کمرِ دردمند و در سنگینی رسوبی که ته دل مینشیند، جا گرفته. مثل خاکستر آهسته پایین میآید و کمکم پنهان میکند.
روزها در راه
شاهرخ مسکوب
با او حرف زدم..روحم تازه شد..نمیدانم چه سرّی است..مثل دمیدن آفتاب..
شاهرخ مسکوب
روزها در راه
حال گیتا خوب نیست ازبس خسته است. انگار حال هیچکس خوب نیست. لااقل کسانی راکه ما می شناسیم ومی بینیم، همه ی ایرانی ها منتظرند وهمه از انتظار خسته شده اند . مثل آدم هایی هستیم که بیرون قفس ایستاده ایم. یک قفس عظیم.
شاهرخ مسکوب
روزها درراه
دارم میروم تهران.
من که آرزو میکردم قلبم به سبکی هوای کوهستان باشد، حالا به سنگینی کوه است. در ته دریا، در تاریکی اعماق. غصه میخورم. دور و برم زشت و شلخته است. نوعی دشمنی پنهان و آشکار، دانسته و نادانسته با زیبایی به چشم میخورد.
پاریس را پشت سر گذاشتهام. مغازه و عکاسی و انشالله خیلی از دلواپسیهای خردهریز را. این بار من و گیتا از جدایی یکماهه خوشحال نبودیم. غزاله که هرگز. کاش زودتر اردشیر و کوه و اصفهان را ببینم. به وسعت و سکوت بیابان برسم.
در تهران پیش پری و جهانگیرم. هنوز شهر و چندان کسی را ندیدم. امروز عصر یک ساعتی در شمیران راه رفتم. همان جاهای آشنای ناآشنا. در کوچهباغهای پاییندست نیاوران گم شدم. ولی در همهحال کوه را پشت سرم حس کردم. پشتم بلند بود و به آسمان میرسید. هوا سبک بود و به دل مینشست و سبزهی برگها از آب و آئینه شفافتر مینمود اما من دلم گرفته بود. نمیدانم چرا از همهچیز غصه میخورم.
شاهرخ مسکوب
روزها در راه
https://t.me/hezar_khom
Post #3782
762
- ❤ 10
- 👍 9
- 👏 3
- 🙏 2