TGViewer
📚«کتابخوانه»ی هزارخُم | «کتابخوانه»ی هزارخُم 📚«کتابخوانه»ی هزارخُم | «کتابخوانه»ی هزارخُم @hezar_khom · 15.9K subscribers
Post #3554 688
📚«کتابخوانه»ی هزارخُم | «کتابخوانه»ی هزارخُم Photo
میلان کوندرا؛ اولیسِ مدرن

چرا بازگشت به خانه ناممکن شده است؟ رمان «بی‌خبری» از میلان کوندرا مواجهه‌ای است با این ناممکن‌بودن. اولیس بعد از بیست سال به زادگاهش ایتاکا بازگشت. اما هیچ‌کس از او نپرسید که این بیست سال بر او چه گذشت.  اولیس هم چندان در بندِ آن گذشته نیست. ایرنا نیز وقتی بیست سال بعد از پاریس به خانه‌اش، پراگ بازمی‌گردد، هیچکس حاضر نیست داستان‌های او را بشنود. برای ایرنا زادگاه همچون چیزی خصمانه ظاهر می‌شود، چون «گذشته» چیزی نیست که ایرنا بتواند کنارش نهد: «پاریس همیشه با ماست»(دیالوگ پایانی فیلم کازابلانکا اینجا با ایرنا است!)

این «دشمنی» ا
ز کجا آمده است؟ از جدال میان "حافظه‌ها". زادگاه از او می‌خواهد تا آن بیست سال را، تمام آن عشق و ماجراها را، از یاد ببرد. در این صورت به او خوشامد خواهند گفت. ایرنا اما نمی‌تواند فراموش کند، نمی‌تواند. اولیس،اما، حافظه ندارد. کالیپسو، آن معشوقۀ در غربت را دیگر به یاد نمی‌آورد، فقط پنه‌لوپه حاضر است: پنه‌لوپه  در خانه منتظر اوست: یگانه عشق‌اش. انگاری "کالیپسو" هیچگاه وجود نداشته است، انگاری «گذشته» وهم بوده. ایرنا اما برخلاف اولیس، خیانت به حافظه را خیانت به خود می‌داند.

او میان تخاصم میان گذشته‌ها، میان حافظه‌ها، گیر افتاده: دوستانش در پراگ می‌خواهند «ایرنا در پاریس» را محو کنند از حافظه‌ها.  چون «آن ایرنا» سهمی در «تاریخِ مبارزات آنها» ندارد، «آن ایرنا» باید پاک شود چون یک «ایرنای گریخته» است: او نایستاده بود، او نجنگیده بود، فرار کرده بود. آنها می‌خواهند از ایرنا چیز دیگری بسازند. ایرنا اما تسلیم نمی‌شود.

همیشه به این سوال
فکر کرده‌ام: «چرا کوندرا بعد از فروپاشی کمونیسم به وطن بازنگشت؟ دیگر از چه می‌گریخت؟ چرا پاریس موطن او شد برای همیشه؟» در این رمان او به "ناممکن‌بودن بازگشت" پاسخ داده: به سوال همیشگی من. حافظه بی‌رحم است، ما تنها هستیم چون حافظه داریم، چون هیچ‌کس در حافظه با ما شریک نخواهد شد، چون حافظه من و تو هیچ‌وقت یکی نمی‌شوند.

هیچ‌گاه خط سیر "به یادآوردن" از راهی یگانه عبور نمی‌کند: تو دقیقا از آن چیزهایی پریدی، آن چیزهایی را فراموش کردی، که تمام گذشتۀ من بود، تمامِ من بود؛ تو به آن «تاریخِ بزرگ» اندیشیدی، اما من عشق کوچکی را جُستم که در هیچ دفترچۀ تاریخی ثبت نشد، گُم شد. تو "کالیپسو" را از پیرنگ داستانت حذف کردی، او که همه چیز من بود.

اینگونه راه من و تو از هم جدا شد، راه ما و زادگاه. حافظه ما را از هم جدا کرد.

ما نفرین شده ایم بخاطر حافظه‌هایمان.

عارف دانیالی

https://t.me/hezar_khom
  • ❤ 5
  • 👏 4
  • 🙏 1
More from @hezar_khom
  1. Oct 1, 2026🌹 راز گل سرخ @Mystery_RedRoss ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌…
  2. Oct 1, 2026توصیف اوج دلتنگی همینه که راحم تبریزی میگه : جمالت را نمی بینم؛خیالت می کُشد امّا https://…
  3. Oct 1, 2026🌹اول اکتبر سالروز درگذشت پیر کورنی نمایشنامه نویس منحصر به فرد فرانسوی است. او از بنیانگذ…
  4. Oct 1, 2026🎵Experience 🎶Ludovico Einaudi 🎵 نام قطعه: تجربه 🎶 نام موزیسین / آهنگساز: لودوویکو اینا…
  5. Oct 1, 2026🎵«درجست‌وجویِ «ما»یِ موسیقایی: درنگی بر تلاقیِ غریزه و خاطره» 🗓به مناسبت اول اکتبر روز ج…
  6. Oct 1, 2026🎵«درجست‌وجویِ 'ما’یِ موسیقایی: درنگی بر تلاقیِ غریزه و خاطره به مناسبت اول اکتبر» 🗓اول ا…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →