#چرا_زندگی_چنین_مصیبتبار_است_؟
درست شبیه به تکهای از پیادهرو بر فراز پرتگاه. من به پایین نگاه میکنم؛ سرم گیج میرود. نمیدانم چگونه میتوانم این راه را تا به آخر طی کنم. اما چرا چنین احساسی دارم: حالا که آن را بیان کردم، دیگر وجود ندارد. آتش شعلهور است. قرار است به اُپرایِ بگار گوش دهیم، نمیتوانم چشمانم را بسته نگه دارم. احساسِ ناتوانی است؛ این که به جایی نرسیدهام. اینجا در ریچموند نشستهام و مانند یک چراغ بادی در میان دشت، شعلهام در تاریکی سر میکشد. وقتی مینویسم کمتر احساس غم میکنم. پس چرا بیشتر آن را روی کاغذ نمیآورم؟ خُب، غرور به آدم این اجازه را نمیدهد. میخواهم به نظر موفق جلوه کنم، حتی به نظر خودم. با وجود این تا انتهای آن پیش نمیروم. موضوع بچه نداشتن است، دور زندگی کردن از دوستان، ناتوانی در خوب نوشتن، بسیار برای خوراک هزینه کردن و پیر شدن است. بسیار به چراها و چگونه ها فکر میکنم؛ بسیار به خودم نیز.
دوشنبه ۲۵ اکتبر ۱۹۲۰ (نخستین روز با ساعتِ زمستانی)
#ویرجینیا_وولف
#یادداشتهای_روزانه_ویرجینیا_وولف
برگردان: #خجسته_کیهان
https://t.me/hezar_khom
Post #3461
526

- ❤ 7
- 🕊 1