5⃣🔃
بروئر از کتاب خودِ نیچه برای متقاعد کردن او کمک گرفت.... اما نیچه گفت:
شما خوب مطالعه نکردید من خودِ موضوع تحقیق بوده ام، ولی تمایلی ندارم که موضوع تحقیق شما قرار گیرم ......
آیا شما تصور میکنید پس از درمانِ شما، همه جا جار خواهم زد که من او را آفریدم ؟
بروئر، در حالی که سعی میکرد آرام باشد به خود نهیب زد که باید بر خود مسلط بوده و ریشه بی اعتمادی اش را درک کند سپس با یادآوری خیانت هایی که در گذشته به او شده او را به این قضاوت محق دانست . و برای جلب رضایتش از او خواست تا نام مستعاری برای گزارش های بالینی اش در نظر بگیرند .
نیچه پس از توضیحاتی گفت : تمامی کمک ها و حمایت های شما، همه و همه از قدرت من می کاهد و شما را در برابر من قوی تر میکند .من آنقدر توانگر نیستم که از عهده این همه کمک برآیم !
بروئر اندیشید، این مرد دست نیافتنی ایست .
نیچه با احترام کامل به بروئر گفت : از اینکه مصدع اوقات شدم عذر می خواهم باید برای حرکت بسوی بازل امروز بعدازظهر آماده شوم، دوساعت بعد برای دریافت صورت حساب و کتابهایم مراجعه میکنم .
نشانی ای نیز به شما میدهم تا گزارش این مشاوره را برایم بفرستید و با تعظیمِ شق و رقی آنجا را ترک کرد .
با خروجش چهره بروئر درهم رفت .
بروئر از جا برخاست و کنار پنجره قرار گرفت و گفت : این مرد بشدت نیازمند کمک است .
اما مغرورتر از آنست که کمک دیگران را بپذیرد. غرور او، بخشی از بیماری اوست.
روز بعد وقت سحر، بروئر با صدای در از خواب پریده و جلو در می رود، پیرمردی، حامل خبری بود .
او از بد حالی یکی از بیماران بروئر خبر میداد که در مسافرخانه اش اقامت داشت .
پیرمرد کارتِ ویزیتی نشان بروئر داد و بروئر با دیدن نام نیچه، بلافاصله خواست که درشکه اش را آماده کنند.
پس از رسیدن بر سر بالین نیچه،
بروئر تمامی سعی اش را برای کمک به نیچه انجام داد.
نیچه پس از بهبودی نسبی ، ضمن قدردانی از زحمات دکتر بروئر، گفت که فردا با قطار به بازل می رود، بروئر مضطرب شده و گفت فردا !
امکان ندارد.
بروئر حالِ ساعات گذشته اش را یادآور شد ....
نیچه، حرف های بروئر را پذیرفت و گفت دوشنبه میروم. یک روز دیرتر .
بروئر هنگام بازگشت به خانه ،
فکر رفتن نیچه به بازل لحظهای آرامش نمیگذاشت و مکرر، تکرار میکرد باید راهی باشد تا نگذارم او اینجا را ترک کند باید راهی باشد که ناگهان، راهش را یافت و همچنان که گام هایش سرعت میگرفت و برف را زیر پا خرد میکرد، با هر قدم می خواند :
راهش را یافتم ، راهش را یافتم .
صبح روز دوشنبه، نیچه به مطب بروئر آمد.
برای دریافت صورتحساب و گزارش پزشکی و بعد ترک وین .
و هنگام خروج لحظه ای بود که بروئر برای آن لحظه خود را آماده کرده بود.
همانطور که قبلاً هم اشاره شد، بروئر با توجه به وسواس فکری که نسبت به یکی از بیمارانش ، برتا، داشت نیچه را دعوت به معامله ای کرد.
بروئر گفت : بدین صورت که من طبیب جسم شما باشم و تنها بر نشانه های جسمانی و داروهای شما تمرکز کنم و شما در مقابل، طبیب روح و روان من شوید.
بدین گونه میشود که نیچه راضی به بستری در کلینیک میشود .
بروئر پس از اسکان نیچه در کلینک میباید آرامش میافت اما چنین نبود و در دل حس خوبی نداشت چون با نیچه صادق نبود و تمامی کارها با درخواست لو سالومه شروع شده بود اما با گفتگو با فروید چون پای سلامتی نیچه در میان بود به عملکردش دلگرم شده بود .
روز بعد نیچه در کلینیک منتظر ورود بروئر دفترچه بدست نشسته بود.
پس از ورود بروئر، درمان شروع شد.
بروئر شروع به سخن گفتن از مشکلات حاصله شده و نیچه به یادداشت کردن می پرداخت بروئر به عمد در حین بازگویی مشکلات، احساس آرامشش را بیان میکرد .
نیچه به او روش هیپنوتیزم کردن را پیشنهاد کرد که بروئر گفت: استعداد هیپنوتیزم شدن را ندارم .
وقتی بروئر از کابوس هایش ابراز ناخرسندی میکند، نیچه میگوید من هم چنین شب هایی داشته ام .
سپس در مورد خواب گفت : آنها همیشه هستند و این درخشندگی روز است که آنها را محو میکند. ....زمانی یک طبیب سوئیسی به من توصیه کرد وقتم را با فکر به رویاها تلف نکنم، زیرا آنها چیزی نیستند جز فضولاتی تصادفی و بی فایده که شب ها از ذهن به بیرون می تراوند . ولی من با او موافق نیستم . او معتقد بود مغز انسان هر بیست و چهار ساعت یک بار نظافت می کند و افکار اضافی روزانه را به داخل رویاها می راند!
بروئر مستاصل شده بود و نمی دانست چگونه نیچه را وادارد که از گذشته خود و علت ناامیدی اش سخن بگوید تا اینکه گفت : من احتیاج دارم شخصی و خصوصی با موضوع درگیر شوم.
5⃣🔃
Post #292
304
- ❤ 2