.... برای چه گریه میکنی؟
- پدر، برای پسرکم گریه میکنم. سه سالش بود- همهاش سه سال، سه سال و سه ماه. پدر، برای پسرکم گریه میکنم. برای پسرکم. داغدار پسرکم هستم. آخرین بچهای بود که مانده بود. چهار تا داشتیم، نیکیتایم و من، و حالا بچه نداریم، عزیزانمان رفتهاند... نمیتوانم از یادش ببرم. انگار همیشه روبرویم ایستاده. لحظهای از پیشم نمیرود. دلم را ریش کرده. به لباس کوچک، پیراهن کوچک، پوتین کوچکش نگاه میکنم و زار میزنم. تمام چیزهایی را که از او مانده، تمام چیزهای کوچکش را، پهن میکنم. نگاهشان میکنم و زار میزنم...
پیر گفت: گوش کن مادر. یک وقتی در روزگاران قدیم مرد خدایی در هیکل(۱) مادری را دید که مثل تو برای کوچولویش، یکی یکدانهاش، که خدا گرفته بودش، گریه میکرد. مرد خدا به او گفت: «مگر نمیدانی این کوچولوها در پیشگاه عرش الاهی چقدر جسورند؟ هر آینه که در ملکوت آسمان کسی جسورتر از آنان نیست. میگویند: «پروردگارا، تو خود به ما زندگی دادی و هنوز به درستی نگاهش نکرده بودیم که دوباره آن را پس گرفتی.» و اینطور جسورانه آنقدر میپرسند و باز میپرسند که خدا مقام فرشتگان را به آنان میدهد. بنابراین، ای مادر تو هم شادی کن، گریه مکن، چون کوچولوی تو در مقام فرشتگان نزد پروردگار است.» آن مرد خدا به مادر گریان این طور گفت. او مرد خدای نظرکردهای بود و به دروغ سخن نمیگفته. پس تو هم مادر، بدان که کوچولویت مطمئناً در پیشگاه عرش الاهی است، شاد و خندان است و برای تو به درگاه خدا دعا میکند، پس به جای اینکه گریه کنی شاد باش.
زن که گونه بر دست نهاده به پایین مینگریست، به او گوش میداد. آهی عمیق کشید.
_ نیکیتایم سعی کرد با همین کلمات مثل شما تسلایم بدهد. گفت: «احمق جان، چرا گریه میکنی؟ پسرمان با فرشتگان در پیشگاه خدا آواز میخواند. این را به من میگوید اما خودش گریه میکند. میبینم او هم مثل من گریه میکند. گفتم: «نیکیتا، میدانم. اگر نزد خدا نباشد، پس میخواهی کجا باشد؟ فقط حالا دیگر آنطور که پهلومان مینشست، با ما نیست.» ای کاش یکبار دیگر میدیدمش، کاش بدون اینکه به طرفش بروم و با او حرف بزنم، یک بار دیگر نگاهش میکردم. کاش در کنجی قایم میشدم و فقط به اندازهی یک دقیقه میدیدمش که توی حیاط بازی میکند و با صدای کوچکش صدا میزند «ماما، کجایی؟» کاش میشنیدم با پاهای کوچکش این سو و آن سوی اتاق میرود، فقط یک بار، فقط یک بار... اما او رفته، پدر، او رفته، و دوباره صداش را نمیشنوم. دستار کوچکش اینجاست، اما خودش را دیگر هیچ وقت نمیبینم و صداش را نمیشنوم.
پیر گفت: راحیل(۲) است «که برای فرزندانش میگرید و تسلی نمییابد چون آنان دیگر نیستند.» چنین است سرنوشتی که برای شما مادران بر زمین قرار داده شده. تسلی نیاب. چیزی که نیاز داری تسلی نیست. گریه کن و تسلی نیاب. اما گریه کن. منتها هر وقت که گریه میکنی به یاد بیاور که پسرک تو یکی از فرشتگان خداست و از آن بالا به پایین نگاه میکند و میبیندت و از اشکهایت شادمان میشود و آنها را به خدا نشان میدهد؛ و زمانی دراز غم آن مادربزرگ را(۳) همچنان با خود نگه میداری. اما در پایان به شادی و آرامش بدل میشود، و اشکهای تلخت اشکهای اندوه لطیف خواهد بود که دل را میپالاید و از گناه میرهاند. و من برای آرامش روح فرزندت دعا میکنم.}
۱. معبد
۲. یکی از زنان یعقوب در کتاب مقدس
۳. منظور از مادربزرگ، راحیل همسر یعقوب است.
برادران کارامازوف
جلد اول ص۷۴_۷۷،
https://t.me/hezar_khom
🔃گزیدهکتابصص۷۷-۷۴
Post #2696
278
📚«کتابخوانه»ی هزارخُم | «کتابخوانه»ی هزارخُم [پدر زوسیما خطاب به زنی که پسر کوچکش را از دست داده ودر سوگ اوست]: چیزی که نیاز داری تسلی نیست. گریه کن و تسلی نیاب، اما گریه کن. منتها هر وقت که گریه میکنی به یاد بیاور که پسرک تویکی از فرشتگان خداست و از آن بالا به پایین نگاه میکند و میبیندت و از اشکهایت…
- ❤ 4
- 👏 3
- 💔 2
- 👍 1