#اسیرزمان
#اسماعیل_فصیح
24 سال از زندگی جلال آریان را از زبان خودش در قالب رمانی با شخصیتهای گوناگون بیان می کند. او که شخصیت اصلی و محوری اکثر داستان های اسماعیل فصیح است، در این کتاب برای رسیدن به افسانه ویسی، اسیر زمانی نزدیک به 15 سال میشود و پس از رسیدن به او در سن 46سالگی، در اولین حمله عراق به ایران او را از دست می دهد.
تمام زنانی که به طور رسمی و جدی وارد زندگی جلال آریان و کتاب های فصیح می شوند، به گونهای در پایان داستان از بین میروند و جلال آریان در پایان کتابها، تقریباً شکست خورده و مأیوس به نظر میرسد و چون شخصیتی عینی، ملموس و دوست داشتنی است، این شکست بر روحیه خواننده اثر میگذارد. البته «اسیر زمان» به غیر از افسانه ویسی که زمان مرگش همسر رسمی جلال آریان بوده، چند نفر دیگر نیز میمیرند، دکتر نقدی شوهر فرنگیس در اثر سرطان لنف، خسرو ایمان به علت شرکت در قیام 17 شهریور، ثریانقدی در اثر تصادف، شهرناز گنجوی پور بر اثر خفه شدن، مادر شهرناز به مرگ طبیعی، غلامعلی نفیسی در اثر سکته مغزی ومحمد جواد تندگویان دراثر شکنجه یا سوء تغذیه.
از نکات جالب اثر آن است که آریان وضع شرکت نفت ملی ایران رابه خوبی توصیف می کند و حتی اطلاعات دقیقی از جریان انقلاب اسلامی و اوج گیری آن، همچنین از اولین حمله عراق به ایران وادامه آن در اختیار خواننده قرار می دهد.
اسماعیل فصیح در اول کتابش آورده که «همه شخصیتها ورویدادها و صحنه های این رمان خیالی است». اما با خواندن کتاب میفهمیم که وضع شرکت نفت، پیروزی انقلاب اسلامی، جنگ ایران وعراق و..... واقعی است. همچنین با خواندن کتاب اطلاعات جدیدی از آبادان زمان جنگ به دست می آوریم.
خلاصه اسیر زمان
جلال آریان، قهرمان اغلب رمان های اسماعیل فصیح است انتخاب نام «آریان» شاید نمادی از تمدن آریایی ایران باشد و جلال آریان نمادی از یک ایرانی در زندگی معاصر.
جلال آریان در اواخر دهه ۱۳۳۰ خورشیدی، پس از بازگشت از آمریکا با خاطره تلخ درگذشت همسر (مقایسه کنید با زندگی واقعی فصیح)، به نگهداری از برادر بیمار خود که دچار رماتیسم قلبی است می پردازد. جلال به تنهایی زندگی می کند و گاهگاه به برادر کوچک خود سرمی زند تا اندک اندک تا پایان رمان، زمینه فرستادن او نزد اسماعیل آریان برادر بزرگترشان که استاد فلسفه و عرفان دانشگاه سن خوزه کالیفرنیا است فراهم شود. جلال در یک شرکت خصوصی آمریکایی مواد شیمیایی در تهران کار می کند و در همین شرکت است که در گیر یک ماجرای جنایی می شود. قتل مهین حمیدی در این ماجرا و آشنایی جلال با زهرا حمیدی خواهر مهین، ماجراهای تازه ای پدید می آورد. در این میان جلال آریان با دوست صمیمی خود ناصر تجدد هم دمخور است. ناصر تجدد نویسنده ای است که پس از تحصیلا ت در فرانسه به تهران باز می گردد و رویاهای بزرگی در سر می پروراند . برای نیل به این رویاها است که با وجود مخالفت نامزدش و جلال به روستایی در سراب می رود تا در خلوت خود بنویسداما روستای نزدیک سراب برای ناصر تجدد، یک سراب واقعی است. او در آنجا زنده به گور می شود.
زهرا حمیدی هم که چشم هایش برای جلال آرامش تازه ای به همراه داشت پس از ماجراهایی که رخ می دهد خودکشی می کند. یوسف برادر کوچک جلال درانتهای رمان، نزد برادرش به آمریکا می رود تا فقط جلال آریان بماند.
«من و تخم مرغ و نمک و پنیر و نان، همه واحدهای زندگی هستیم. من تخم مرغ را می شکنم و نمک را روی آن می پاشم و آن را در دهان می گذارم. زندگی را می شکنم. زندگی روی آن می ریزم و آن را در دهان زندگی می گذارم».
Post #2646
246
Telegram
- 👏 5
- ❤ 3
- 🙏 2
- 👍 1