یک شب کنارش نشسته بودم که یکهو گفت بابا! وقتی توی گورم را با خاک پر کردند، تکهای نان رویش بینداز تا گنجشکها پایین بیایند، صداشان را میشنوم و از اینکه تنها نیستم خوشحال میشوم.
برادران کارامازوف، فئودورداستایوفسکی، جلد دوم، صفحه ص ۱۰۷۹
https://t.me/hezar_khom/1902
🔃گزیدهکتاب
Post #2537
304