🔃نسخهٔداستایفسکیبرایبهبودکارجهان
... در گفتوگوی مشهور ایوان کارامازوف با برادرش آلیوشا[میخوانیم]:
«تصورش را بکن که تو خودت در حال برافراشتن بنای سرنوشت بشر هستی، با این هدف که در نهایت، مردمان را خوشبخت کنی و سرانجام به آنها صلح و آرامش بدهی، ولی برای این کار لازم است و مقدر شده که فقط یک موجود ریز و کوچک را آزار بدهی [...] و بنای خود را بر اشکهای بهناروا ریختهٔ او بسازی. آیا حاضر میشدی در چنین شرایطی معمار آن بنا باشی؟ جواب بده و دروغ نگو!»
آلیوشا آهسته گفت: «نه، حاضر نمیشدم.»
_«و آیا میتوانی این فرض را روا بداری که مردمانی که تو این بنا را برایشان میسازی خودشان حاضر باشند سعادت خود را به بهای خون ناحق موجود کوچک و آزاردیدهای به دست آورند و تا ابد خوشبخت شوند؟»
_«نه، نمیتوانم، برادر.»
و خود ایوان نیز بهجد اعتقاد دارد که آن «هماهنگی والا» و آن آرمانشهری که در آن «مادهگوزن در کنار شیر آرام میگیرد و مقتول برمیخیزد و قاتلش را در آغوش میکشد»، سرزمینی که بشر شاید از آغاز خلقت در پی رسیدن به آن است، روا نیست به بهای ریختن حتی یک قطره اشک مظلومانه از چشم کودکی به دست آید، چرا که «هدف وسیله را توجیه نمیکند»، حتی هدفی چنان والا با بهایی چنین ناچیز. مسئله در ناچیز بودن یا شدت و ضعف ظلم و بیعدالتی نیست، در نفس قضیه است که کسی خود را «مُحق» بداند برای ساخت آرمانشهر اشک کودکی را جاری کند یا نه...
... در اغلب انقلابهای بزرگ جهان، مانند انقلاب کبیر فرانسه یا انقلاب ۱۹۱۷ روسیه، منطق کشتارها و خونریزیهای پیش و پس از انقلاب همین بود: وجدان انقلابی این خونریزیها را مجاز میشمرد، زیرا هدف انقلاب چیزی نبود جز ساختن جامعهای آرمانی و جان شماری از انسانها در راه رسیدن به چنان هدف والا و ارزشمندی بهای چندان زیادی ندارد. قرار بود پس از این کشتارها جامعهٔ آرمانی ساخته شود. جملهٔ قصار لنین، «انقلاب با دستکش سفید ممکن نیست»، چکیدهٔ همین تفکر مخالف نظر داستایفسکی است...
اما راه حل داستایفسکی چیست؟ پس چگونه میتوان جهان را بهتر کرد؟... راهحل داستایفسکی را باید در منش و کردار قهرمانان مثبت او جست...
جملهٔ مشهور «جهان را زیبایی نجات میدهد»، که شاید بتوان آن را نسخهٔ داستایفسکی برای بهبود کار جهان دانست، نیز باور میشکین است و قاعدتاً منظور داستایفسکی از «زیبایی» در این نسخه همان ذات و فطرت زیبا و بینقص میشکین است که گویی هیچ لکه و کدورتی بر آن نمینشیند...
داستایفسکی «زیبایی» و «عشق» را راه نجات بشر میداند، ولی عشق مطلوب او، که پدرْ زوسیما در برادران کارامازوف بر آن نام ـ«عشقِ کارساز» میگذارد (در تقابل با «عشق رؤیازده») باز از عهدهٔ هر کسی ساخته نیست. این همان زیبایی و عشقی است که قهرمانان مثبت داستایِفسکی مانند سونیا، میشکین و آلیوشا در دل دارند، آکنده از گذشت و عاری از نفرت و کینه. زوسیما به یک ویژگی جالب توجه این عشق نیز اشاره میکند که برای بحث ما اهمیت دارد. انقلابیون نیز قطعاً عشق جهان و سودای اصلاح آن را در سینه و سر دارند و اغلب آمادهٔ هرگونه از خودگذشتگی نیز هستند. مشکل اینجاست که عشق آنان آمیخته به نفرت از موانعی است که بر سر راه خود میبینند و برای نیل به هدفشان ناگزیرند کینه بورزند، ویران کنند و اجزایی از همان جهانی را که به آن عشق میورزند بیازارند یا از سر راه بردارند...
عشقی که داستایفسکی از زبان زوسیما و در قالب شخصیتهای مثبتش تبلیغ میکند، درست همانند ایدهٔ تالستوی، بهرغم ظاهر سراپا تسلیم و فرمانبر، به هیچ وجه «منفعلانه» نیست، بلکه دقیقاً «کارساز» است و میتواند در جهان تغییر به وجود آورد...
از دید داستایفسکی، تأثیرگذاری قهرمانان مثبت خاصیتی کُندتر، ولی شاید ریشهایتر پیدا میکند، چیزی که باز در گفتههای زوسیما به آن اشاره شده است:
"عشقِ رؤیایی در عطشِ پیروزی سریع و ارضای فوری میسوزد، در عطش آنکه همه به او چشم بدوزند. بهراستی گاهی کار به آنجا میکشد که حتی جانشان را فدا میکنند، فقط برای آنکه زیاد طول نکشد و انگار که بر صحنهٔ تئاتر باشیم همه چیز زود تمام شود و همه خیره بمانند و تحسین کنند. اما عشق کارساز یعنی کار و تأمل، و برای برخی شاید همانند یک دانش تمام و کمال باشد که باید فراگرفته شود. اما از پیش میگویم که حتی درست در آن لحظهای که با وحشت میبینید بهرغم همهٔ تلاشهایتان نهتنها به هدف نزدیک نشدهاید، بلکه حتی انگار از آن دورتر هم شدهاید، درست در همین لحظه_ حرفم را به یاد داشته باشید_ ناگهان به هدف میرسید."
... شاید ارزش داشته باشد بشریت «عشق کارساز» داستایفسکی را برای حل مشکلاتش بیازماید، حتی اگر راهی دشوار و زمانبر به نظر برسد.
https://t.me/hezar_khom/2534
Post #2535
343