از #نامههایهدایت به مجتبی مینویی
تهران ۱۱ فوریه ۱۳۳۶
آقای مینوی رفتی و دل ایمایه شکستی، کارت تا شده از لندن و کاغذ پر از رودهدرازی که فرزاد هولکی از اطلاعات راجع به حافظ یادداشت کرد ولی اظهار تنفر شدیدی از تو کرد به دست اکرام واصل شد. خیلی خوب این یک امر واقع بود. حالا برویم سر مطلب: برادر لنگدراز تو خیال خوردن طلبهای ما را دارد، حالا نوشین به درک ولی مرا بگو که شب عیدی پولمولی توی دستوپلم نیست - از شما چه پنهان هرچه دارایی در این دار فانی داشتم که عبارت بود از یک مشت کتابپاره که در ایام جهالت دانهدانه خریده بودم و همهی معلوماتی که چاپ کرده بودم به چوغ حراجی آشنا کرده به پول نقد نزدیک کردم، یک chiffre astronomiqus [رقم نجومی] حاصل گردید که عبارت است از ۸۰۰۰۰ دینار با ۴۰۰ تومان - لابد دهنت آب افتاد، بد پولی نیست Hien? [هان؟] در هر صورت از لوث کتاب کاملاً منزه شدهام بهطوری که از الساعه یک کتاب لغت هم برایم نمانده که به آن مراجعه کنم، فقط یک دوره از شاهکارهای خودم را نگاه داشتهام که در صورت متحرکمعالغیرشدن قابل حمل و نقل بوده باشد- کتابچهی guide [راهنما] را دیده بودی، لازم به توضیح نیست ولی اشکالات مضحک و احمقانهای هست که از عهدهی حضرت فیل خارج است. در هر حال خودم را از وزن سبک و از قیمت سنگین کردهام Cha che' la vie cha [لهجهی زنان ولگرد پاریسی است که س را ش تلفظ میکنند (توضیح مینوی). معنای آن تسامحاً این است: زندگی این است دیگر] مقصود این است که سر سیاه زمستان مخارج ما را برسان که بچهمچهها دعایت میکنند Donc [بنابراین] در صورتی که اقدامات مجدانه به عمل آوردی و برادرت با تعظیم و تکریم وجوهات ما را غسیون [غثیان. هدایت همیشه چنین مینوشت (توضیح مینوی)] کرد در عوض ده جلد کتاب "مازیار" [هدایت نمایشنامهی تاریخی مازیار را با همکاری مینوی نوشته بود چنانکه مینوی گفته است تهیهی منابع و مستندات تاریخی با مینوی و نوشتن و تنظیم نمایشنامه با هدایت بوده است] را میخرم و میفرستم و الا فلا. کتاب کازارتلی را هم که لو دادی. راستی از ناحیهی ادبا شهرت دادهاند که کتابهایت را نفروختهای. اگر دعایی چیزی بلد بودی چرا یاد ندادی، در هر صورت از تو بعید نیست. مگر توی کتاب ساسانیان [منظور "شاهنشاهی ساسانیان" اثر کریستنسن به ترجمهی مینوی است] چه نوشته بودی که همهاش را توقیف کردند. شاید سق من سیاه بود اصابت کرد، چون هرچه التماس کردم یک نسخه هم به من ندادی. شهرت دادند که ویس و رامین هم توقیف شده ولی دروغ بود. راجع به چهار جلدی که خواسته بودی با بروخیم مذاکره کردم و گریه کرد و گفت مخارجش را کی میدهد؟ علوی هم حس پیرزنیش جنبید گفت هرچه باشد مینوی خیلی به گردن من حق دارد. صفحههایش را به من بخشید. کتابی را که ریپکا برای او فرستاده بود و کتابهایی که پیش عمویم داشت من خوردهام، از این جهت مخارج حمل کتاب را ممکن است عجالتاً بپردازم و از برادرش بگیرم. از حال ما به طور کلی خواسته باشی من همینطور اغذیهی نباتی تغذیه میکنم و به زندگی ادامه میدهم و به اندوخته میافزایم. فرزاد با چشم حیض شدهاش کسب معلومات و دفع مجهولات میکند. علوی سر پیری عشقبازی میکند که آن سرش ناپیدا، کت ویس و رامین را از پشت بسته و کمتر دیده میشود. یک ماه قبل پیشنهاد کرد در صورتی که مینوی علاقه به تحقیق روحیهی ویس و رامین را دارد خوب است مرا به آنجا دعوت بکند تا حالات عشقی خودم را برایش شرح بدهم. معتقد است از وقتی که مشغول معاشقه شده افکارش به کلی تغییر کرده. البته این مطلب اهمیت بزرگی دارد. وضعیت بنداز تو از چه قرار است. لابد شکمی آن هم چه شکمی از عزا درآوردی. اینکه نوشته بودی لندن مرکز علم و ادب و تحقیق و تتبع شده من باور نمیکنم چون در این صورت اول باید مرا دعوت کرده باشند. کتابهایی که بیلی فرستاده قابل فروش هست یا نه؟ با لوزاک هم عجالتاً کاری ندارم، چون اخیراً طلب سال گذشتهی خودم را که بالغ به ۴ لیره میشد فرستاد، ولی اگر از آن به بعد چیزی فروخته برایم بگیر و بفرست و اگر کاری که انرژی کم لازم داشته باشد برایم پیدا بکنی Lazy job [کار سهل و ساده] که منفعت زیاد هم نداشته باشد مشهور خاص و عامت خواهم کرد - کاری که هفتهای دو ساعت انرژی صرف بشود گاه گاهی بنداز و باقیاش استراحت کامل داشته باشد، درست فکرهایت را بکن این مطلب جدی است. اگر کتابی چیزی چاپ کردی اسم مرا هم آنجا بنویس که مشهور بشوم و در این دنیای دون ترقیات لازمه را بکنم - عزیزم مرا معروف بکن. باری دیگر هرچه میجویم قابل عرض مطلبی نیست.
⤵️
https://t.me/hezar_khom
Post #2511
302
- 👍 4
- 👏 4
- 🙏 2
- ❤ 1
- 😢 1