#معرفی_کتاب
فرزندان اول را بعدها مي توان از روي جديت و پرهيز از سخن گفتن درباره ي خودشان تشخيص داد.
آنها با نگراني پدر و مادر جوان شان و ترس ايشان از ندانم كاري روبه رو هستند.
بار خطا نكردن را بر دوش فرزندان اول مي گذارند و چگونه مي توان با چنين باري بر دوش آواز خواند؟
صفحات ١٧ و ١٨
وقتي فرزند دوم از راه مي رسد، فرزند اول از فرط افتخار از پا درمي آيد.
به او اين حرف تحمل ناپذير را مي زنند: برادر يا خواهر كوچكت اينجاست. از اين به بعد بايد عاقل تر باشي.
در حالي كه از فرزندان آخر هيچ چيز نمي خواهند. وجودشان يك معجزه است. والدين مسن شده اند. دريافته اند كه بچه داري كار مشكلي نيست و بچه ها از ميان اشتباه هاي ما مي رويند.
صفحه ١٨
بهترین مادرها آنهایی هستند که مردم دنیا بدترین مادرها می نامند، کسانی که فقط به فرزندشان فکر نمی کنند یا حتی می توان گفت
بهترین مادرها کسانی هستند که فراموش نمی کنند به همان اندازه ، همسر ، عاشق و فرزند باشند، نمی دانم چطور مطلبی چنین ساده را تفهیم کنم ، نمی دانم چطور این امر بدیهی را توضیح دهم ، تنها یک جمله می تواند آن را وصف کند و این جمله مناسبِ سراسر زندگی تو و سنگ گور توست ؛ مادرها خود را وقف می کنند و می روند.
صفحه ٢٠
براي سخن گفتن از مادرها، پري ها، معشوق ها، دختر بچه ها و جادوگرها كافي بود به تو نگاه كنم.
صفحه ٢١
📌چقدر خوبه كه همه ي جنبه هاي وجوديمون رو يك جا زندگي كنيم.
همراه مادر بودن مانند يك پري زيبا و لطيف، مانند يك معشوق دلربا، مانند يك دختربچه شيطان و شيرين و مانند يك جادوگر اطرافيانمون رو مدهوش محبت و مهرمون كنيم.
مي دانم كه مرگ مانند دزدي كه به گنجي مي رسد، حريص است و با سرعت هر چه تمام تر مي بلعد.
صفحه ٢٤
فروشگاه هايي كه در آن ها همراه تو بودم، امروز به نظرم افسانه اي مي آيند.
آنها براي من بيش از كشورهاي دور دست رويايي هستند و من بي توجهي كردم.
تو نبوغ آن را داشتي كه كلام را به يك جشن بدل سازي و من خيال مي كردم كه اين كلام، اين كلام خيال پرداز و شاد، بي پايان است.
من با سادگي هر چه تمام تر، شاخ و برگ مرگ را بر فرازِ زندگي مان فراموش كرده بودم و فراموش كرده بودم كه اين شاخ و برگ مي تواند ناگهان تيره گردد و بر ما سنگيني كند و ناگهان ديگر كسي نيست تا غم و شادي ام را با او در ميان بگذارم.
كسي نيست تا به كلمه هاي روزمره ي زندگي، ملایمت پلووري ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ بر شانه را در شب هاي تابستاني ببخشايد.
صفحه ٢٥
من با صدايي آرام، با صدايي مجنون با تو سخن مي گويم.
من براي سخن گفتن با تو، صداي انسان هاي قرن دوازدهم را به عاريت مي گيرم. كلمه هاي سرخ و نسترن را، راه باريكه هاي عشقي متمدن را.
شاعرهاي قرن دوازدهم در مدح زني شعر مي گفتند كه همسر خودشان نبود بلكه همسر يك شاهزاده بود. و امروز تو همسر خداي روشنايي هستي، تو در بازوان قدرتمند خدا خوابيده اي.
صفحه ٢٨
دريافتم كه بايد مانند كٓنه در برابر هر آن كه درباره ي مرگ ميدانم مقاومت كنم.
دريافتم كه بايد در برابر كلمه هايي كه براي توصيف درد به كار مي روند مقاومت كنم.
دريافتم كه بايد به سمت زندگي بی خيال بازگردم.
من دريافتم كه همان طور كه در مورد زندگي نبايد به هيچ كس گوش كرد، در مورد مرگ هم نبايد به كسي گوش سپرد.
درباره ي مرگ بايد مانند عشق سخن گفت. با صدايي آرام، صدايي مجنون. تنها بايد كلمه هايي ساده به كار برد. كلمه هايي ساده كه مناسبت يگانگي اين مرگ باشد، كلمه هايي ساده كه مناسب ملايمت اين عشقِ باشد.
صفحه ٢٩
آدم حسود فكر مي كند كه با اشك ها و فريادهايش عمق عشقش را ابراز مي كند اما او تنها خودخواهي ديرينه اي را كه در هر كس وجود دارد ابراز مي كند.
صفحه ٣٦
حسود خودش، خودش را تغذيه مي كند و به دنبال هيچ پاسخي نيست. وانگهي هيچ پاسخي را هم تحمل نمي كند.
صفحه ٣٧
#فراتر_از_بودن
#کریستین_بوبن
Post #247
365
- ❤ 1