#برداشتی_از_داستان_سه_قطره_خون
#صادق_هدایت
بسیاری از نویسندگان برای رسیدن به حقیقتی برتر به سبک سورآلیسیم روی میآورند تا معانی پنهانی را برای خواننده آشکار نمایند.
صادق خان با بکارگیری از این سبک به مسائل و دغدغه های اصلی زندگی انسان میپردازد. نگرش او مضامین تیره و تلخ به زندگی و جامعه است. او میخواهد مخاطب را به تفکر و تردید نسبت به شنیده ها وادارد.
در میان این مجموعه داستان کوتاه سه قطره خون پیچیدگی خاص خود را دارد؛ راوی داستان مثل راوی بوف کور هیچ شباهتی با آدم ها و محیط خود احساس نمیکند و پیچیدگی این داستان افزون بر آن است و شاید حرف بسیاری که گفته اند بوف کور طرح اولیه سه قطره خون بوده است، درست باشد.
تمام داستان حول ِ همین سه کلمه میچرخد : سه قطره خون
او در مجموعه سه قطره خون از قهرمانانی که دچار تنهایی و رنج و ناامیدی هستند سخن میگوید؛ که یکی از داستانهای این مجموعه سه قطره خون نام دارد، که البته این نام به شکلی هنرمندانه در تمام داستان ها جاریست.
عبارت سه قطره خون؛ از سه کلمه تشکیل شده است که میتواند استعارهای از کل متن باشد،که ذهن راوی با آن درگیر است و از آن رنج میبرد.
معنای نمادین خون، ویژگی حیاتبخشی دارد که وقتی ریخته میشود حالت قربانی پیدا میکند و مضمون های فراوانی را مطرح میکند.
عبارت اضافی سه قطره خون را سه گانه درد هم میگویند. هدایت با بسیاری از فرهنگ ها آشنایی داشته است و عدد سه حکایت از همین دارد.
تولد، زندگی، مرگ
پدر، پسر، روحالقدس
تثلیث که در همه داستان های این مجموعه حس میشود.
و نمونه سه گانه را در بسیاری فرهنگ ها میتوان برشمرد.
او مدتها منتظر قلم و دوات بوده است حال که به او دادهاند مینویسد : سه قطره خون
او(راوی) روایت میکند که ناظم قفس خالی را آویزان کرده تا گربه ها به قفس بیایند تا او آنها را بکشد، او در پی شکار گربه های محله است، او به قراول دم در گفت که حیوان را با تیر بزند.
خون بر زمین ریخته را ناظم میگوید: مرغ حق است ولی راوی میگوید خون گربه است.
عباس شاعر دختری را که به راوی چشم دارد میبوسد و باخود میبرد. و در پایان شعر میگوید :
چکیده است برخاک سه قطره خون.
در قسمت دوم راوی با شنیدن صدای تیر به خانه دوست قدیمی خود به خانه سیاوش میرود. اینجا هم داستان عشق بازی گربه اش نازی را با گربهٔ نر حکایت میکند و شب سوم او را با تیر میزند ؛ صبح روز بعد پایین درخت سه قطره خون دیده است.
راوی نیز به رخساره نامزدش و مادرش میگوید سه قطره خون را دیده است و خون مال مرغ حق است. و شعر عباس را میخواند که خودش ساخته است.
قصه با تيمارستان آغاز و با خانه سیاوش که مانند همان اتاق تيمارستان به رنگ آبی و تا کمرکش کبود است، پایان مییابد.
راوی،ناظم، سیاوش، و بقیه به نظرم همه توی تيمارستان هستند. و آرزوی عشق و فریاد حق دارند.
در هر دوقسمت با بوسه ای از لب یار پایان مییابد. آیا خانه سیاوش همان تیمارستان نیست؟
آیا این تيمارستان کنایه از کشوری، افسرده و غم زده و فاقد حق و حقوق و عشق میتواند باشد؟
که دیوانه وار راوی از آن پرده برمیدارد که پُر از دورنگی ها و حسادت است.
https://t.me/hezar_khom
Post #2461
526
- 👏 4
- 👍 3
- ❤ 2
- 🙏 1