#برداشتی_از_داستان_دون_ژوان_کرج
#صادق_هدایت
#از_مجموعه_سگ_ولگرد
دون ژان کرج نوستالژیکی معلق میان حلول ارواح و ناتورالیسم.
محسن آثارجوی
داستان جوری آغاز میشود که انگار نویسنده میخواهد بگوید که انسان ها بدون اندیشه دست به کارهایی میزنند؛ که بعد به شکل یک معضل روانشناسی رایج درمیآید.
چه جالب در آن زمان برای مسافرت از شهری به شهر دیگر جواز دریافت میکردند؛ و احتمالاً کافه ژاله هم وجود داشته است چون قبل از اینکه میدان ژاله به میدان شهدا تغییر نام یابد کافهای در آنجا به همین نام بود. شاید...!
به نظرم صادق خان برای انتخاب خروج از شهر دروازه قزوین را بی دلیل انتخاب نکرده باشد.
آدمها به محرک هایی برای ستاره شدن احتیاج دارند، قدرت، شهرت و ثروت از شاخصه های ستاره شدن است. حسن به هنرپیشه عاشق میشود، هنرپیشگی از نگاه عوام برای شهرت دهن پرکن بود. آیا او دنبال عشق است یا ارضای خواسته های جسمانی؟
در کتاب درجستجوی زمان از دست رفته مارسل پروست ،در جلد دوم وقتی او به آلبرتین علاقه پیدا میکند سیصد صفحه مینویسد تا بتواند درباره بوسه ای بگوید.!
داستان هدایت طنز تلخی است که چطور ممکن است، چنین اتفاقی...!
انتخاب شریک زندگی به این سادگی با دوستی که به درستی نمیشناسی و مسافرت با او، هضمش برای هدایتی که خارج از ایران زندگی کرده است سخت مینماید زیرا در این عمل معنای زندگی گم شده است؛ بلکه عادت جای آن را گرفته است.
راهکار هدایت اندیشه است و بس...!
حدود هشتاد سال از نوشتن داستان میگذرد انگار این قبیل داستان ها را باید در قوطی عطاری جستجو کرد که فقط بوی گذشته ای دور را میدهد...!
https://t.me/hezar_khom
Post #2460
434
- 👏 6
- ❤ 1
- 👍 1
- 🙏 1