🔃
🔵صفحه ی چهارم
#برادران_کارامازوف
#داستایوسکی 🇷🇺
#جلد_دوم
وقتی #کولیا متوجه میشود که پسرِ کوچکِ #اسنگیریف (#ایلیوشا) موردِ آزار دیگرِ بچهمدرسهایها قرار میگیرد او را تحتِ حمایتِ خود میگیرد تا از او مردی بسازد.
پس از مدتی #کولیا متوجه میشود که این پسرک دارد در مقابلش عصیان میکند و از طرفی با #اسمردیوکف پسرِ نامشروع #کارامازوف طرح دوستی ریخته و از او کاری ناشایست آموخته: لای نانی سوزن بگذارد و جلوی سگِ گرسنه بیاندازد تا ببیند چه اتفاقی میافتد.
این اتفاقات باعث میشود، #کولیا به او پیغام دهد که دیگر با او کاری ندارد (و این، بین پسر بچهها یعنی همه چیز بینشان تمام شده).
پسرک هم در پاسخ به کولیا پیغام میدهد: من هم از این به بعد نانِ سوزندار به تمام سگها خواهم داد.
پس از آن ، ماجرای درگیری #دیمیتری با #اسنگیریف پیش میآید. چند روز بعد پسرک دچارِ بیماری شدیدی میشود و #کولیا را بر آن میدارد تا از او دلجویی کند. این میشود که #کولیا به اتفاق #آلیوشا (آلکسی) به عیادتش میروند.
#کولیا برای شاد کردن پسرک، سگی تعلیم داده را که شباهتِ زیادی به آن سگِ سوزنخورده داشت؛ با خود میبرد و میگوید این، همان سگ است و او آن سوزن را نخورده و تف کرده بوده و حالا زنده است... و پسرک با دیدنش خوشحال میشود...
پس از آمدن دکتری که #کاترینا_ایوانا برای معالجهاش فرستاده بود #کولیا و #آلیوشا آنها را تنها میگذارند و بیرون از خانه به انتظار مانده، گپ میزنند.
پزشک در معاینهی پسرک میگوید که از دستش کاری ساخته نیست و باید او را به سیسیل ببرند.
ولینعمتِ #گروشنکا یعنی #کوزما_سامسانف که لحظاتِ پایانی عمرش را سپری میکرد به مستخدمانش دستورِ اکید داده بود که #گروشنکا را به منزل راه ندهند و از طرفِ او، برایش آرزوی سعادت کنند. اما #گروشنکا تقریباً هر روز کسی را برای پرسیدنِ احوال او میفرستاد.
دو ماه از دستگیری و زندانی شدنِ #دیمیتری سپری شده.
#گروشنکا چند بار به ملاقاتِ #دیمیتری در زندان میرود. حسادتِ و عصبانیتِ دیمیتری زمانی اوج میگیرد که متوجه میشود #گروشنکا به آن لهستانیها، که حالا به فلاکت و عسرت افتادهاند کمکِ مالی میکند و همین باعثِ بهوجود آمدنِ اوقات تلخی مکرر بینشان میشود.
وقتی #آلیوشا (آلکسی) به دیدنِ #گروشنکا میرود او را بهبودیافته پس از بیماری سخت میبیند و از او میشنود که #ایوان به دیدنِ #دیمیتری میرود و بیشک رازی در بین است و از او (آلکسی) میخواهد که وقتی به دیدنش میرود سر از این راز درآورده و برایش بازگو کند.
#اسمردیوکف هم که از زمان به قتل رسیدنِ پدرش غش کرده بود هنوز در بسترِ بیماری است.
#آلیوشا قبل از اینکه به ملاقات #دیمیتری برود طی دریافتِ پیغامِ #لیز ، سری به خانهی #مادام_خاخ_لاکوف میزند و او (#مادام_خاخ_لاکوف) را بهرغم پای برآماسیده بسیار شیک پوش مییابد ، از طرفی متوجه میشود که طی ماه گذشته #پرخوتین (کارمند امانتدار) و #راکتین (میخائیل ایوانوویچ) مرتب به دیدارِ #مادام_خاخ_لاکوف میآمدهاند .
وقتی #راکتین شروع به گفتنِ احساسش نسبت به او میکند ، مادام خاخلاکوف او را از خانهاش بیرون میاندازد. فردای همان روز شایعات بدی در مورد #مادام_خاخ_لاکوف در روزنامه به چاپ میرسد که #مادام_خاخ_لاکوف، آنرا توطئهی #راکتین میداند.
وقتی #آلیوشا به اتاقِ #لیز میرود، در گفتگویی که با هم داشتند #لیز به خواستگاری #کالکانف از او اشاره میکند.
#مادام_خاخ_لاکوف ، طی گفتگو به #آلیوشا میگوید که #لیز معالجه شده و نظرش را در مورد ازدواج با او تغییر داده.
----------------------------
رازی که #گروشنکا را کنجکاو کرده بود پس از ملاقاتی که #آلیوشا با #دیمیتری داشت بر ملا میشود و آن اینکه #ایوان نقشهی فرارِ #دیمیتری را طرحریزی کرده بود.
#دیمیتری از نقشهی #راکتین برای فریبِ #مادام_خاخ_لاکوف به نیتِ تصاحبِ دارایش آگاه بود و آنرا با #آلیوشا در میان گذاشت و آلیوشا هم میگوید که #مادام_خاخ_لاکوف ، #راکتین را از خانهاش بیرون رانده.
#ایوان از مشکل مغزی رنج میبرد و مدام دچارِ توهم می شود و علیرغم هشدار پزشک برای بستری و استراحت به آن اهمیت نمیدهد.
#ایوان طی چند ملاقاتی که با #اسمردیوکف داشت پس از گفتگوهای زیاد که در نهایت منجر به استنطاقِ #اسمردیوکف شد (و حاصلش، اعترافِ #اسمردیوکف برای قتلِ پدرش #فئودور_پاوولویچ بود) میگوید: به تحریک او (#ایوان) دست به این قتل زده است.
#ایوان به او میگوید: در دادگاه تمامی اعترافات را بازگو خواهد کرد و با این گفته از #اسمردیوکف جدا میشود وقتی به خانه میرسد مدتی دچارِ توهم میشود و پس از آن #آلیوشا از راه میرسد و خبرِ خودکشی #اسمردیوکف را به او اطلاع میدهد.
ادامه دارد...
🔃 معرفیشخصیتهایکتاب
Post #2354
532
- 👏 6
- ❤ 2
- 👍 1