🔃 5⃣
اولیور، شاعری بود که نظیر ژان، عمر و جوانی و زندگی را در راه هدف خود صرف کرده بود. او نیز چون ژان، جز تلخی و شکست و ناکامی ندیده بود، ولی هیچگاه در کار خود مأیوس نشده بود. وقتی دو جوان با هم مصادف شدند. و زمانی که ژان ماجرای دیدار خود را با آنتوانت باز گفت به زودی طرح یک دوستی صمیمانه بین آن دو بنیان گرفت. هفته بعد هر دو اتاقی در محله مونپارناس به اجاره گرفتند. یکی په شیوه خود به سرودن شعر پرداخت و آن دیگری شروع به ساختن آهنگ نمود.
مدتها بدین روال گذشت. رفته رفته بعضی از اشعار «الیور» در مجلات گمنام به طبع میرسید و قطعاتی از آهنگهای ژان در کنسرتهایی نواخته میشد. پولی که از این راه عاید دو جوان می شد، کفاف معیشت آنها را نمیکرد، ولی موفقیت معنوی برای آن دو بالاترین پاداش بود.
این وضع مدتی ادامه یافت تا اینکه عشق، نخستین قربانی خود را از میان آن دو برگزید. مدتی بود که الیور حالی آشفته داشت. او فقط سخن از عشق و دلباختگان به میان میآورد. هر وقت به خانه بازمیگشت، مدتی دوست خود را به صحبت میگرفت که ژان آیا تو تا به امروز عاشق شدهای؟ آیا نمیاندیشی که زندگی بدون عشق، جز ملال و رنج و خستگی حاصل دیگری ندارد؟ آنگاه در برابر چشمان حیرتزده ژان، اشعار پر سوز و گدازی را که در غم عشق محبوب سروده بود میخواند و به دنیای شیرین عشق فرو میرفت.
هنوز، ماهی چند از این عوالم سپری نگشته بود که «الیور» ناپدید شد و قبل از ترک خانه، نامهای به ژان نوشته بود حاکی از این که دل به مهر دختری زیبا و ثروتمند به نام «ژاکلین لونژه» بسته و با او به سوی نقطه دور دستی گریخته است. در همان نامه آرزو کرده بود که ژان در هنر خویش موفق گردد و بدون همراهی او راه درازی را که به سوی موفقیت دارد طی کند.
ژان بار دیگر در سکوت و تنهایی زندگی پرتلاطم خود را ادامه داد. در این موقع در جراید بزرگی چون «گران ژورنال» میخواند که نقادان هنر او را به خاطر نبوغش مورد ستایش قرار میدهند و بعضی از مؤسسات پیشنهاداتی به او میدادند و این امر موجب حیرت ژان جوان بود.
هنوز سالی از رفتن اولیور نگذشته بود که روزی هنگام بازگشت به خانه دوست خود را آشفته و رنجور در انتظار خود یافت. وقتی الیور سرگذشت طولانی خود را شرح داد و معلوم شد که «ژاکلین» پس از به دنیا آوردن پسری ناگهان او را ترک گفته و به نقطه ای نامعلوم گریخته است.
اکنون اولیور مانده بود با فرزندی شیرخوار و یک دنیا درد و الم که از فرار معشوق و همسرش بر دل او نشسته بود. ژان، بار دیگر آغوش خود را برای حمایت از دوست دیرین خود گشود، اما هر چه بیشتر در آسایش او میکوشید، کمتر اولیور را خندان و آرام میدید.
موفقیتهای تازه، یکی پس از دیگری، به سراغ ژان میآمد و خودش درست نمیدانست این پیروزیها سرچشمهاش از کجاست؟ بدون هرگونه مذاکره قبلی شرکتی به طور ناگهانی پیشنهاد انتشار آثار او را میداد و یا روزنامهای از قریحه و ذوق او سخن میگفت.
روزی، که نامهای از مادرش دریافت کرد که در بستر بیماری اسیر است و در آرزوی دیدار فرزندش دقیقهشماری میکند، ژان، ناگهان یادداشتی از سفارت آلمان دریافت داشت که در آن اشاره شده بود وی میتواند برای مدت یک هفته به وطن خود مراجعت کند و از مادر خود عیادت به عمل آورد. این نامه بیشتر موجب حیرت او شد و اطمینان یافت، شخص بانفوذی از اسرار زندگی او با خبر است و در همه حال به یاری او برمیخیزد.
ژان بار سفر بست و به سوی مادر رهسپار شد. مادرش را با حالی نزار در بستر بیماری دید. او هر چه در توان داشت کرد، اما روز به روز وضع مادر رو به وخامت نهاد و شبی، در حالی که قلب ژان را اندوهی سخت در پنجه میفشرد، لوییزا، در آغوشش جان سپرد.
در میان اندوهی بس گران، ژان جسد مادر را به خاک سپرد و آنگاه به پاریس بازگشت و از آنجا که دیگر در زندگی به کسی امیدی نداشت، به همراه اولیور داخل احزاب سیاسی شد.
روزی که در خیابان شانزه لیزه تظاهرات عظیمی بر پا بود، اولیور، در برابر چشمان وحشتزدهاش بر اثر برخورد گلوله یکی از افراد پلیس از پای درآمد.
ژان، با زحمت خود را از صفوف محاصرهکنندگان رهایی داد و به سوئیس گریخت. در این سرزمین بود که دوست و هواخواه دیرین خویش را بازیافت:
آن شب، ژان به همراه یکی از آشنایان خود به خانه یک دوست سرشناس آلمانی رفت. در اتاق پذیرایی، در کنار آقا و بانوی میزبان، زنی نشسته بود که از نگاه اول، توجه ژان را به خود گرفت. او، این سیما را خوب میشناخت. اما گویی سالهای بسیار از اولین ملاقات آن دو گذشته بود. از چشمان زن، فروغ محبت و ستایش میتابید. او را کنتس برنی معرفی کردند، که چندی پیش شوی توانگر و سرشناس خود، کنت برنی را از دست داده و ثروتی بیحساب و دو فرزند برای آن زن به جا نهاده بود.
https://t.me/hezar_khom
🔃 5
Post #2241
455
📚«کتابخوانه»ی هزارخُم | «کتابخوانه»ی هزارخُم 🔃 4⃣ نمایش هاملت برود، بانوی ارباب که زنی خودخواه و سنگدل بود، مأموری به دنبالش فرستاد و چون جاسوس بیاطلاع، وی را با مردی بیگانه در حال صحبت دید، به آنان اطمینان داد که این دیدار با وعده قبلی بوده. از این رو، آنتوانت را به مجرد مراجعت به خانه، از کاخ محل…
- 👍 8
- 🙏 2
- 🕊 1