🔃 4⃣
نمایش هاملت برود، بانوی ارباب که زنی خودخواه و سنگدل بود، مأموری به دنبالش فرستاد و چون جاسوس بیاطلاع، وی را با مردی بیگانه در حال صحبت دید، به آنان اطمینان داد که این دیدار با وعده قبلی بوده. از این رو، آنتوانت را به مجرد مراجعت به خانه، از کاخ محل کارش بیرون راندند و ناچار او عازم پاریس شد تا به نزد برادر و مادرش بازگردد.
ژان، از دختر دلشکسته که آشناییاش باعث تیرهبختی او شده بود عذر خواست و به وی اطمینان داد که خواهی نخواهی روزی باید خاک وطن را ترک گوید و به سوی پاریس رو آورد. آن وقت قطعاً به دیدار او خواهد شتافت و تلافی ظلمی را که به او شده خواهد نمود. در فرانکفورت، ژان به دیدار هاسلر، آهنگساز معروف آن زمان که رهبری بزرگترین ارکستر برلین را به عهده داشت رفت تا برای گرفتن شغلی از او مدد بخواهد.
ژان، خوب به یاد داشت که وقتی کودک بود و شهرتی در میان هنرمندان زمان به هم رسانده بود، روزی « هاسلر» او را سخت در آغوش فشرده و گفته بود: «هر زمان در زندگی و در راه تکمیل هنر با مشکلی مواجه شدی نزد من بیا. شاید بتوانم خدمتی، هر چند ناچیز برایت انجام دهم.
و اکنون موقع مناسبی بود تا هاسلر به عهد خود وفا کند. اگر او به پیمانش عمل میکرد، بزرگترین خدمت را به او و مادر درماندهاش کرده بود.
اما از بخت بد، موسیقیدان سالخورده از آنچه در آن هنگام به ژان کوچک وعده داده بود به خاطر نداشت. ژان، چون معمول دل آزرده از خانه هاسلر بیرون آمد و بدون آنکه بار دیگر به مسافرخانه بازگردد، مدتی در خیابانها، گیج و حیران پرسه زد و دست آخر بلیت بازگشت گرفت. غافل از آنکه هاسلر از رفتار خود پشیمان شده و یادداشتی به نشانی او به مسافرخانه فرستاده تا فردای آن روز به دیدارش رود و تقاضایش را برآورد.
اما این نامه هیچ زمان به دست ژان نرسید. زمان مراجعت، در یکی از قهوهخانه های بین راه، عدهای بادهخوار او را به باد استهزاء گرفتند و قیافه جدی اما غمزدهاش را مورد تمسخر قرار دادند و در نتیجه نزاعی سخت بین او و یکی از بادهخواران درگرفت و ژان وقتی به خود آمد که مردد، مستِ بیهوش و غرقه در خون، روی زمین در غلتیده بود.
ژان ناچار، با شتاب خود را به خانه رساند. او از مادر اجازه یک سفر طولانی گرفت و آنگاه از مرز بلژیک گذشته و به طرف فرانسه عزیمت نمود. سایه شوم بدبختی و گرسنگی در پاریس هم به انتظار ژان جوان نشسته بود. چند آشنا و هموطن آلمانی که در پاریس یافته بود تنها خدمتی که توانستند به او بکنند، این بود که عدهای هنرجوی موسیقی برای وی دست و پا کنند تا با پرداخت مقرری مختصری او را از مرگ و گرسنگی نجات دهند.
با همه فشار و اندوهی که سخت او را آزار میداد، ژان به هیچ وجه از فعالیت هنری غافل نمینشست و به ساختن آهنگهای جدید ادامه میداد. گرچه در زندگی با شکست قطعی روبرو شده بود، معهذا غرور و عزت نفس را که از مشخصه هایهنرمندان است از دست نمیداد، چنانکه وقتی یکی از ناشران بزرگ پاریس به او پیشنهاد کرد که اگر «کارناوال» اثر «شومان» را برای استفاده نوآموزان تلخیص کند، مبلغی گزاف به او خواهد پرداخت، ژان پرخاشکنان مؤسسه او را ترک کرد و دیگر پا به آنجا نگذاشت.
زمستان آن سال، برای هنرمند آواره، روزهایی دردناک و فراموش نشدنی بود. در یکی از همان ایامی که ژان در زیر برف و بوران، بدون پالتو و بالاپوشی کافی، در حالی که یقه کتش را بالا آورده و برای صرف یک وعده سوپ گرم، به یکی از رستورانهای پست پاریس میرفت، کالسکهای در کنارش ایستاد و آشنایی او را به درون آن کالسکه فراخواند. کالسکه متعلق به «مسیو روسین» یکی از اشراف و نماینده سوسیالیست مجلس ملی فرانسه بود.
«گرانسیا» دخترِ زیبای «روسین»، مدتها بود که به دنبال یک معلم موسیقی میگشت و دوست ژان، وی را برای این کار پیشنهاد کرده بود. گرانسیا، دختری حساس، پاکدل و بسیار زود رنج بود. در همان دیدارهای نخستین از استاد متکبر و عبوس خود که در عین فقر از غرور و نخوت خود دستبردار نبود خوشش آمد. اما سبکسریها و شیطنتهای او سرانجام ژان را خشمگین کرد به طوری که از رفتن به کاخِ روسین، خودداری نمود اما فروغ این محبت هرگز در دل «گرانسیا» خاموش نشد، چنانکه روزگار آنچه قلم زده بود، باید به منصه ظهور برساند. روزی ژان به فکر افتاد که به دیدار «آنتوانت ژنین» دختری که هنگام دیدن نمایشنامه هاملت با او همگام شده و به خاطر وی شغلش را از کف داده بود برود. اما چون نشانی صحیح از وی نداشت موفق به یافتن او نشد.
چند ماه پس از آن تاریخ، در حالیکه پیوسته دیدگان معصوم آنتوانت را در برابر چشم مجسم داشت، در یک ضیافت بزرگ با جوانی رو برو شد که برای یک لحظه تصور دختر گمشده را در برابرش مجسم نمود. وقتی سرانجام خود را به او رساند و باب صحبت گشوده شد، دانست که وی «اولیور ژنین» -برادر آنتوانت- است و حدسش درباره شباهت آن دو به خطا نرفته
https://t.me/hezar_khom
🔃4
Post #2237
549
- 👍 3
- 👏 1
- 🙏 1
- 🕊 1