🔃 2⃣
به جانب سقوط و تباهی کشاند.
در همین اوان، مرگ «میشل کرافت» -بزرگ خانواده- نیز بر تلاطمهای روحی او افزود و شبی نمیرفت که «ملکوار»، مست و خراب از میخانهها رانده نمیشد و در گوشهای از کوچه و خیابان از هوش نمیرفت. میگساری پدر، هیولای فقر و تنگدستی را به خانه هنرمند جوان و مادر غمگینش روان کرد.
لوئیزا -مادر ژان- با وجود فداکاری فراوان، توان مقابله با اعمال همسرش را نداشت و هنوز سالی بدین گونه سپری نشده بود که خانه و زندگیاش بر باد رفت. روزی که، طلبکاران برای ضبط آخرین اموال «ملکوار» به خانهاش ریختند و قصد داشتند پیانوی او را که تنها شیئی محبوب ژان کوچک بود از او جدا کنند، ژان افسرده و دلشکسته پشت آن نشسته و با دایی خود «گوتفرید» سخن میگفت. گوتفرید، جوانی عامی، متواضع و مهربان، اما بیبهره از دانش و فضیلت بود.
گوتفرید گفت:
– ژان، برای من یک قطعه کوتاه از آثار خودت بزن. دلم میخواهد این ساعات آخر که پیانوی محبوبت را از تو جدا میکنند، ببینم آهنگی که ساخته بودی و آن همه مورد توجه بزرگان شهر واقع شده چه بود؟
ژان، با قلب محنت زده و فکری آشفته که او را میآزرد، پشت پیانو قرار گرفت و شروع به نواختن کرد. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که فریاد گوتفرید بلند شد:
– بس است. تو را به خدا بس کن! راستش، من از این آهنگ ابداً خوشم نمیآید. چیز دیگری بلد نیستی؟!
ژان، بهتزده، دایی را نگریست. چرا او این طور کرد؟ آیا واقعاً آهنگ او نامطبوع بود؟ ژان لحظهای ساکت ماند و آنگاه شروع به نواختن آهنگی دیگر کرد که ساخته خودش بود. بار دیگر، فریاد گوتفرید بلند شد:
– این آهنگ هم بدتر از آن یکی است. آهنگی دیگر بزن!
ژان با انگشتان کوچک خود شروع به نواختن آهنگ سوم کرد. اما بغضی وحشتناک بر گلویش فشار میآورد و به سختی جلوی ریزش اشک خود را میگرفت.
وقتی فریاد آمرانه گوتفرید، برای بار سوم در گوشش نشست، دیگر ژان نتوانست خودداری کند و قطرات اشک از چشمانش به روی گونههایش سر خورد و آنگاه به حال غمگینانهای گفت
– چرا این آهنگ زشت است ؟ چه عیبی دارد. بگو دایی جان… جواب بده!
گوتفرید که به خیال خود میخواست به این وسیله علاقه ژان را از پیانو سلب کند و از ناراحتیهای آینده او جلوگیری کند، چند لحظه متفکرانه چشم به خواهرزادهاش دوخت، آنگاه گفت:
من نمیدانم چرا اینها زشت هستند. چرا بدل نمینشینند و چرا اثری در شنونده، جز ناراحتی باقی نمیگذارند. شاید برای این است که تو اصلا موسیقیدان نیستی، برای آهنگ ساختن آفریده نشدهای یا برای این است که وقتی آنها را میساختی هدف و منظور مشخصی نداشتی
ببین ژان موسیقی یک ارمغان آسمانی و الهی است. معرفت آن از عالم دیگر به موسیقیدان الهام میشود. هر آهنگی که آهنگساز میسازد، در حقیقت پیامی است که از جانب خدا آمده و جلوهای از زبان فرشتگان و ملائک عرش ملکوت دارد. آیا وقتی تو این آهنگ را میساختی، هیچ نغمهای از جانب پروردگار شنیدی؟
قطرات اشک آهسته آهسته، در چشمان حیرتزده ژان خشک شد. با خود گفت: «قطعا دایی راست میگوید. من در این مدت، هرگز ندایی، حرفی، آهنگی از عالم دیگر نشنیدم، آری من برای موسیقی خلق نشدهام… من باید از این دستگاه، از این راهی که برای خود پیش گرفتهام، دل برکنم یا اگر روزی خواستم واقعا موسیقیدان بزرگی شوم، سعی کنم نداهای عرش ملکوت را بشنوم
زندگی در محلات پست شهر، عوالمی داشت که برای ژانِ ده ساله کاملاً بیسابقه بود. از وقتی جسد بیجان پدرش را از داخل یک نهر گل آلود بیرون کشیدند و به خاک سپردند، بیدرنگ آن خانه را ترک گفت و به این نقطه پست آمد. او به اتفاق مادرش در اینجا اتاقی در یک عمارت نیمه مخروبه و شلوغ که مستأجر از در و دیوارش بالا میرفت اجاره کرده و زندگی را در نهایت سختی میگذراندند
مادرش با رختشویی و آشپزی مختصری، مخارج زندگی خود و سه پسرش را که دو تای آنها از ژان کوچکتر بودند، تأمین میکرد و به امید آینده دلخوش بود
ژان با ویولونی که داشت، خود را سرگرم میکرد و در کارها مختصر کمکی به مادرش مینمود. اما وضع به همین منوال باقی نماند. سرمای سخت زمستان و رنجوری مادر، عرصهٔ زندگی را از هر سو بر آنها تنگ کرد تا جایی که روزی ژان بیآنکه توجه مادر را به خود جلب کند، ویولون خود را برداشت و به همراه دختر همسایه که او نیز از داشتن پدر بیبهره بود و با مادر خویش عمری را به سختی میگذراند، به کوچهها و خیابانها رفت، قطعات زیبایی را که خود ساخته بود و نیز آنچه را از پدر به یاد داشت، مینواخت و توانگران و انساندوستانی که از برابرشان میگذشتند، سکهای برابرشان میانداختند. هیچ کس در آن ساعات نمیتوانست تصور کند که این نوازنده ولگرد و بیخانمان «ژان کریستف ملکوار» است که روزی آهنگهای او قلب بزرگان شهر را از شوق به طپش انداخته بود
سالی چند، بدین گونه گذشت. ژان به هفده سالگی گام نهاد
https://t.me/hezar_khom
🔃 2
Post #2235
527
- 👍 6
- 👏 2