🔃 3⃣6⃣
همه ی تکیه گاه های زندگی اجتماعی، همه فرو می ریزد.
خانه ی کهنه و تنگ و ناسالم، رو به ویرانی نهاده است. می باید آن را از نو ساخت و بزرگترش کرد.
بشریت بیمار در این بحران های پیری، نیاز بدان دارد که با غوطه خوردن در ذخیره های نیروهای وحشتناک حیوانی خویش، خون تباه گشته و مایه باخته ی خود را جوان کند.
مغز، عرش اعلی نیست. با همه ی شیره هایش به شکم وابسته است. شکم به او خیانت می کند، به دست دشمنش می دهد و او خود را به دشمن تسلیم می کند...
صفحه ۹۶۵
مگر زندگانی به درد چیزی می خورد؟ ما زاییده می شویم، نمی دانیم برای چه...
تنها یک چیز است که می دانیم؛ “حوصله مان سر می رود”. و همه ی آنچه در این دنیا می کنیم تنها به این منظور است که درباره ی سر رفتن حوصله مان فکر نکنیم.
صفحه ۹۶۶
مارک سرانجام پی برده است که انتظار نان خود را از دانشی که آموخته است نباید داشته باشد.
اگر زندگی می خواهد باید از نام و ننگ بگذرد، به هر پیشه ای که با دستمزد آن بتوان دوام آورد تن دهد...
صفحه ۹۷۳
لوس با مادرش، ستاره ی زیبایی که خود او ژوزه می نامید و از او با لحنی بس خودمانی سخن می گفت روابطی شگرف و جسته گریخته داشت.
مادر پیوسته در سفر بود، و چند ماهی ناپدید می شد و پسر را بی یک شاهی در پاریس می گذاشت و دیگر هیچ پروای هم نداشتند. لوس از این وضع می خندید، نه تنها هیچ گونه کینه ای از مادر به دل نمی گرفت بلکه از او منت داشت و دانستن آنکه از چنین دختر قشنگی بیرون آمده است برایش لذت بخش تر از آن بود که از یک مادر جدی که همه گونه آسایش خاطرش را فراهم می کرد.
صفحات ۹۷۴ و ۹۷۵
لوس به تنهایی گلیم خود را خوب از آب درمی آورد. هزار فوت و فن در چنته داشت که در صورت سقوط روی چهار دست و پا بیفتد. معده ی بسیار سازگاری هم داشت، روزهای بی غذایی به وحشتش نمی انداخت.
برای این پرنده، خرده نانی چند در کف یک دست کفایت می کرد به شرط آنکه آن دست زیبا بوده باشد. بسیار خوب حس می شد که باران هر چه باشد روی پرهای این اردک فرو می غلتد.
صفحه ۹۷۵
بزرگ منشی، خوب به انسان یاد نمی دهد که مانند مار از همه ی رخنه های پرچینی که به گرد انبار غذا کشیده اند بخزد.
اما در عوض نیروی دیوانه واری به انسان وام می دهد تا در بدترین ساعاتی که تن آدمی ناتوان گشته است و روحش را تردید می خورد پایداری کند.
دست از مبارزه شستن، گفتن چنین چیزی است: من شکست خورده ام، شکست خواهم خورد...
مگر در میدان جنگ کسی خودکشی می کند؟
آنجا مرگ کم نیست، حتی دردسر انتخاب نباید داد. مرگ آن را خود بر عهده می گیرد. آنچه کم است زندگی است...
صفحه۹۷۶
روش: پارسال من خیلی ترس داشتم که تیر تو از هدف پایین تنه بالاتر نرود.
مارک: از کجا دانستی؟
روش: به نظر می رسید که توی قیر فرو رفته ای.
مارک: خودم را بیرون کشیدم.
روش: خود همین که توانسته ای، کم چیزی نیست. من از آن روز به تو ارج گذاشتم.
مارک: نمیتوانستی این را به من بگویي؟
روش: به چه درد می خورد؟
مارک: در روزهایی که به خومان ارج نمی گذاریم، می تواند کمک مان کند.
صفحه ۹۸۶
#جان_شیفته
#رومن_رولان
https://t.me/hezar_khom
🔃
Post #2138
140
- 👍 3
- 👏 1
- 🙏 1