🔃 3⃣5⃣
جوان بودند که میان خود هیچ چیز مشترکی جز کشف آن فریب کاری نفرت انگیز نداشتند که هر یک از ایشان به تن خویش از آن سیلی خورده بود.
شرمساری و خشم آنکه گرفتار چنین دامی بوده اند، نیاز انتقام کشیدن و خاصه نیاز دفاع از خویشتن در برابر فریبکاری های آینده، آنان را بر آن می داشت که به هر قیمت که باشد بیرون از باقی گله گرد هم آیند.
برایشان لازم بود که دوگانگی ها و بیگانگی های خود را وادار به خاموشی کنند تا بتوانند ناتوانی ها و نیرومندی های خود را با هم در میان نهند. دوست نه، ولی متحد شوند.
آنان مانند حشرات نابینا که با شاخک هایشان بر دیوار شب دست می کشند، کورمال با هم راه می رفتند و هر یک از ایشان بی آنکه خواسته باشد نشان دهد، از دیگران ضربه ی واژه ای را انتظار داشت که او را به راه بکشاند.
صفحه ٨٨٩
فرنان ورون کوکار، پسر کارخانه داری بود که از جنگ به نوایی رسیده بود و چنان که خود می گفت، ابایی از آن نداشت که این نکته را بر سر هر کوی و برزن اعلام کند.
تحقیر خونباری که او درباره ی پدر خویش و دار و دسته ی وی نشان می داد به هیچ رو مانع محبت او به کسی که او را کاشته بود نمی شد، و به ویژه به هیچ رو دال بر آن نبود که او قصد دارد از ماترک پدر که هم اکنون از آن بهره می گرفت چشم بپوشد. او میان "دزدها" و "دزدزده ها" تردید روا نمی داشت.
صفحات ٨٩٠ و ٨٩١
آدولف شوالیه، کاخ اندیشه اش با استدلال هایی ساخته شده بود که با کار فراوان آموخته و فراهم آورده بود؛ در درون و بیرون غلیظ و سنگین و خشن و نتراشیده بود.
ایدئولوژی جنگ را سفت و سخت باور داشته بود و امروز باز به همان سفتی و سختی به چهارده اصل دست ناخوردنی مسیح آمریکایی باور داشت. او همیشه و همیشه می بایست فریب بخورد ولی کسانی که فریبش می دادند از آن سودی نمی بردند.
صفحه ٨٩٢و۸۹۵
نمی توان به سیاست پرداخت جز با اظهار عقیده درباره ي مسایلی که هیچ انسان عاقل نمی تواند بگوید که بدان آگاهی دارد.
از این رو برای داشتن عقیده درباره ی مسایلی که سیاست مطرح می کند یا باید بی نهایت احمق بود یا بی نهایت نادان.
صفحه ٨٩٥
وقتی که خودکامه ای همه ی هوا را از شما می گیرد، وقتی که حقیقت خودش را بر شما تحمیل می کند، اگر هم این حقیقت از آن شما باشد بر شما فشار می آورد، شما را می کشد و شما بدان کینه می ورزید و خوش تر دارید که خود را در بستر خلاف حقیقت بیندازید.
صفحه ٨٩٨
گذشت آن زمان که زن، مانند مادرش پشت دو تا می کرد و به انتظار خواست و دستور شوهر می ماند.
آنکه بیشتر از سرما رنج می برد مادر بود که میان دو جنگاور، بی سلاح مانده بود.
در سراسر زندگی به تحکمات پدر و برادران و شوهر خود گردن نهاده بود و اکنون جا خورده، نه خالی از هراس و نه شاید خالی از احساس نهفته ی تلافی، شاهد سرکشی خود در وجود دخترش بود.
از دعوا، بر خرمن و دارایی کسی افزوده نمی شود.
صفحه ٨٩٩
مردم در هر عصر و زمانی شک کرده اند. هر نسل تازه، جفنگ های بزرگتران خود را به دور ریخته است.
صفحه ٩٠٥
كسی که همه چیز را منکر است، برای چه عمل کند؟
صفحه ٩٠٦
عمل، بازی آره و نه را به هیچ رو بر نمی تابد. عمل تبر است و ژانوس دو چهره را به دو نیمه می کند.
صفحه ٩٠٨
چگونه می توان آزاد بود؟ چگونه می توان خود را آزاد ساخت وقتی که نمی دانی از کجا باید نان خورد؟
پیش از زیبایی، پیش از اندیشه، پیش از صلح، پیش از جنگ، پیش از آینده ی بشریت، این دهان است که از گرسنگی باز مانده است...
صفحه ٩١٥
تاریخ عادت ندارد که درنگ کند. تاریخ را زنده ها پدید می آورند که بر نعش مرده ها، پس از لخت کردنشان قدم برمی دارند. بدا به حال کسانی که از پای می افتند.
صفحه ٩١٦
آنت در مرحله ای است که در آن سرانجام انسان ارزش وقت کنونی را می شناسد. برای کسی که دندان های خوبی دارد، جویدن این دم که در آنیم خوش است.
از این رو همچون پسر خود نبود که در تشویش فردا و شاید پایان روزگار باشد.
صفحه ٩١٨
خوشا بی انصافی به سود کسی که دوست می داریم. و همین خود انصاف است. اینجا استدلال به کار نمی آید.
صفحه ٩١٩
خطر سهمگین عصری که تا چندی حس ارزش های زندگی را از دست داده است و برایش چیزهایی که از همه خطیرتر است بازیچه شده است.
آنت اینک آزاد از یوغ به راه خود می رود و نیازی به اندرز دادن به گروه گوژپشت و کج و کوله ای که در راه خود می بیند ندارد، چشمانش بر آن می خندد و با خود می گوید: دنیا همین است که هست و من همینم که هستم. دنیا باید مرا تحمل کند. من که خوب تحملش می کنم.
صفحه ٩٢٠
#جان_شيفته_جلد_دوم
#رومن_رولان
https://t.me/hezar_khom
🔃
Post #2137
139
📚«کتابخوانه»ی هزارخُم | «کتابخوانه»ی هزارخُم 🔃 3⃣4⃣ درست به همان دلیل که شخص بدبخت است، باید بخواهد که دیگران بدبخت نباشند... اورسول: خانم، شما مسیحی هستید؟ آنت: نه اورسول گویی از پا درآمد: اوه خدای من! پس در این صورت نخواهید توانست درکم کنید. آنت: دخترم، برای درک کردن و دوست داشتن آنچه انسانی…
- 👍 4
- 🙏 1