🔃 2️⃣5️⃣
آنان آماده بودند که بر ضد جنگ برخیزند و به راه بیفتند، ولی حال که کسی بر ضد جنگ به راه نمی افتد ناچار می باید با آن همراه شد. راه دیگری پیش پایشان نگذاشته اند.
صفحه ٥٣٥
آن دو سوسیالیست اند و در آغاز اعتقادشان یکی بوده است، ولی مردم از همان جا که به راه می افتند، از هم دور می شوند و آن دو اکنون در یک مرحله نیستند.
صفحه ٥٣٥
سی و هفت سال که در کار و زحمت گذشته باشد، به خوبی با پنجاه سال زندگی کسانی که دست به سیاه و سفید نزده اند برابری می کند.
صفحه ٥٣٦
تعقل در تنهایی، کار توده نیست...
صفحه ٥٣٧
همه اعتماد خود را همچون کمانی به زه کرده، رو به خدای ناشناخته نشان می دهند و آشوب هایی را که دارند برای خود نگه می دارند.
صفحه ٥٣٨
دلسوزی وامی است که داده می شود و به احتیاط نزدیک تر است که در پذیرفتن آن افراط نرود.
صفحه ٥٣٩
این رژیم سست عنصر، هرگز چیزی را نخواسته است بی آنکه خلاف آن را هم خواسته باشد و به تناوب باروت خشک و شاخه ی زیتون را پیش کشیده است.
صفحه ٥٤٠
جنگ در زمره ی قوانین طبیعت است. این قوانین در حیطه ی عواطف قلب و حتی درک عقل نیست بلکه هم بر این و هم بر آن فرمان می راند. می بایدشان پذیرفت.
از همه ی ضروریت هایی که به همراه عطیه ی معماگونه و وحشیانه ی زندگی از طریقت به ما رسیده است، جنگ بی معنی تر از همه نیست و نه شاید بی رحمانه تر از همه.
صفحه ٥٤١
به فاصله ی پانزده روز، بشریت در کشورهای باختر به اندازه ی پانزده سده فروتر رفته و به ته رسیده است.
و اینکه همچنان در روزگاران باستان، توده های سرگردان مردم که از سرزمین خود برکنده شده، از برابر تهاجم می گریزند...
صفحه ٥٤۳
تا پیش از این ساعت، از یک آپارتمان به آن دیگری هیچ رابطه ای نبود، هر کس حداکثر نام همسایه ی پهلویی خود را می دانست.
نخستین هفته های جنگ، فاصله ها را نزدیک کرد. برای یک بار، امیدها و ترس هایشان یکسان گشته بود. اکنون می آموختند که در چهره ی هم بنگرند و بین سان همدیگر را کشف می کردند. نگرانی های جدا جدا در اعتماد متقابل، دلگرمی می یافت.
صفحه ٥٤٦
مردم نسبت به هم نزدیک تر یا آسان گذارتر نشده بودند؛ امروز چیزی بیشتر از دیروز نمی پذیرفتند ولی آنچه را که نمی پذیرفتند وانمود می کردند که چیزی از آن نمی دانند.
همه از بالا تا پایین مسافران یک کشتی بودند و باد طوفانی سر می رسید. خطر با هم برابرشان می کرد...
کاش سراسر زمین در خطر افتد، آنگاه دیده خواهد شد که همه ی ملت ها در برابر طبیعت، سرانجام بشریت شده اند.
ولی دو شرط ضروری است: یکی آنکه به روی هیچ کدامشان راهی برای آنکه بدون دیگران نجات یابند باز نباشد.
دوم آنکه برای همه شان یک امکان رهایی از خطر باشد زیرا اگر دیگر امکانی نمی بود آدمی وا می داد. این دو شرط هرگز برای مدتی دراز با هم جمع نمی شوند.
صفحه ٥٤٧
📍نویسنده این کتاب نیست که ببیند آرزویش برآورده شده است و بیماری کوید ١٩، تمام ملت ها رو مثل مسافران یک کشتی كرده در حال كه گرفتار باد طوفانی شده اند و خطر همه رو با هم برابر کرده...
دعا گهواره ای است که هوش خواب آلود در آن تکان می خورد.
صفحه ٥٥٠
#جان_شيفته_جلد_دوم
#رومن_رولان
https://t.me/hezar_khom
🔃
Post #2114
111
- 🙏 4
- 👏 2
- ❤ 1