🔃 1⃣9⃣
تن و اندیشه ،دوبرادر توامانند که به یک آهنگ راه نمی سپرند. در بالندگی دوگانه شان همیشه یکی از آن دو هست که در راه عقب می ماند و آن دیگری پیش پیش می تازد.
اودت، دختری نه چندان خوشگل بیش تر در مایه ی پدر با چشمان آنت، چهره ای مهربان و گرد با گونه های گوشتالو، بینی کمی پخچ، بچه ای درشت استخوان و تندرست بود و شور عاطفی اش تعادل جسمانی او را به هم نمی زد بلکه با سرشاری نیروی زنگی که در او بود طبیعی می نمود.
صفحه ٣٨٠
اودت با سرافرازی بسیار در تابستان گذشته برای نخستین بار در مراسم عشاء ربانی شرکت جسته بود. و این به هنگامی بود که کلیسا، که همچون ژوکوند در جست و جوی معصومیت بود با آن بینی دراز بدگمان خود که هوی روزگار را بو می کشد، بدین نتیجه رسيده بود که پس از هفت سالگی، دیگر معصومیتی در کار نیست
صفحه ٣٨٣
📍مراسم عشاء رباني: این مراسم به شام آخر و یا مراسم نان و شراب نیز معروف است و جزو ارکان آئین مسیحیت می باشد، به طوری که در کلیساهای کاتولیک و ارتودكس جزو هفت مراسم و در کلیساهای پروتستان جزو مراسم اصلی و لازم می باشد.
رنج و درد آدمی هنگامی که به اوج خود رسید، می باید فروکش کند. یا باید مرد و یا باید خو گرفت.
صفحه ٣٨٨
مرگ یک بچه در نظم کلی جهان، حادثه ی بس کوچکی است. مرگ از همه سو ما را احاطه کرده است و نمی باید مایه ی تعجبمان گردد.
همین که آدمی نگریستن آغاز می کند، مرگ را در کار می بیند و بدان خوگیر می شود. می پندارد که که خوگیر می شود.
آدمی می داند که مرگ روزی خواهد آمد و در خانه اش دست به کار خواهد شد و درد و اندوه، آن را پیش بینی می کند.
ولی آنچه هست خیلی بیش از درد و اندوه است. کم اند کسانی که معترف نباشند چه انقلابی یک حادثه ی مرگ در سراسر زندگیشان پدید آورده است. مبدا تاریخ عوض می شود. یکی درمی گذرد، سراسر زندگی از آن آسیب می بیند...
اگر من هستم، جز به سبب آن چیزی که دوست دارم نیست...
بر درخت خانواده که شاخه ی کوچک اودت از آن شکسته بود، شاخه های دیگر به رشد خود ادامه دادند، ولی دست کم از چهار تا، سه تاشان در بالندگی خود دچار دگرگونی شدند.
صفحه ٣٩٣
اودت برای آنت، همچون فرزندی بود که خود انتخاب کرده باشد، بچه ای آفریده نه از گوشت و خون او، بلکه از نیازش به محبت. بچه ای بیشتر از آن او تا سیلوی، بیشتر او تا پسرش.
مردم نسبت به هم نفوذ ناپذیرند، به هم بی تفاوت می نمایند. دلشان می خواهد راز خود را با دیگران در میان نهند و نمی توانند، در زمینه ی درد و رنج هیچ همبستگی ممکن نیست...
صفحه ٣٩٤
اگر سیلوی نمی خواست که از پا بیفتد چاره ای جز آن نداشت که فراموش کند و صورت بی غم هتاکانه ای بر خود تعبیه کند که سرانجام جایگزین خطوط چهره ی واقعی اش گردد.
هیچ چیز را به جد نباید گرفت، به ریش زندگی باید خندید، باید از آن لذت برد.
تنها چیزی که می ماند کار است زیرا کار نیاز است و نمی توان از آن چشم پوشید.
صفحه ٣٩٥
آنت در خود فرو رفته و در به روی خود با دخترک مرده بسته، از او در برابر دومین مرگ که بیمناک تر است دفاع می کرد: در برابر فراموشی...
صفحه ٣٩٦
سیلوی، مارک را دوست داشت و از عقل سلیم هم بی بهره نبود. خرد سبک مایه اش به هر خرد وزین تر دیگری می ارزید اما چیزی نبود که برای یک پسر سیزده ساله درست شده باشد، و بهره ای که مارک از آن بر می گرفت خطرناک بود.
چه اگر اشتهای زندگی را در او تیز می کرد، احترام به زندگی را به وی نمی داد. و هنگامی که در خردسالی احترام از دست رفت، لطماتی را باید انتظار داشت.
صفحه ٣٩٩
#جان_شيفته
#رومن_رولان
https://t.me/hezar_khom
🔃
Post #2091
130
- ❤ 5
- 👍 1