🔃 1⃣7⃣
آنت همین که بچه اش را در کنار خود داشت و چنان گرفتار دلواپسی هاي مادی نبود و در میان کارهایی که پی در هم به سراغش می آمدند از یک ساعت فراغت برخوردار می گشت، دیگر خوشبخت بود و نیازی بدان نداشت که خدا را خیلی دور از خود بجوید، خدا در قلبش بود...
صفحه ٣٥١
بزرگ ترها وقتی که اقرار به ندانستن چیزی می کنند از آن رو است که علاقه ای بدان ندارند.
مارک مانند مادرش بود، خدا برایش جالب نبود، یک پادشاه بیشتر یا کمتر!
اما آنچه برایش جالب بود هستی خود او بود و آنچه آن را تهدید می کرد، و آنچه پس از آن بود.
وقتی که از بامداد تا شام می باید به فکر همین جهان بود، آن جهان نوعی تجمل می نماید.
آن جهان تنها هنگامی جنبه ی اساسی پیدا می کند که کسانی که دوستشان داریم به آن سو رفته باشند.
صفحه ٣٥٢
سیلوی: خوب دیگر، همه مان می میریم.
مارک: من هم؟
سیلوی خندید: اوه تو هنوز وقت داری.
مارک: چه قدر؟
سیلوی: تا وقتی که پیر بشوی.
ولی مارک بسیار خوب می دانست که بچه ها را نیز به زیر خاک می کنند. دیگر دچار وحشت شده بود. آیا وسیله ای برای سرباز زدن از مرگ نیست؟ همچون دستی که بتوان گرفتنش؟ من نمی خواهم ناپدید شوم...
و درست نیاز به چنان دستی می توانست او را مانند آنهمه کسان دیگر به سوی خوا باز آرد، به سوی آن دست دراز شده که دلهره ی آدمیان درون تاریکی جهانده شده است. ولی این که مادرش به نظر نمی رسید در جست و جوی چنان تکیه گاهی باشد کافی بود تا اندیشه اش را از آن دور بداند.
مارک حتی هنگامی که از آنت انتقاد می کرد، زیر نفوذ رفتار و کردار او بود.
هر چند هم که او پسرکی عصبی و لاغر و اندکی ترسو بوده باشد، پسر آنت بودن باز کم چیزی نیست، حال که او با همه ی زن بودنش ترسی ندارد، پس من هم نباید ترس داشته باشم.
صفحه ٣٥٣
یک روز تابستان، مارک دم پنجره وقت می گذراند، مگس ها را می گرفت و بالهاشان را می کند. خوشش می آمد ببیند چگونه دست و پا می زنند. البته قصد آن نداشت که آزارشان دهد، با ایشان شوخی می کرد. بازیچه های زنده ای بودند که شکستنشان هزینه ای در بر نداشت...
مادرش او را غافلگیر کرد. با خشونت خاص خود که نمی توانست بر آن چیره شود شانه های او را گرفت و تکان داد و فریاد زد که پسرک پست فطت و نفرت انگیزی است: خودت اگر بازوهایت را بشکنند، چه می گویی؟ مگر نمی دانی که این جانورها مثل خود تو درد می کشند؟
صفحه ٣٥٤
مارک خواستار معاشرت پسرهای دیگر نبود زیرا زور به اندازه ی کافی نداشت و با اینهمه دلش می خواست که بر دیگران مسلط باشد.
صفحه ٣٥٥
مارك حتی در روزگاری که سیلوی را به سبب نوازش هایش ترجیح می داد، پی به برتری آنت می برد اما در برابر اشغالگری این شخصیت که بیش از اندازه دوستش دارد، جا بر او تنگ می کند و تهدیدی برای زندگی اوست، ناچار است که از خود دفاع کند.
آنت درباره ی همه ی آنچه به خودش مربوط نبود، فکری آزاد داشت.
مارسل می اندیشید که خوب خواهد بود اگر چنین دوست تیزهوشی را به خود پیوند دهد و در ماجرای زندگی با وی شریک شود... چگونه؟
به گونه اي که آنت بخواهد! خواه معشوقه، خواه همسر، به میل خود او!
مارسل دچار پیش داوری نبود. همانگونه که به آبستنی بیرون از ازدواج آنت اهمیتی نداده بود، غم برخوردهایی را که شاید آنت از آن پس داشته بود نمی خورد.
مارسل او را با مراقبت پرتوقع خویش شکنجه نخواهد داد، درباره ی زندگی نهفته ی آنت کنجکاوی نداشت: هر کسی خود داند و رازهای خود، خود داند و سهمش از آزادی...
مارسل در زندگی مشترک جز این از آنت نمی خواست که خندان و معقول باشد، در کام جویی و در امور مادی شریک خوبی باشد. او کامجویی را به همه چیز گسترش می داد: هوشمندی، محبت و دیگر چیزها...
صفحه ٣٦٠
مارسل پسر خوشگلی است، به اندازه ی کافی مهربان، باهوش، خوش آیند... چه زندگی آسانی خواهد بود ولی من نخواهم توانست با او به اقتضای زندگی او، زندگی کنم...
خودش پسند می افتد و همه چیز پسند اوست اما برای هیچ چیز ارزش قائل نیست، نه برای مردها، نه زن ها، نه عشق، نه آنت...
شاید رفتاری اختصاصی با من دارد ولی این شک گرای نازنین چه چیزی را به جد می گیرد؟ از بی باوری تام خود به سرشت انسانی لذت می برد.
پسر خوبی است! بله با او زندگی آسان خواهد بود، چندن آسان که من دیگر هیچگونه انگیزه ی زیستن نخواهم داشت...
صفحه ٣٦١
#جان_شيفته
#رومن_رولان
https://t.me/hezar_khom
🔃
Post #2089
163
- ❤ 5
- 🙏 1