🔃 1⃣2⃣
جمله ی زنان باشد و ناچار باشد خود را پنهان بدارد. چه، هر گاه بگذارد که دیگران قلب قحطی زده ی بی نوایش را ببینند بر او خواهند خندید.
صفحه ۲۷۳
آنت آینده ای در خور آرزوهای خویش برای خود اختراع می کرد که در آن با پسرش در یگانگی مادر فرزندی به سر می برد. و او نیاز به این بت داشت تا نیروهای طبیعت که کار دیگر از چندی باز در او مایه ی نگرانی می شد، به خود جذب کند.
صفحه ۲۷۴
مادر شدن یک چند عناصر سودایی را در آنت ارضا کرده بود. خستگی جسمانی یک زندگی سراسر کار، سدی در برابرشان می کشید. ولی آنها در تاریکی گرد آمده و خود را به صخره می کوفتند.
آدمی چرخ زنان بر فراز گذشته اش باز می آید، اما نه درست به همان جا.
صفحه ۲۷۵
بارداری روح نهفته... هستی همچون دانه ای در دل ماده، در آمیزه ی خاک و برگ و گل آدمی که نسل های بشر زباله های خود را در آن به جا گذاشته اند، دفن شده است.
یک زندگی بزرگ کارش آن است که هستی را از آنجا به در کشد. برای چنین زایشی سراسر زندگی لازم است، و چه بسا که ماما، مرگ باشد.
صفحه ۲۷۶
وجدان، بیهوده آنچه را که مزاحم می دید در سایه نگه می داشت.
صفحه ٢٧٧
همیشه گزارش وقایع یک زندگی را می نویسند و در آن گمان می برند که زندگی را می بینند. این جز پوششی نیست...
زندگی در درون است. وقایع تا آنجا بر زندگی اثر می گذارند که زندگی خود انتخابشان کرده است.
صفحات ٢٧٧ و ٢٧٨
بیست واقعه هر ماه در دسترس ما می گذرد، برای ما اهمیتی ندارد زیرا کاری با آن نداریم.
ولی همین که یکیشان به ما اصابت کند، می توان شرط بست که خود ما راه را تا نیمه بر آن کوتاه کرده ایم؛ به پیشواز آن می رفته ایم. و اگر این برخورد، فنری را در ما به حرکت درآورد از آن رو است که فنر فشرده شده منتظر این برخورد بود.
سیلوی در پی شوهر کردن بود. بیست و شش سال داشت و به اندازه ی کافی شادی های آزادانه را چشیده بود، عقیده داشت که دیگر آن دم فرا رسیده است که شادی های زندگی خانوادگی را بچشد.
در انتخاب شوهر شتاب نمی ورزید. در پیرامون خود به جست و جوی کسی رفت که بهتر از همه با مقاصدش سازگار باشد. به آهستگی آن را که می خواست انتخاب کرد و پس از انتخاب، تصمیم گرفت به ازدواج او درآید.
عشق از پس می آمد. سیلوی امکان نداشت به همسری مردی درآید که نتواند دوستش بدارد، ولی عشق امر فرعی بود. داد و ستد در درجه اول...
صفحه ۲۷۸
#جان_شيفته
#رومن_رولان
https://t.me/hezar_khom
🔃
Post #2059
144
📚«کتابخوانه»ی هزارخُم | «کتابخوانه»ی هزارخُم 🔃 1⃣1⃣ همه با هم در می آمیخت. این کودک بزرگسال که زندگی نازش را کشیده بود و هرگز ندیده بود که چیزی در برابر خواستش مقاومت کند در این شکست از پا می افتاد... این برایش یک فاجعه بود، فرو ریختن همه ی بنای یقینش بود، ایمان به خود را دیگر از دست می داد، غرق می…
- ❤ 6
- 👏 1