TGViewer
📚«کتابخوانه»ی هزارخُم | «کتابخوانه»ی هزارخُم 📚«کتابخوانه»ی هزارخُم | «کتابخوانه»ی هزارخُم @hezar_khom · 15.9K subscribers
Post #1997 197
🔃 6⃣

جوانی همراه با تندرستی از انعطافی بس شگرفت برخوردار است.

زه هر قدر که بیشتر کشیده باشد، تیر زندگی دورتر پرتاب می‌شود.

روشنایی کورکننده‌ی این تصویرهای سراسیمه‌وار بر اثر شدت مفرط خويش خاموش گشت و یادها را در تاریکی فرو برد

صفحه ٣٩

📍چقدر زیبا یاد مرگ عزیزان رو توصیف کرده. واقعا اگر فراموشی لحظه‌ای وجود نداشت چه بلایی سر روان ما انسان‌ها می‌آمد

پدر آنت مرد باذوقی بود و در حومه‌ی نزدیک پاریس بر ساحل "سن دربولونی" یک عمارت قدیمی به سبک لویی شانزدهم برای خود دستچین کرده بود که البته ساخته‌ی او نبود. او تنها به همین بس کرده بود که آن را برای زندگی، راحت و مناسب سازد چنانکه اتاق کارش می‌توانست به درد کارهای عاشقانه هم بخورد و می‌توانست پنداشت که این خاصیت بی‌استفاده نمانده بود زیرا از این اتاق دری مستقیماً به باغ باز می‌شد

صفحه ٤١

آنت به رغبت می‌پنداشت که پدرش با او بیش از آن راز دل گفته که با مادرش در همه‌ی دوران زناشویی. گمانش به خود این بود که یگانه امانت‌دار زندگی خصوصی پدر است

صفحه ٤٢

آنت با کنجکاوی و اندک آشوب درونی به خواندن نامه‌های خصوصی پدر پرداخت. ولی غریزه‌ی نظم و نیاز آرامشی که در او بود و طلب می‌کرد تا همه چیز او و پیرامون او روشن و مرتب باشد، او را در برداشتن و باز‌کردن نامه‌ها به آهستگی در حرکات و نوعی سردی وارستگی ملزم می‌داشت، و همین دست‌کم تا چندی توانست او را به اشتباه اندازد.

📍هم در مقدمه‌ی كتاب و هم در طول داستان، مكرراً به نظم و انضباط آنت چه در پيرامونش و چه در ظاهرش اشاره شده كه می‌تواند نشان از وسواسی‌بودن آنت باشد.

نخستین نامه‌هایی که آنت خواند نوشته‌ی مادرش بود. اشاره‌هایی چند به هوس بازی‌های رائول مایه‌ی نگرانی او گشت. آنت بیش از آن هواخواه پدر بود که بتواند قضاوتی به زیان او کند.
حرمت پدر دلیل‌های بسیار خوبی به دست او می‌داد که روبرگرداند و نبیند، با این‌همه متانت روحی و محبت سرکوفته‌ی خانم "ریوی یر" بر او مکشوف می‌شود و او خود را از آن سرزنش کرد که با نشناختن قدر مادر، باز بر غم‌های زندگی فدا شده‌ی او افزوده است

صفحه ٤٣

از برگه‌های دسته‌ی تازه‌ی نامه‌ها صداهایی به گوش می‌رسید که بسی یگانه‌تر از صدای خانم "ریوی یر" بیچاره بود و بسی مطمئن‌تر از او به قدرت خویش. صداهایی که حق تملک خود را بر رائول اعلام می‌کردند
آنت برافروخت گشت. نخستین واکنش او این شد که نامه‌هایی را که در دست داشت مچاله کند و در آتش بیندازد اما باز بیرونشان کشید. آنت برگه‌هایی را که زبان آتش لیسیده و او بیرونشان آورده بود دو دل نگاه می‌کرد. بار دیگر نامه‌ها را باز کرد و چروکیدگی‌های آن را با دقت با انگشت صاف کرد و خواند، همه را خواند.

صفحه ٤٤

هنوز به پایان اکتشاف خود نرسیده بود که در یک کشو دسته‌ی تازه‌ای از نامه‌ها که به دقت مجزا نهاده بود، او را از رابطه‌ی پایاتری آگاه کرد
این نامه از دو تن بود، یکی با خطی پرغلط و سربه‌هوا که در پهنای کاغذ کج می‌رفت و دیگری با خطی که ابتدا بچگانه بود و فشار دست در آن محسوس بود، کم‌کم حالتی به خود می‌گرفت و تا آخرین سال‌ها بلکه هم تا آخرین ماه‌های زندگی پدرش ادامه می‌یافت
و آن کسی که این نامه‌ها را می‌نوشت و بخشی از آن دوران مقدس را که آنت می‌پنداشت خود به تنهایی از آن برخوردار بوده است از وی می‌ربود. آری این مهمان از دو سو ناخوانده به پدرش می‌نوشت: پدرم!

صفحه ٤٥

آنت اکنون تقریباً می‌توانست این زندگی را، این زندگی دوگانه را که به موازات زندگی خود او سیر کرده بود پیش خود تصویر کند؛ مادر دلفین نام داشت و دیگری که همان دختر باشد سیلوی.
آنت فهمیده بود آن دو به هم شباهت داشتند. دلفین می‌بایست زنی دوست‌داشتنی بوده باشد که با وجود پاره‌ای خرده‌کلک‌ها که جا به جا در نامه‌هایش می‌زد، نمی‌بایست "ریوی یر" را با توقعات خود پُرخسته کرده باشد.
مادر و دختر هیچ کدام زندگی را بر خود سخت نمی‌گرفتند، از آن گذشته به نظر می‌رسید که به محبت رائول یقین دارند و این شاید بهترین وسیله برای حفظ این محبت بود. ولی این یقین گستاخ کمتر از لحن بی‌اندازه خودمانیشان با پدر، آنت را نمی‌رنجاند

صفحه ٤٦

بی‌تکلفی خندان و آن "تو گفتن"های آسوده‌ی این نامه‌ها که در آن سیلوی با پدرش چنان رفتاری می‌کرد که گویی یکسر از آن اوست، آنت را بر می‌آشفت. می‌کوشید تا در آن دختر بی‌آزرم چشم بدوزد و شرمنده‌اش سازد. ولی دخترک فضول نگاه او را تاب می‌آورد. همچو می‌نمود که می‌گوید
مال خودم است، با او از یک خون هستم. با تو از یک خونم
روز دیگر با خشم و انکار دریافت که مغلوب گشته است، میل دیدار خواهر در او چنگ انداخته و رهایش نمی‌کرد. آنت از خانه بیرون رفت به جستجوی سیلوی

صفحه ٤٧

سیلوی، آنت را می‌دید بلندبالا شاداب چهره‌ی پهن بینی اندک پخ پیشانی را توده‌ی موهای بلوطی زرین چتری‌وار پوشانده، ابروها پرپشت
https://t.me/hezar_khom
🔃
  • 👍 4
  • 👏 1
  • 🙏 1
More from @hezar_khom
  1. Oct 2, 2026👤گراهام گرین در دوم اکتبر ۱۹۰۴ در انگلستان به دنیا آمد و در سوم آوریل ۱۹۹۱ در سوئیس از دن…
  2. Oct 2, 2026👤گراهام گرین 🏴󠁧󠁢󠁥󠁮󠁧󠁿ملیت انگلیسی نویسنده، روزنامه‌نگار و فیلمنامه‌نویس انگلیسی، در…
  3. Oct 2, 2026📗بندهش 👤 نویسنده:فَرْنْبَغ دادَگی ✍ گزارنده: مهرداد بهار 🖨 انتشارات توس،چاپ اول۱۳۶۹ 📄ت…
  4. Oct 2, 2026🌹۱۰ مهر، زادروز استاد مهرداد بهار، گرامی باد! چنین گوید در دین که زمان نیرومند‌تر از هر د…
  5. Oct 2, 20263⃣⤴️ 📗هُراس 👤پیر کورنی 📝معرفی کتاب این دو زن، در واقع در میان دو وفاداری گرفتار شده‌اند…
  6. Oct 2, 20262⃣⤴️ 📗هُراس 👤پیر کورنی 📝معرفی کتاب نقص سوم، جابه‌جایی جایگاه شخصیت‌هاست. کامیل در سه پر…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →