پنجره را باز کن، دارم خفه میشوم!
در رمان مادام بُواری، اثرِ فلوبر، پنجره¬ها نقشی اساسی دارند؛ مادام بواری چون در صندلیِ راحتیِ خود کنار پنجره مینشست، رفت و آمدِ دهاتیها را بر پیادهرو میدید: در این رمان، رابطۀ اِما بُواری با پنجره، حکایت از حسرت فزاینده و وخیم او برای گریختن از سلولش دارد؛ زندانی که هم به واسطۀ جنسیتش برای او ایجاد شده-از آن جهت که مردی زندگیاش را کنترل میکند- و هم به خاطر رؤیاهایش در چشماندازی وسیعتر، که همانا گریز از زندگیِ دهاتیوار و محدودش در شهرستان بود.
چرا در معماریِ خانهها، پنجرهها در دیوارها جاسازی شد؟ تا شاید بتوانیم از حبس شدن در یک فضای خانگیِ خفقانآور خلاص شویم. بدون این پنجرهها زندگیاش هیچ قصهای، هیچ ماجرا و روایت تازهای نداشت: بیهیچ دگرگونی، بیهیچ اتفاق. اگر پنجرهها نبودند هیچ چیز برای تعریف کردن نداشت. پنجرهها دهلیزی بودند از دخمههای راکدِ روح زن به زندگیِ پُرجنب و جوشِ خیابان. اِما بُواری خودکشی کرد. در لحظۀ مرگ ضجّه کشید: «پنجره را باز کن... دارم خفه میشوم!» (فلوبر،1398: 417).
💠 کوندرا هم در رمان بار هستی برای تصویر شخصیت توما مکرر به پنجره ارجاع میدهد: «باز یک بار دیگر(همانطور که در آغاز رمان به نظرم رسید) او را میبینم که پشت پنجره ایستاده و دیوار ساختمان مقابل حیاط را نگاه میکند. توما از همین تصویر جان گرفته است» (کوندرا،1387الف: 238). درواقع، تصویرِ مردِ پشت پنجره در دقایقی اتفاق میافتد که قرار است دست به یک تصمیمِ جدی یا کُنشِ بنیادی بزند و آغازهای جدیدی را به زندگیاش بگشاید، آغازهایی که امکانهای تازۀ وجودداشتن را پیشِ روی او نهد.
🔰 از میان نقاشان، ادوارد هاپر به "نقاشی از پنجره ها" معروف است؛ درونمایه انسان کنار پنجره از منظرهای گوناگون در این نقاشیها تکرار میشود و دوگانگی وجود انسانی را به تصویر میکشد.
📚 نمونۀ وطنیِ توجه به پنجره¬ها، رمان "چراغها را من خاموش میکنم" از زویا پیرزاد است؛ زن مدام پشت پنجره ایستاده و به رخدادهای کوچه چشم دوخته است.
داستانهای زویا پیرزاد پر از پنجرهها هستند، پر از زنانی که پشت پنجرهها منتظر ایستادهاند!_ جدایی واقعیت زن از رویاهایش، همچنین دوگانگی ذهن_جسم یا ناهمسانی مکان ذهن و مکان جسم که پنجره (به عنوان مکان برزخی درون و برون) میتواند معرف آن باشد.
https://t.me/hezar_khom
Post #1754
155
- 👏 7