نووالیس: ما همیشه در راهیم، در راه بازگشت به خانه.
مرد لم داده روی صندلی، روزنامه می خواند: او در خانه خویش است.
زن در حالیکه پشت به تصویر است، پشت به خانه ای که برای او خانه نیست و مردی که گویی هیچ نسبتی با هم ندارند، جوری از پنجره به بیرون نگاه می کند که نه درون است و نه بیرون. شاید در اعماق دلش آرزو داشت آن "بیرون" بود: نور گرمی که از بیرون به درون خانه تاریک و سرد وارد شده، او را به سمت خود می کشد. اما دلشوره ای اطمینان به "بیرون" را از او می گیرد. زن در وضعیتی برزخی است: نه درون، نه بیرون، معلق میان این دو. زن، دو پاره است، اما مرد در "وحدت با خویشتن" است. مرد و زن، دو چیزند.
گسست وجودی زن در شکاف میان "نفس" و "بدن" اش به نهایت میرسد: "خانه نداشتن" درونفکنی میشود و به جزیی از نفس او بدل میشود. نفس، بدن را همچون محلی برای خانهگزیدن نمییابد، همچون دوچیز بیگانه و جداافتاده. در پوست خویش احساس خفگی میکند. اگر آینهای مقابلش نهی، وحشت خواهد کرد. جامه تاریک زن در نقاشی همچون لایه کدری است که نفس او را پوشانده. "درون" به موازات "بیرون" هبوط کرده؛ ظلمات بیرون، خمشده، دولا شده به درون.
میلان کوندرا در رمان "بار هستی" چنین تصویری از توما می کشد: "او را می بینم که جلو یکی از پنجره های آپارتمانش ایستاده،چشمانش را به آن سوی حیاط و به دیوار ساختمان مقابل دوخته و نمی داند چه کند". توما نیز مانند زن در نقاشی از تصمیم ناتوان است؛ او با صدایی به بیرون فراخوانده شده، اما بیرون هم یک دیوار ایستاده در برابرش. این صدای چیست که توما را می خواند؟ صدای ترزا؛ صدای زنی که از خانه در روستا گریخته و بسوی او آمده؛ شاید ترزا همین زن در نقاشی است که سرانجام جرات کرده از خانه بزند بیرون. زن بسوی توما آمده به امید رهایی از زندان. توما، اما، مردد است که بتواند پذیرایش باشد یا نه! دلشوره توما بی جهت نیست: چندی بعد، توما را می بینیم که به زندانبان ترزا بدل شده؛ به همان مرد لم داده بر صندلی.
#گوستاو_کایبوت، نقاشی "زنی پشت پنجره"
https://t.me/hezar_khom
Post #1753
142
📚«کتابخوانه»ی هزارخُم | «کتابخوانه»ی هزارخُم #زنی_پشت_پنجره اثر: #گوستاوکایبوت https://t.me/hezar_khom
- 👏 7