✏️ تولستوی: برای انسان مدرن «مرگ» اتفاق نمیافتد.
❇️ ماکس وبر از تولستوی نقل میکند:
«مرگ برای انسان متمدن معنایی در بر ندارد. بیمعناست برای اینکه زندگی فردی انسان متمدن، که در یک «سیر پیشرفت بیانتها» قرار گرفته، هیچگاه نباید به پایان برسد؛ چون همیشه یک گام دیگر پیش روی کسی قرار دارد که در مسیر پیشرفت جای گرفته است. و هیچکدام از انسانهایی که مرگاشان فرا رسیده است به قلهای که در نامتناهی است نرسیدهاند.
ابراهیم یا فلان دهقان زمانهای قدیم، «پیر و لبریز و اشباع از زندگی» جان میسپرد.... چرا که زندگیاش...آنچه را برای عرضه در چنته داشت به او داده بود؛ چون که معمایی برایش باقی نمانده بود که بخواهد به آن پاسخ دهد. و بنابراین «به قدر کافی» از زندگی چشیده بود.
اما انسان متمدن که در دل سیر فرهنگیای قرار گرفته که به واسطۀ اندیشهها و تصورات، دانش و مسائل، دم به دم غنی تر میشود، ممکن است «از زندگی خسته شود» اما «از زندگی اشباع» نخواهد شد. او تنها ذرهای از آنچه حیات روحی دم به دم عرضه میکند نصیب میبرد، آنچه او به چنگ میآورد همیشه موقتی و غیرقطعی است... این زندگی به صِرف «رو به پیشرفت-بودن¬اش» به مرگ داغ بیمعنایی میکوبد.
در تمامی واپسین داستانهای تولستوی با این اندیشه مواجه میشویم که شاهبیت هنر تولستوی است»
( به نقل از: از مدرنیسم تا پست مدرنیسم، ویراستار: دکتر عبدالکریم رشیدیان).
🔰 در رمان بار هستی (میلان کوندرا)، در میانۀ داستان، دو شخصیت اصلی( ترزا و توما) در یک حادثه رانندگی کشته میشوند. معمول است که رمانهای رئالیستی با مرگ شخصیتها به پایان میرسند همچون خودِ زندگی که آغازش تولد و پایانش مرگ.
اما رمان کوندرا همچنان ادامه پیدا میکند؛ ما در جایی از مرگ شخصیتهای اصلی داستان باخبر میشویم که صفحات طولانی از رمان باقی مانده است.
💠 شخصیتهای رمان مُردهاند، اما خواننده فرصتِ سوگواری برای آنها ندارد؛ انگاری دوست دارد همچنان رمان ادامه پیدا کند تا ترزا و توما را که دوستشان داشته، همچنان زندگی را، اشیا را لمس کنند. خواننده هم این مرگ را نتوانسته همچون «پایان» بپذیرد، او منتظر «ادامه دادن» است. «ابراهیم» اما در روز مرگش چیزی برای «ادامه دادن» نداشت، چون زندگی را بتمامه تجربه کرده بود.
❇️ «مرگ در میانۀ رمان» دلالتی دیگر هم دارد؛ وقتی خواننده از مرگِ ترزا و توما باخبر است، از آن پس، هرچه را که آن دو تجربه میکنند، از خندهها، آب خوردنها، بازیکردن با سگ¬اشان، حتا گپ زدن با مردم روستا... همه و همه به تجربههایی شبحوار تبدیل میشوند که در آستانۀ ناپدید شدن است. در واقع، با محو شدن "مرگ به مثابه تمامیت"، زندگی نیز ناپدید شده است. هرآنچه روزگاری سخت و استوار بود، اکنون دود شده و به هوا رفته: چه مرگ، چه زندگی!!
🔰 برای یک رماننویس مدرن، مرگ نهایت و تمامیت نیست، فرسودگی و استهلاک است همچون ماشینی که در نیمۀ راه خاموش شده و به پایان/مقصد نرسیده. ما مستهلک میشویم اما نمی-میریم. زندگی را به «ته رساندن» برای انسان مدرن ناممکن شده است. در چنین وضعی، مرگ پایانِ بامعنایی نیست برای یک رمان مدرن.
💠 وقتی انسان مدرن کشف کرد که «جهان نامتناهی است»، که «جهان ته ندارد»، دیگر نتوانست همچون میهمانی سیر و پُر، جهان را ترک کند. همیشه چیزی هست که از چنگش میگریزد، که لمس اش نکرده. جهان ابراهیم متناهی بود، زمین همچون حیاط خانه و آسمان، سقف آن. جهان، خانه او بود نه چیزی بیشتر از آن. شخصیت رمان مدرن، اما، آنقدر جهان برایش بزرگ شده که هیچوقت به خانه نمی رسد. در میانه راه ناپدید می شود.
https://t.me/hezar_khom
Post #1751
144
- 👏 6
- ❤ 1