🔃2⃣
#بارهستی
#میلان_کوندرا
#پرویزهمایون_فر
تلخیص : #زهرا
چیزی سنگینتر از ترحم وجود ندارد. حتی درد یک انسان هم به سنگینی احساس همان درد توسط دیگری نیست. برای دیگری، یک درد با تخیل تقویت میشود و با صدها پژواک ادامه مییابد.
ص ۵۸
تصمیم سخت میتواند به تصمیم سنگین نیز تعبیر شود. تصمیم سنگین با ندای تقدیر منطبق است؛ ضرورت، سنگینی و ارزش سه مفهوم درهم تنیدهاند: تنها ضرورت سنگین است، و تنها آن چیزی که سنگین است، باارزش است.
ص ۶۱
ما معتقدیم که بزرگی انسان از این واقعیت نشأت میگیرد که او، همانطور که اطلس آسمانها را روی شانههایش نگه میدارد، تقدیرش را با خود حمل میکند.
ص ۶۱
همهی بچهمدرسهایها میتوانند در آزمایشگاه فیزیک دست به تجربه بزنند و فرضیههای علمی مختلف را آزمایش کنند. ولی انسان، به این دلیل که تنها یکبار زندگی میکند، نمیتواند دست به تجربه بزند و تبعیت کردن یا نکردن از احساساتش (ترحمش) را به بوتهٔ آزمایش بگذارد.
ص ۶۲
ما این تصور را فورا رد میکنیم که عشق زندگی ما نمیتواند سبک یا بیوزن باشد. ما فرض میکنیم عشقمان همانطوری است که باید باشد؛ یعنی اینکه بدون آن زندگیمان دیگر اینگونه نخواهد بود.
ص ۶۴
وقتی بدن را فراموش کنیم، بهسادگی قربانی آن میشویم.
ص ۶۸
در زمانهای قدیم، انسانها با حیرت به صدای ضربان منظمی که از سینهشان میآمد گوش میدادند. انسان نمیتوانست خودش را با موجود ناآشنا و بیگانهای مانند بدن، معرفی کند. بدن تنها قفس بود؛ و درون قفس چیزی وجود داشت که میدید، گوش میداد، میترسید، فکر میکرد و تعجب میکرد. آن چیز نفس بود.
البته امروز دیگر بدن آنقدرها هم ناآشنا نیست. ما میدانیم که ضربان درون سینه ضربان قلب است و اینکه بینی سرِ لولهای است که از بدن بیرون آمده تا اکسیژن را به ریهها برساند. صورت چیزی نیست جز ابزاری برای ثبت همه مکانیزمهای بدن: گوارش ،دیدن، شنیدن، تنفس و تفکر.
از زمانی که انسان یاد گرفت به هر بخشی از بدنش نامی بدهد، بدن مشکل کمتری برای او داشته است. همچنین یاد گرفت که نفس چیزی جز مادۀ خاکستری رنگی در مغز نیست. دوگانگی قدیمی نفس و بدن در پوشش اصطلاحات علمی قرار گرفت و ما امروز تنها میتوانیم این دوگانگی را به عنوان تعصبی منسوخ مسخره کنیم.
ص ۶۹
ادامه دارد
مادر ترزا همیشه به او یادآوری میکرد که مادر بودن یعنی قربانی کردن همهچیز. حرفهای او ریشه در حقیقت داشت؛ چون از تجربهٔ زنی مایه میگرفت که همهچیزش را بخاطر فرزندش از دست داده بود. ترزا حرفهای او را گوش میداد و باور داشت که مادر بودن والاترین ارزش در زندگی است و اینکه یک مادر بزرگترین قربانی است. اگر یک مادر قربانی باشد، دخترش هم مجرمی خواهد بود که امکان جبران هم نخواهد داشت.
ص ۷۸
چیز دیگری هم بود که او را از سطح بقیه بالاتر میبرد: او روی میزش یک کتاب باز داشت. تا به حال کسی در این رستوران لای کتابی را باز نکرده بود. از نظر ترزا کتاب نشانه نوعی برادری پنهان است. زیرا او برای مقابله با دنیای ناهنجاریهایی که پیرامونش را گرفته بود تنها یک سلاح داشت: کتابها و به ویژه رمانهایی که از کتابخانه عمومی میگرفت. از فیلدینگ گرفته تا توماس مان. این کتابها نه تنها به او امکان میدادند تا در تخیلاتش از زندگیای که برایش رضایتبخش نبود، فرار کند؛ بلکه به عنوان یک شیء فیزیکی هم برایش معنیدار بودند: او عاشق این بود که با کتابی زیر بغل در خیابان قدم بزند. کتاب زیر بغل به اندازه عصای در دست شیکپوشان صد سال پیش برای او اهمیت داشت و او را از دیگران متمایز میکرد.
ص ۸۵
آیا این مسئله درست نیست که هرچه یک رویداد مهمتر و قابلتوجهتر باشد، تعداد اتفاقاتی که آن را ضروری میکنند بیشتر میشود؟
ص ۸۷
شانس و تنها شانس، پیامی برای ما دارد. هرچیزی که خارج از ضرورت رخ میدهد، یعنی چیزی که انتظارش میرود و هرروز تکرار میشود، خاموش است. تنها شانس است که میتواند با ما حرف بزند. ما میتوانیم پیام آنرا بخوانیم؛ همانطور که کولیها میتوانند تصاویری که ته فنجان قهوه نقش بسته است را بخوانند.
ص ۸۷
ضرورت با هیچ فرمول سحرآمیزی در ارتباط نیست؛ اینها همه به شانس بستگی دارد. اگر یک عشق فراموشنشدنی است، اتفاقات، مانند پرندگانی که بر شانهٔ فرانسیس آسیزی مینشینند، باید فورا به سمت آن پرواز کنند.
ص ۸۹
زندگی روزمره ما با فرصتها، یا به معنای دقیقتر کلمه با رویاروییهای تصادفی افراد و رویدادهایی که ما آن را تصادف مینامیم، بمباران میشود. تصادف یعنی اینکه دو رویداد به شکلی غیرمترقبه در یک زمان، باهم تلاقی کنند.
ص ۹۲
#بارهستی
#میلان_کوندرا
#پرویزهمایون_فر
#ادامه_دارد
https://t.me/hezar_khom
🔃
Post #1739
189
- 👏 7
- ❤ 2