📗وقتی بدن نه میگوید
👤گابور ماته
📝خلاصه فصل نهم: آیا شخصیت سرطانی» وجود دارد؟9⃣
فصل نهم کتاب، دربارهی ساختار روانشناختی انسان، مکانیسمهای دفاعیِ برخاسته از رنجهای کودکی، و فروپاشی بیولوژیکی تن در قالب بیماریهای بدخیم است. این فصل با این سؤال آغاز میشود کهآیا میتوان میان الگوهای شخصیتیِ خاص، بهویژه ناتوانی در ابراز خشم، سرکوب عواطف، و تلاش مفرط برای جلب رضایت دیگران، با بروز بیماریهایی چون سرطان، پیوندی ساختاری یافت؟ متن با تکیه بر پژوهشهای بالینی و سرگذشتهای واقعی، به این پرسش پاسخ مثبت میدهد:
جیمی؛ سایهی سنگینِ سرکوب و تنِ خسته، نخستین ماجرای فصل است:
جیمی، آدمی آرام، مبادی آداب و خوشرویی است که به سرطان پوستِ بدخیم (ملانوم) مبتلا شده. او در آستانهی ازدواج با لیندا، با خبرِ تلخ گسترش سرطان پوست در ستون فقراتش روبهرو شده. بیماری او که ریشه در سالهای پیش داشت، بهسرعت پیشرفت کرد و تنِ او را از پا درآورد. بررسی روانشناختی جیمی نشان داد که او در کودکی، در کنار پدری به شدت خشن، غیرقابل پیشبینی و پرخاشگر بزرگ شده بود. پدری که با فریادها، تنبیهها و بیمبالاتیهایش، خانهای مملو از ارعاب و اضطراب ساخته بود. جیمی برای حفظ بقای روحی خود، آموخته بود که خشمِ درون را فرو بخورد، از تعارض بگریزد و برای راضی نگه داشتن دیگران نقابِ یک «خرسِ مهربان و دوستداشتنی» را بر چهره بزند.
همسرش «دونا» و اطرافیان گواهی میدادند که جیمی هرگز توانِ «نه گفتن» نداشت و تمام رنجها و خشمهای فروخورده را در درون خود انباشته بود. این سبک مقابلهایِ مبتنی بر سرکوب عاطفی، سیستم ایمنی و تعادل زیستی او را فرسوده کرده و بستر را برای جولان بیماری مهیا ساخته بود.
پرترهی انسانیِ دیگر این فصل، زنی به نام جیل است: فیلمسازی برجسته و کمالگرا که به سرطان پیشرفتهی تخمدان مبتلا شد. جیل پیش از تشخیص بیماری، زیر بارِ فشارهای طاقتفرسای کاری و استرسهای شغلیِ سنگین قرار داشت، اما همزمان نقش پرستار و مراقبِ اصلیِ همسرِ بیمارش (کریس) را نیز با فداکاریِ تمام به دوش میکشید. او حتی در اوج دردهای جسمی خود، تمام تمرکزش را معطوف به مراقبت از دیگران کرده بود.
در خاطرات کودکی جیل اثری از سازگاریِ ساده دیده نمیشد؛ او دختری سرکش و نافرمان بود که در خانوادهای با پدری بسیار سختگیر و مستبد رشد کرده بود. جیل برای کسب تأیید و عشقِ پدر، مسیرِ انطباق را برگزید و آموخت که نیازهای خود را کاملاً نادیده بگیرد تا مبادا موجب رنجش یا ناراحتی والدین شود.
انکارِ نیازهای فردی، بارِ سنگینِ مسئولیتِ دیگران، و ناتوانی در ابراز خشم و اعتراض، ساختار دفاعیِ جیل را به زانو درآورد: سرانجام، تنِ او به زبان آمد و فریادِ فروخوردهی سالیانِ خود را در قالب سرطان تخمدان نمایان ساخت.
نویسنده با تکیه بر این سرگذشتها و مطالعات علمیِ گسترده (از جمله پژوهشهای دانشگاههای معتبر دربارهی بیماران مبتلا به ملانوم و سرطانهای گوارشی) ویژگیهای مشترکِ این الگوی شخصیتی را چنین تبیین میکند:
سبک مقابلهایِ سرکوبگر:
ناتوانی در تجربهی آگاهانهی خشم، فرو خوردن هیجانات منفی و اجتناب از تعارض.
مسئولیتطلبی افراطی و مراقبتگری مفرط:
تمایلِ شدید به فداکاری برای دیگران، در حالی که نیازهای عاطفیِ خودِ فرد کاملاً نادیده گرفته میشود.
ریشههای کودکی:
این ویژگیها نه صفات ذاتی، بلکه سازوکارهای دفاعیِ آموختهشدهای هستند که در دوران کودکی و در مواجههی با محیطهای ناامن یا والدین کنترلگر برای بقا شکل گرفتهاند.
فصل نهم با این حقیقت به پایان میرسد که بیماری، بازتابی است از تنِ خستهای که زیر بارِ سالها امتناع از «نه گفتن» و سرکوب خویشتنِ خویش، از پا درآمده است؛ و شفای حقیقی، در گروِ بازگشت به خویشتن، پذیرش هیجانات سرکوبشده و به رسمیت شناختن حقِ حیات و آرامشِ روان است.
#وقتیبدننهمیگوید
#گابور_ماته
✍ادمین #زهرا_م
https://t.me/hezar_khom/13631
Post #13670
613