📗قلعه مالویل
👤روبر مرل
📝تحلیل مضامین1⃣
رمانِ «قلعهٔ مالویل» (۱۹۷۲) در واقع درنگی است بر پایههای تمدن، بر سرشتِ قدرت و بر امکانِ زایشِ دوبارهی جامعه از دلِ ویرانی.
#مرل که همواره دغدغهی انسان و تاریخ را با نگاهی اخلاقی و انتقادی دنبال میکند، در این رمان هم وضعیتِ پس از انفجارِ هستهای را به صحنهای بدل میسازد که در آن، انسان از پوستههای نهادینهی جهانِ مدرن عریان میشود و ناگزیر میگردد نسبتِ خود را با بقا، با اجتماع، با طبیعت و با قدرت از نو تعریف کند. از اینرو، #مالویل داستانِ بازاندیشیِ امکانِ انسانبودن است، آن هم در جهانی که تمامِ پشتوانههای مادی و نمادینِ تمدن از میان رفته است.
یکی از سطوحِ معناییِ رمان، در تمثیلِ پناهگاه و بازگشت از تاریکی به جهانِ دگرگونشده شکل میگیرد. #قلعهیمالویل با دیوارهای ستبر و سنگینش، در نخستین نگاه پناهگاهی فیزیکی در برابرِ حرارت و تشعشعِ مرگبار است؛ اما در سطح نمادینش، کارکردی نزدیک به «غار» دارد: فضایی بسته و محفوظ که انسان در آن، از تاریخِ نابودشده عبور میکند و سپس به جهانی بازمیگردد که دیگر همان جهانِ سابق نیست یعنی ورود به وضعیتی که در آن، گذشته نهفقط از دست رفته، بلکه دو بار از دست رفته است: هم در معنای زمانِ سپریشده و هم در معنای نابودیِ جهانی که آن زمان در آن جریان داشت. از همینجاست که روایتگری، در متنِ مرل، به عملی حیاتی بدل میشود. نوشتن و ثبتکردن، برای امانوئل کُمت به تلاشی برای مهارِ گسست، برای بازگرداندنِ شکل به هرجومرج و برای ساختنِ نوعی تداومِ انسانی در دلِ جهانی که از مدارِ عادیِ زمان خارج شده بدل میشود. «روایت» در این معنا، خود یکی از نخستین ابزارهایِ تمدنسازی است. در قلبِ رمان، تقابلِ دو صورتبندیِ سیاسی و اخلاقی قرار دارد: از یک سو مالویل، و از سوی دیگر لا روکِ تحتِ سلطهی فولبر. بدین ترتیب داستانِ بقا به سطحِ درامِ سیاسیفلسفی ارتقا مییابد. #مالویل، در شکلِ آغازینِ خود، جامعهای است متکی بر مشارکت، تقسیمِ منابع، کارِ مشترک، و نوعی عقلانیتِ تجربی که از ضرورت و همزیستی برمیخیزد. در این جامعه، نظمِ نو نه از راهِ تحمیلِ ایدئولوژی که از خلالِ همکاری، مذاکره و تجربهی زیسته متولد میشود. در برابرِ آن، فولبر در لا روک ساختاری تئوکراتیک و استبدادی بنا میکند؛ ساختاری که با انحصارِ غذا و سلاح، و با بهرهبرداری از اضطراب و ایمانِ مردم، اطاعت را به امری مقدس بدل میسازد. #مرل در این تقابل، دو تصور از جامعه را رویاروی یکدیگر مینشاند: یکی جامعهای مبتنی بر خرد، همبستگی و مسئولیتِ مشترک، و دیگری نظمی مبتنی بر ترس، انحصار و مصادرهی امرِ مقدس. اینجاست که باید پرسید: پس از فروپاشیِ جهان، چه نوع زندگیای شایستهی حفظکردن است، و چه نوع نظمی میتواند نامِ «تمدن» را بر خود حمل کند؟
یکی از ظریفترین مضامینِ رمان، مسئلهی فنآوری و بازتولیدِ چرخهی تاریخ است. فاجعهای که جهانِ رمان را نابود کرده، محصولِ نهاییِ همان عقلانیتِ فنآورانهای است که تمدنِ مدرن به آن میبالید. از اینرو، در آغاز، چنین مینماید که بازماندگان میتوانند با رجعت به اشکالِ سادهترِ زیستن، با اتکا به کشاورزی و همیاری، خود را از منطقِ ویرانگرِ گذشته برهانند. اما نویسنده این امیدِ ساده را باور ندارد. جامعهی نوپای مالویل، برای دفاع از خود در برابرِ تهدیدهای بیرونی، ناگزیر میشود دوباره به ساختنِ ابزارهایِ جنگ و سازماندهیِ خشونت بیندیشد. مرل خوشبینیِ آرمانشهری را به چالش میکشد: تاریخ، حتی پس از فاجعه، از نو در همان مدارهایِ آشنا آغاز میشود. جامعهای که میخواست از شر سلاح بگریزد، بار دیگر به تولیدِ سلاح کشیده میشود؛ و انسانی که از ویرانیِ ناشی از تکنولوژی گریخته بود، برای بقا، دوباره به منطقِ تکنولوژیک و نظامی پناه میبرد.
#قلعه_مالویل
#روبر_مرل
#مضامین
💎ادمین #زهرا_م
https://t.me/hezar_khom/13236
Post #13239
789