📗«نقشههایی برای گمشدن»
👤ربکا سولنیت
📝خلاصهی جستار۶: «آبی دوردست»
📑صفحات (۱۱۷ تا ۱۳۱)
در ششمین جستار، سولنیت دوباره به «آبیِ دوریها» بازمیگردد، اما اینبار از دریچهی موسیقی و نوارکاستهایی که در سفرهایِ طولانیِ جادهای با خود همراه داشته است. او از نوارکاستی به نامِ «آبی» سخن میگوید که خودش، سالها پیش، از گلچینِ آهنگهایِ محبوبش ساخته بود؛ آهنگهایی که بیشترشان ریشه در بلوز داشتند و برایش بهانهای شدند برایِ کاوش در حسرت و آن رنگِ دستنیافتنی. در کنارِ آن، از «درسهای جغرافیایِ تراژیک» نیز یاد میکند؛ نوارِ دیگری که آهنگهایی دربارهی رودخانه، نوشیدن و غرقشدن را در خود جمع کرده بود. این نوارها، که با الهام از شخصیتِ «آقای نورث» در رمانِ «لطیف است شب» اثرِ فیتزجرالد نامگذاری شده بودند، هر کدام بهانهای شدند برایِ تأمل در «تجسمِ مکان» و «پژواکِ عاطفیِ آن» در موسیقی تا جغرافیا و عاطفه، چنان در هم تنیده شوند که دیگر نتوان «دلتنگیِ مکان» و «دلتنگیِ انسان» را تشخیص داد.
#سولنیت سپس از کشفِ موسیقیِ کانتری در دورانِ جوانیاش میگوید و اینکه در فرهنگِ مهاجر او این موسیقی، مبتذل و عوامانه خوانده میشد اما او در پسِ آن نواهایِ قدیمی، تجربهای عاطفی را یافت. او ترانههایِ کانتری را به داستانهایِ کوتاهی تشبیه میکند که در چند بند و یک ترجیعبند، حسرتِ مکانی دور و یادِ مردگان و رفتگان را توصیف میکنند. این ترانهها، که اغلب دربارهی مصیبتیرخداده در گذشتهای دور بودند، با غباری از فاصله، از خداحافظیهایی پرده میگشودند که روزی کمرشکن بودهاند؛ خداحافظیهایی که اکنون، در قالبِ معمایِ حلناشده، پیشِ رویِ شنونده قرار میگیرند و او را به بازخوانیِ مکررِ آنها فرا میخوانند. #سولنیت با اشاره به ترانههایی چون «قدمزنی پس از نیمهشب» از پتسی کلاین و «تور سیاه بلند» یادآور میشود که چگونه مکانها در این ترانهها، از شخصیتهایِ اصلی نیز زندهتر و شفافترند؛ آدمها بیناماند و گاهی زنان، کمکم در مکانها حل میشوند:
«مثل آنهایی که خدایان به بوتهی گل سرخ یا فواره تبدیلشان کردند تا غمشان جاوید شود»
در این جهانِ ترانهای، مزار، نورِ تلاششهر، تپهها و چوبههایِ دار، از هر عاشق و معشوقی حضوری پایدارتر دارند و مکانها، به چشماندازِ ملموسِ حافظه بدل میشوند.
سپس به تفاوتِ «نوستالژیِ سفیدپوستان» و «موسیقیِ بلوزِ سیاهپوستان» میپردازد. او از ریشههایِ بلوز در دورانِ پس از بردهداری سخن میگوید و آن را روایتی از تبعیدِ درونی و ابدیِ مردمی میداند که دیگر راهِ بازگشتی نداشتند. او مینویسد:
«نوستالژی و دلتنگی برایِ وطن، افتخاری است که نصیبِ هرکسی نمیشود»
و بلوز، در عینِ تأثر، بیانی پرشور از دلهای فشردهای است که وزن و فشارِ زیادِ خاک و کانیها، به گوهر تبدیلشان میکند. تمایزِ تجربهی تاریخی، «حسرتِ مکان» را به دو نوع حسرت تبدیل میکند: حسرتی که در یک سنت، با نوستالژیِ همراه با افتخار همراه است و در سنتی دیگر، با روایتی از تبعید و فقدانِ ابدی.
ادامهی قصه به داستانی از «ایزا دینهسن» ختم میشود: دختری که پس از نجات از سانحهای دریایی، تمامِ عمر را به جستوجویِ «رنگِ آبیِ خاصی» میگذراند و صدها کوزه و کاسهی آبی رنگ میخرد، اما هیچیک، آبیِ دلخواهِ او نیست. پدرش پس از سالها به او میگوید که شاید آن آبی وجود نداشته باشد اما دختر پاسخ میدهد:
«مطمئناً کمی از آن آبی از دورانی که کل جهان آبی بوده به جا مانده»
و سرانجام، بازرگانی، کوزهای آبی از کاخِ تابستانیِ امپراتورِ چین برایش میآورد و دختر با دیدنِ آن میداند که
«دیگر میتواند با خیالِ راحت، سرش را زمین بگذارد تا پس از مرگ، قلبش را در آن کوزهی آبی بگذارند»
و این پایان جستوجویِ حسرتآمیزِ انسان است برایِ آنچه هرگز بهچنگ نمیآید مگر آن را با «آبیِ دوریها» پیوند بزند؛ رنگی که در نقشههایِ کهن و ترانههایِ قدیمی، نمادِ دستنیافتنیترینِ آرزوهاست و شاید، همانگونه که دخترِ داستان درمییابد، تنها در لحظهای که از جستوجو دست میکشیم به ما نزدیک میشود.
#نقشههایی_برای_گمشدن
#ربکا_سولنیت
خلاصه: #آبیدوردست۶
💎ادمین #زهرا_م
https://t.me/hezar_khom/13187
Post #13188
505