📗نقشههایی برای گمشدن
👤ربکا سولنیت
📝خلاصه جستار پنجم: «رهاکن»
📑صفحات: (۹۵_۱۱۵)
در جستار پنجم، سولنیت واژهی «رهاکن» را چونان پنجرهای رو به تجربهی انسانی میگشاید؛ رهاییای که هم مکانی است و هم عاطفی و وجودی. او با قصهی فیلمسازی در بیمارستانی متروک، ماجرا را از دیوارهایی با رنگِ پوستهپوسته و راهروهایی بیپایان آغاز میکند. نورِ اریبِ شیشههایِ چرک، بر تاریخ سایه میاندازد چنانکه که گویی پوستی کندهشده بر تنِ بناست. در این خرابه، او با «دکتری دیوانه» برخورد میکند که میکوشد جایگاهِ روح را در کالبدِ انسان بیابد که نمادِ تلاشِ همیشگیِ بشر است برایِ نشاندنِ معنا بر ویرانههایِ وجود. سردخانهای با کشوهایِ زنگزده و فضایی که یادآورِ هزارتوهایِ بورخسی است، زمینهی ماجراها میشوند. در این فضایی، نه واقعیت معلوم است و نه خیال و همه چیز مانند دیوارهایِ فرسوده، در حال فروپاشی است. #سولنیت به زندگی و مرگِ «مارین»، دوستِ نزدیکش، میپردازد و از رهاییِ عاطفی و فقدان سخن میگوید. مارینِ زیبا با اخلاقِ بیثباتش، گویی پریای بدشگون، در زندگیِ دیگران نفوذ میکرد؛ گاهی در دوردستها گم میشد و گاهی، چونان هدیهای ناگهانی، بازمیگشت. سولنیت از خاطراتِ مشترکشان میگوید، از پرسهزدن در خرابههایِ استخرِ ستارهی راک، بادبادکبازی در گرمایِ سوزان، و شبهایی که در کافهها و کلوپها به رقص میپرداختند. اما مارین، در اوجِ جوانی، بر اثرِ مصرفِ مواد، این جهان را ترک میگوید. سولنیت در تشییعجنازهاش، او را در تابوتی سفید، با چهرهای شبیه به پسرکها و بهرنگِ پریدگیِ خونآشامها مینگرد و درمییابد که آنچه مارین را از دیگران متمایز میکرد، زیباییِ ثابتش نبود. زیبایی او در آن حرکتِ بیقرارِ دائمیاش بود که اکنون در سکوتِ ابدیِ مرگ برایِ همیشه به پایان رسیده است.
او یادآوری این خاطرهی شخصی، به دیدِ گستردهتری در بابِ تغییراتِ شهری و محوشدنِ خرابهها میرسد. بازدید از گالریِ عکسهایِ «پیتر هوجار» او را با جهانی خشن و زهواردررفته مواجه میکند که نور و معنا در بافتِ فرسودهی مکانهای آن جذب و منتشر میشوند. این عکسهایی که از «چلسیپیرز» در نیویورک گرفته شدهاند، یادآورِ همان خرابههایی میشوند که سولنیت در جوانی در آنها پرسه میزد؛ اما اکنون، بهنامِ «بخشش» و «نوسازی» جایِ خود را به مجموعههایِ ورزشیِ مجهز و گرانقیمت دادهاند. سولنیت این دگردیسی را به «آیندههایِ تودرتو» تشبیه میکند که خروج از آنها آسان نیست و در آنها، ثروتِ جدید، بیآنکه زنگ خطری به صدا درآید، تمامِ فضا و ناخودآگاهِ شهر را میبلعد. او از خود میپرسد آیا «رها کردنی» که مارین مرتکب شد، نشانِ شجاعت بود یا فرار؟ و آیا ترسِ او از گمشدن و ناتوانی در برگشت، خود، بزرگترین مانعِ زیستن نبوده است؟
سولنیت اعتراف میکند که «ترس از اشتباه» بزرگترین اشتباهِ زندگیاش بوده؛ زیرا زندگی، بهقولِ او، مخاطرهآمیز است و رها کردن، اگرچه با رنجی سخت همراه است، گاه تنها راهِ زیستنِ راستین بهشمار میرود. او مرگِ مارین را «پایانِ جوانیِ خود» مینامد؛ زیرا با ازدسترفتنِ او، اتصالِ سولنیت به جهانِ زیرزمینی نیز گسسته شد و او، ناگزیر، پا به جهانی دیگر گذاشت که در آن پیشبینیِ محتاطانه و حافظهای فلسفهباف، جایِ شورِ جوانی و بیپرواییِ کودکی را گرفت. نویسنده از خود میپرسد آیا میتوان در همان خرابهها، جهانی تازه یافت و از طریق رهاکردن، به تولدی دیگر دست یافت؟ پاسخ او مثبت است.
#نقشههایی_برای_گمشدن
#ربکا_سولنیت
خلاصه: #رهاکن
💎ادمین #زهرا_م
https://t.me/hezar_khom/13183
Post #13184
517